منشا کلیله و سر درگمی شرق شناسان
 چاپ اين صفحه ارسال به دوستان
كد مطلب: 145 -   تعداد بازديد: 533 -  يكشنبه 2 آذر 1399
درویش علی کولاییان


      فرهنگ باستانی هند ، طی دو قرن اخیر ، توسط گروهی پرشمار از شرق شناسان مورد توجه بوده است . در مطالعات مفصل این گروه از دانشمندان ، سنسکریت زبان باستانی مردم هند ، در مرکز توجه و آثار فرهنگی کهن به زبان سنسکریت به دقت مورد مطالعه بوده است.

دانشمند پیشگام ویلیام جونز (1746-1794)  William Jones اهمیت زبان سنسکریت را برای جهانیان مطرح نمود و دانشمند آلمانی تئودور بنفی (1881 - 1809) Theodor Benfey با کسب مهارتی مثال زدنی در گرامر زبان سنسکریت و زبانشناسی تطبیقی ، قصه ها از زبان حیوانات و پیوند آن با ادبیات هند را دنبال نمود . تلاش پی گیر این دانشمند برای دو اثر فرهنگی نام آشنا ، پنچه تنتره و کلیله، چشمگیر بوده است .

سابقه پنچه تنتره در ادبیات کلاسیک هند به قرن دوازده میلادی می رسد و کلیله و دمنه در فرهنگ ایران ، با شش قرن سابقه بیشتر از پنچه تنتره ، از دیر باز با ترجمه های پی در پی در اروپا با نام های متفاوت ، از جمله در آلمان مقبولیت عام پیدا می کند . چگونگی ارتباط این دو اثر با یکدیگر ، به ویژه بعد از پیدا شدن نسخه نویافته کلیله به زبان سریانی ،  پارادوکسی با خود داشت که به اعتقاد ما عده ای از شرق شناسان را به سردرگمی کشاند . 

برای همه پذیرفتنی است که قرن ششم پس از میلاد ، کلیله از هندی به پهلوی ترجمه شد . نکته ای با اهمیت که در این نوشتار بدان پرداخته خواهد شد ، معنای درست اصطلاح " هندی "است  ،همان زبان که اصل کلیله و دمنه به آن نوشته شد .

قدیمی ترین کتاب  موجود و مشابه کلیله در ادبیات هند ، پنچه تنتره است  . همانطور که  گفته شد سابقه این کتاب به قرن دوازده پس از میلاد می رسد . تئودور بنفی معتقد بود که قصه از زبان حیوانات (فابل ) همه از هند سرچشمه می گیرد  ، پس تقدم زمانی کلیله بر پنچه تنتره برای او گمانی را بر می انگیزد ، او به همراه عده ای دیگر اینگونه می اندیشد که  شاید یک کتاب ، کهن تر از کلیله و  کهن تر از پنچه تنتره ،  با همان نام پنچه تنتره ، درعرصه فرهنگ هند ظهور می کند اما  بعد ها گم  یا به فراموشی سپرده می شود . تصور می کنند  کلیله از روی همان کتاب  به پهلوی ترجمه شد . این فرضیه که به زعم ما و بنا به دلائلی ، نادرست از آب درآمد بعضی از سرشناس ترین شرق شناسان چون یوهانس هرتل (   1955- 1872)  Johannes Hertel آلمانی را به جستجو واداشت . او قریب هفت سال عمر خود را برای هدفی که داشت در هند سپری کرد تا شاید نشانی ازآن کتاب خیالی پیدا کند . بعد از هرتل نیز گمانه زنی ها همچنان ادامه پیدا می کند . 

 لغت نامه دهخدا  چنین نقل می کند:

((. حکايات پنجگانه نيز که «پنج تنتر» يعني پنج کتاب نام دارد تهذيبي است از مجموعه ٔ قديمي ديگري که بعقيده ٔ«هرتل » مستشرق آلماني بتوسط يک نفر برهمن در حدود سنه 300 م . تأليف شده است . يک نسخه از اين مجموعه يعني پنج تنتر بقول مشهور در عهد انوشيروان (531-579 م .) به دست ايرانيها افتاد و ايرانيها آن را با بعضي داستانهاي ديگر هندي از سانسکريت به پهلوي ترجمه کردند و از مجموع آنها کتاب کليله و دمنه را ساختند ))1 ."

 نظر هرتل Hertel بعد ها با بعضی اصلاحات و تغییرات،  از قول دائره المعارف بریتانیکا اینگونه نقل  می شود :  


..))
ازکتاب اصلي که به سنسکريت بوده است همچنين از نويسنده آن اطلاعي در دست نيست  و تنها چيزي که در مورد آن مي توان گفت اين است که اين کتاب در فاصله زماني يک قرن قبل از ميلاد تا پنج قرن پس از ميلاد مدون شده است و در قرن ششم ميلادي به زبان پهلوي (فارسي ميانه ) به توسط برزویه يکي از پزشکان پادشاه ايران ترجمه شده است . 2((.

   امروزه  نیز در ایران  ، آنچه که  هنوز در کتاب های درسی نقل می شود خلاصه ای از این دو نقل قول است .کتاب ارزشمند کلیله که خواهیم دید ایرانیان در واقع خالق آن هستند ، چنین انگاشته شد که برگرفته از کتابی هندی موسوم به پنچه تنتره است ،  انگاره ای نادرست که گوهری گرانبها از فرهنگ مازندران و ایران را متاعی متعلق به کشوری دیگر نمایاند . تا بدانجا که گویی کلیله و دمنه همان پنچه تنتره است  !

تحولی که طی یکی دو دهه اخیر پیش آمده  ، تلاش پژوهشگر فرانسوی فرانسیس دوبلوا Francis De Bloa است . او با موشکافی مدعی اثبات این نکته است که اگر منابع نهایی کلیله می باید در هندوستان جستجو گردد ، نقطه فرود کتاب در خاور نزدیک ، ایران است 3.

دوبلوا به نحوی نشان می دهد که برزویه  ، طبیب دربار انوشیروان ، سفر به هند می کند آنجا با  آموختن و جمع آوری بعضی نکات از حکمت و ادبیات کلاسیک هند ، با بازگشت به ایران به تالیف کلیله می پردازد. به این ترتیب فرانسیس دوبلوا  موجودیت کلیله به زبان پهلوی را ، مخلوق قلم برزویه اعلام می کند .

 استنتاج دوبلوا از سرگذشت کلیله با متون تاریخی مربوط به ایران چندان مطابق نیست اما ایراد اصلی که در کار او است نگاه او به نسخه نویافته کلیله به زبان سریانی است .

براساس شواهد ، نسخه نویافته که به همت بنفی و یارانش در قرن نوزدهم معرفی می شود ، ترجمه ای است که زمان تنظیم آن با زمان ترجمه کلیله به پهلوی نزدیک است . مشابهت فراوان نسخه سریانی با کلیله پهلوی که ترجمه به عربی آن در دست است ، این نکته را برای دوبلوا غیرقابل باورمی کند که مترجم سریانی با نام " بُد " ، کتاب را از متن هندی به سریانی برگردان نموده است ! او ماجرای برزویه طبیب و  تنظیم کلیله را توسط او  ، منحصر به فرد و غیر قابل تکرار تصور می کند .

سوال برانگیزهمین است که پژوهشگر ( دوبلوا ) با رد بدون دلیل روایت مترجم سریانی مبنی بر  اصل هندی کتاب ، سعی می کند از پارادوکسی که پیش روی خود دارد فرار  کند . او با پیروی از رای شرق شناس برجسته پیش از خود،  تئودر بنفی Theodor Benfey بر این نکته پای می فشارد که " بُد " کلیلگ و دمنگ را  نه از زبان هندی بلکه از متن پهلوی برزویه به سریانی برگردان نموده است 4 .

((  دوبلوا با وجودی که در کتاب خود اینگونه  یاد می کند که نویسنده نسطوری سده 14 میلادی با نام عبد یشوع در فهرستی از کتابها که همکیشانش می خواندند تصریح کرده است که نسخه سریانی کلیله  ، ترجمه ای از زبان هندی است . با وجود این ، این نکته را نمی پذیرد ، مصر است بگوید که " بُد " کتاب را از پهلوی به سریانی برگردان نموده است . این عبارات را عیناً از کتاب دوبلوا و از قول او  نقل می کنیم : وقتی عبد یشوع می نویسد که " بُد " کلیله و دمنه را از هندی  به سریانی ترجمه کرد (پشق من هندوایا ) نباید آن را تحت اللفظی معنی کنیم . مقصود او آشکارا اینست که " بُد " کتاب اصلاً هندی کلیلگ و دمنگ را به سریانی ترجمه کرد ، اما اینکه او این اثر را مستقیماً از هندی ، یا غیر مستقیم از متن فارسی میانه آن ترجمه کرده  از بیان عبد یشوع بر نمی آید .  دوبلوا در همانجا اضافه می کند که :  شاهد و مدرکی وجود ندارد که فرضیه پدید آمدن ترجمه سریانی کهن از کلیله و دمنه در حدود سده ششم میلادی را ، یعنی اندکی پس از ظهور متن فارسی میانه  نقض کند))5

مشاهده می شود بعد از دویست سال تلاش ، منشا کلیله و چگونگی ارتباط و یا مطابقت آن با پنچه تنتره در ادبیات هند و حتی ارتباط آن با نسخه نویافته کلیله ، سوال برانگیز باقیمانده است ،  دلیل این امر چه می تواند باشد ؟  نگارنده مدعی است این معما را تنها با مطالعه گسترده تاریخ راز آلود مازندران می توان گشود .  

در چکیده مقاله ای منتشر شده به قلم نگارنده  با عنوان " هند برزویه کجاست ؟ "  چنین آمده است :

(( زمانی که ایرانیان ترجمه پهلوی کلیله را پدید آوردند، قرن ششم میلادی است . این روشن ترین نشانه تاریخی از سرگذشت کلیله است . شرق شناسان در عین حال یک نشانه نادرست را هم  همیشه درست انگاشته چون بسیاری از ما ، آن هند که برزویه نام می بَرَد را همیشه کشوری در شبه قاره هند تصور نموده اند . حال آنکه طبق قرائن ، مازندران باستان نیز روزگارانی نام هندوستان و هند برخود داشت ، اول به این دلیل که ساکنانش همه از نسلِ مهاجرانِ شمالِ کشور هند بوده با رضایت سلوکیان و حمایت اشکانیان به اقلیم جنگلی شمال ایران مهاجرت نمودند . آنها شالیکاران، دامداران ، بازرگانان و مردم برهمن و دیگر گروه ها بودند و تمدنی متفاوت با ایرانیان داشتند . برای آنها واژه دیو لقب بزرگان نیز بود . نهر ها و کشتزارها با نامهایی از زبان همان مردم هنوز هست و پابرجاست و بسیاری واژه و اصطلاح از زبانشان در گویش مازندرانی باقی است . مازندرانیان باستان دوره ای طولانی خراجگزار اشکانیان و ساسانیان و به اعتقاد نگارنده حکمای این مردم آفریننده کلیله بوده اند . در دوران اسلامی دانا مردی مازندرانی مرزبان نامه را آفرید و آن نیز چون کلیله قصه از زبان حیوانات است.))6

    نگارنده در همین مقاله که چکیده اش آورده شد،  به این نکته می پردازد که  اصطلاحات " هند  " ،  "هندوستان "  و " شاه هند  " در روایت شاهنامه فردوسی ، از تاریخ ساسانیان  ، از زمان به تخت نشستن بهرام گور تا جلوس انوشیروان به تخت سلطنت ، همه موارد ، اشاره به ناحیتی در شمال ایران و بخشی مهم  از مازندران امروز است . آن زمان این بخش از ایران به خاطر رسومات ملوک الطوایفی ، بازمانده ازعصر اشکانیان ،  هنوز فرمانروایی خود مختار داشته است . 

 در دوره ای از تاریخ که ذکر آن رفت یعنی در طول زمانی به مدت یکصد سال از تاریخ ساسانیان ، کتاب شاهنامه هیچ ذکری از نام مازندران و ساری نمی کند7. با دقتی کافی می توان فهمید این از روی اتفاق نیست بلکه آخرین حوزه فرمانروایی جسنفشاهیان ، یعنی بخشی مورد نظر از مازندران امروز ، در تاریخ نگاری کهن ایران  ، به دلیل سکونت اقوامی که اجدادشان مهاجرانی از شمال هند محسوب می شدند ، هنوز نام هندوستان داشته و "هندی" نام زبان همین مردم بوده است .

بنا برآن چه که گفته شد، تعبیر ناصحیح روایات شاهنامه در فاصله زمانی به تخت نشستن بهرام گور تا جلوس انوشیروان بر تخت ،آنجا که شاهنامه از برزویه و از رفتن او به هندوستان حکایت می کند ، یا از ترجمه کلیله از زبان هندی به زبان پهلوی صحبت می کند و یا سفر بهرام گور به خطه ای با نام هند را روایت می کند و یا آنجا که از باج و خراج  کشور هندوستان  به ایران یاد می کند . همه و همه جا ، هند یا هندوستان ، جایی در مازندران امروز یا همان طبرستان است  . باید یادآور شد طبق شواهد ، زبان مردم این بخش از ایران به " هندی  " شهرت داشته است .

بخشی دیگر از مقاله به قلم اینجانب  " از نسخه سریانی کلیله  و دمنه تا مقدمه تاریخ ابن اسفندیار " اشاره دارد به سندی تاریخی ، این سند حاکی از شهرت "هندی " برای زبان مردم آن بخش از ایران ، در گذشته های دور است  :

((  سر در گمی دوبلوا و همه پژوهشگرانی چون او و یا آن دسته که او از آنان نقل قول می کند ، بر می گردد به  اصطلاح " هندی " .  به گمان همه این پژوهشگران اصطلاح " هندی  " معرف زبانی است فقط متعلق به مردم ساکن در شبه قاره هند و یا مردمی ساکن در محدوده جغرافیای تاریخی هند ، حال آن که نادرستی این گمان با نگاه به منابع و مآخذ ابن اسفندیار در تالیف کتاب مشهور تاریخ طبرستان آشکار میشود . از منابع مورد استفاده ابن اسفندیار در خلق تاریخ طبرستان طبق آنچه که خود اذعان می کند ، رساله ای است که اصل آن به زبان هندی و ترجمه به عربی آن در دسترس ابن اسفندیار بوده است تاریخ ترجمه رساله یعنی برگردان آن از هندی به عربی ، قرن دوم هجری است یعنی حوالی زمانی که کلیله و دمنه توسط ابن مقفع از فارسی میانه به عربی برگردانده شد8 .

سوال اینجاست ، سرگذشت طبرستان و جزئیات ناحیه ای که در درون امپراطوری ایران است ، چگونه ممکن است به زبان هندی درآمده باشد ؟ همان زبان که عالمان مورد اشاره و دیگر مستشرقان ، چنین خیال می کنند و چنان از آن تعبیر می کنند . چگونه ممکن است نکاتی با اهمیت از تاریخ طبرستان ابن اسفندیار از رساله ای در اصل به زبان هندی استخراج شود !؟   پیداست که اصطلاح " هندی " در منزلت زبان اصلی ، هم در نسخه برزویه طبیب و هم در نسخه سریانی  و هم در رساله ای هندی در مورد تاریخ طبرستانکه عربی آن در دسترس ابن اسفندیار بود و او از آن در تالیف تاریخ طبرستان بهره برد، همه و همه اشاره به زبان کهنه مردم طبرستان است و لزوماً اشاره به زبان سنسکریت یا به زبان هایی که بنفی و دوبلوا ، زبان محلی مربوط به هند تصور می کنند نیست 9 . ))


در پایان سخن


سفیر فرهنگی انوشیروان ، برزویه طبیب، در واقع به هندوستان ایران سفر می کند ،  ایالتی  خود مختار که  آن روز فقط قسمتی از مازندران یا طبرستان امروز  بوده است  . نام این ایالت مانند نام بسیاری از ایالات ایران متشکل از پسوند مکان " ستان " و ریشه قومی ساکنان  ایالت است . ساکنین مهاجرانی آمده از شمال هند بوده اند  که در عصر سلوکیان در اقلیم جنگلی شمال ایران  سکونت اختیار می کنند و موفق به تاسیس حکومتی خود مختار ،  در نظم  ملوک الطوایفی عصر اشکانیان می شوند  و  به جسنفشاهیان10  شهرت پیدا می کنند . ساسانیان  بر خلاف اشکانیان رسم حاکمیت متمرکز و غیر فدرال داشتند  . آن ها مناطق فرمانروایی جسنفشاهیان  را به تدریج به تصرف خود درآوردند . هنگام سفر برزویه  به آنجا و زمان دست یافتن او بر کتاب کلیله ، انوسیروان که ولیعهد بود به روزهای آغازین سلطنتش نزدیک می شد و ایالت جسنفشاهیان یعنی همان هندوستان ایران ، آن زمان وسعتی محدود داشت . خواندن و نوشتن میان مردم ایالت مرسوم بود و نشانه ها از حضور تاریخی کاست برهمن میان شان  ،هنوز قابل تشخیص است . برهمنان همیشه با فرهنگ ترین قشرمردم محسوب می شدند . با استفاده از تحقیقات میدانی که انجام شد و نتایج آن  نیز منتشر گردید، سابقه حضور برهمنان میان مردم ناحیه ، قابل اثبات بوده است .زبان این مردم همیشه در حال تحول بود و قرن ها به " هندی  " شهرت داشت . طی نسل ها برهمنان ،  حکمای این مردم  بودند و از میان برهمنان کسانی هم موفق به تدوین کتاب های ماندگار به زبان محلی  خود ، مانند کلیله و دمنه شدند .

  کتاب کلیله سیاست نامه ای بی نظیر است و مازندرانیان باستانی ، عصر جسنفشاهیان11 درمقابله با قدرت حکومت مرکزی آن را مدون ساختند . این کتاب بدعتی بود متعلق به آنان  و توشه ارزشمند برای آموزش و حاصل فرهنگ و تجربیات ویژه تاریخی شان بود . با تمدنی شکوفا و با جامعه ای ثروتمند ، آنها قادر به حفظ خودمختاری به مدت هفت قرن شدند  . همچنین آنها با دیگر اقوام درون امپراطوری ایران ، داد و ستد فرهنگی پرحاصلی داشتند که سخن گفتن از آن ها فرصتی ویژه را طلب می کند. صاحبان قلم بی آن که به اصالت مازندرانی کلیله و دمنه  پی برده و یا آگاهی پیدا کنند ، اذعان می کنند که  " کلیله جنبه های مهمی از فضای فکری و فرهنگی ایرانیان را در بر دارد12 ."    

                                                                                                                                        

پانویس :

1-     کلیله و دمنه از کجا آمده است ؟ درویش علی کولاییان – مجله حافظ مهر و آبان 1388 - شماره 63

2-     همان

3-      برزوی طبیب و منشا کلیله و دمنه  ص 16 –  نوشته فرانسوا دوبلوا – ترجمه دکتر صادق سجادی  چاپ اول 1382

4-    استدلال بنفی برای این ادعا استفاده مترجم از بعضی کلمات و اصطلاحات به زبان پهلوی در برگردان کتاب است .اگر بنفی اصالت ایرانی و مازندرانی بودن اصل نسخه به اصطلاح هندی  را می دانست رایی این چنین نمی زد .

5-   از نسخه سریانی کلیله و دمنه تا مقدمه تاریخ ابن اسفندیار  - درویش علی کولاییان - دوماهنامه گیله وا شماره 162 سال بیست و نهم  1399

6-      هند برزویه کجاست ؟ درویش علی کولاییان - دومين دوره همايش متن پژوهي ادبي (نگاهي تازه به كليله و دمنه و مرزبان نامه(1395

7-     بر خلاف نام های مازندران و ساری ، نام آمل و اردبیل در  وقایع تاریخی ایرا ن عصر ساسانی  در فاصله سال ها از بهرام گور تا  خسرو انوشیروان ، در شاهنامه آمده است . بر اساس شواهد  ، شهر آمل قریب یکصد سال قبل از الحاق آخرین محدوده متعلق به سلاطین جسنفشاهی به حکومت ساسانی  ، در تصرف  حکومت مرکزی یعنی همان ساسانیان بودو نام آمل در زمره شهر ها ی عصر ساسانی است . ساسانیان بر خلاف اشکانیان غیر فدرال بوده به شیوه متمرکز حکومت می کردند 

8-    از نسخه سریانی کلیله و دمنه تا مقدمه تاریخ ابن اسفندیار  - درویش علی کولاییان - دوماهنامه گیله وا شماره 162 سال بیست و نهم  1399  

9-   همان

10- واژه سنسکریت جسنف jaiSNava  (با فونتیک هاروارد - کیوتو ) به معنای خورشید و هم به معنای فاتح است . لقب فرمانروایان مازندران باستان بوده است که بعد ها ، پس از  سلب خودمختاری  از آنان ، واژه پهلوی خورشید لقب فرمانداران آن منطقه میشود . باکالیجار (خورشیدِ ) نیز که واژه ای کهن و مازندرانی است در مورد اسپهبدان و بزرگان مازندران و بزرگان محلی  به کار میرفته است . ترجمان عربی این واژه در نامبردن از قابوس وشمگیر که در 366 هجری به حکومت رسید ،شمس بوده است . " شمس المعالی " لقب حکمران نیرومند زیاری است که جانشین او بعد ها لقب مازندرانی باکالیجار را برای خود محفوظ نگاه میدارد  . مایه تعجب است واژه جسنف اول بار به قلم ابن اسفندیار در تاریخ طبرستان او و در متنی فارسی آمده است . او  آن را از رساله یی عربی که  آن خود ترجمه یی از رساله یی به زبان هندی بوده است نقل می کند ، اما ، متاسفانه بعضی با تعبیر نادرست خود آن را لزوماَ واژه یی در اصل فارسی دانسته " گشنسب "تصور می کنند که بسیار گمراه کننده بوده است .

11- همان

12- "  کلیله جنبه های مهمی از فضای فکری و فرهنگی ایرانیان را در بر دارد " - نقل از کتاب  برزوی طبیب و منشا کلیله و دمنه نوشته فرانسوا دوبلوا – ترجمه دکتر صادق سجادی  چاپ اول 1382  - پیشگفتار مترجم

نظرات
نام:
ايميل
سايت
نظر :



بعدي