آقادار
 چاپ اين صفحه ارسال به دوستان
كد مطلب: 71 -   تعداد بازديد: 3682 -  شنبه 20 ارديبهشت 1393
درویش علی کولاییان

مقدمه : حرمت طبیعت و درخت،  برای اقوام ایرانی همیشه مطرح بود و هست . نگاه  مردم  به درختانی خاص در گذشته ،گاهی به شرک و گاهی هم از سوی روشنفکران عصرما حتی از سوی بزرگانی چون نیما یوشیج به مظاهری از عقب ماندگی و جهل تعبیر شده است . قطع یک درخت عظیم وکهنسال با انگیزه  دینی ، برای مبارزه با شرک، در یکی از ایالات ایران به دستور یکی از خلفای بغداد در تاریخ آمده است . در سال های اخیرهم  دستور قطع چندین درخت موسوم به « آقادار » از سوی مقامات رسمی در گیلان به بهانه مبارزه با خرافه پرستی و جهل در مطبوعات نقل شده است.  این اقدام با انتقاد گروهی از مردم  در گیلان و مازندران روبرو شده است .

در مورد « آقادار » سوء تفاهمی در میان است که باید بدان پرداخت .از دیدگاه ما  اصطلاح «آقادار» با دو جزء  «آقا » و « دار» به معنایی نیست که بعضی گمان کرده اند بلکه  معنای درست آن چیزی است که  تا کنون  اشاره یی بدان نشده است . 

ابتدا از قول دکتر منوچهر ستوده و بر اساس مشاهدات بیش از نیم قرن پیش ایشان از منطقه گیلان، مطلبی را نقل می کنیم : 

(( در گیلان مثلی سایر است که « هرجا پیله پیله داره اونجه گیلکان مزاره » یعنی هر جا درختان بزرگ و تنومند است ، آنجا پرستشگاه و زیارتگاه گیلک ها است . ...... . اطراف آن ها چراغ روشن می کنند و شمع می افروزند و به شاخه های نازک آن ها دخیل می بندند و آن ها را به نام آقا دار  و  آقاسور و آقا ریس و نظایر آن ها می خوانند . همین درختان با گذشت زمان به امامزاده تبدیل می شوند و در ظرف پنجاه سال اخیر در حدود ده درخت که رابینو در کتاب گیلان خود به نام مزار  خوانده و در زمان وی جز درختی تنومند چیزی دیگر نبوده است . امروز کنار آنها بنایی ساخته اند و به نام امامزاده ........ نام گذاری کرده اند .))  -   از آستارا تا استراباد (جلد اول ) تالیف دکتر منوچهر ستوده 1349

این توضیح لازم است که  «سور» و« ریس »نام نوعی سوزنی برگ( سرو کوهی) در زبان مردم گیلان و مازندران  است .

نکته ی مهم این مطلب است که لفظ و یا اصطلاح « آقا » در اصطلاح آقادار همان واژه ارجمند« آقا » که امروزه در فارسی بسیار مصطلح است و ریشه ای ترکی و مغولی دارد، نبوده و نیست . در  اصطلاح« آقا دار » که از سنسکریت منشا گرفته  «اقا» به معنای گناه و معصیت است.

برای روشن شدن موضوع توجه خوانندگان را به سه واژه سنسکریت  که در پی خواهد آمد جلب می کنم :

اول : اقا agha ، به معنای گناه و گناه آلود

دوم : قِنَا یا گِنا ghna  ، به معنای زایل کننده و از بین برنده

سوم : «اقاقنا» یا «اقاگنَا» aghaghna به معنای شستن و از بین بردن گناه یا همان کفاره است .

« تارُ taru »در سنسکریت  به معنای درخت یا همان «دار » است . ترکیب این واژه با  واژه «اقاگنه»  aghaghna می تواند «آقاگنه تارُ» یا کوتاه آن «آقاتار» یا همان «آقا دار» باشد که واژه گیلکی « دار»  همان« درخت »است. مشابه این ترکیب در فرهنگنامه سنسکریت «دِوا تارِ» (دیو دار ) و « کالپاتارِ» است . دو واژه اخیر در آیین هندو اشاره به نوعی درخت است که شرح انگلیسی آن را در ذیل آورده ایم . همانطور که در معنای این واژه ملاحظه خواهید نمود ،  استباط می شود که موضوع« آقادار» و مفهوم آن به سیادت و آقایی ارتباطی ندارد وآقادار اصطلاحی بازمانده از سنن و بعضی از اعتقادات  پیش از اسلام در منطقه است . 

 



agha    mfn. bad , dangerous RV. ; sinful , impure BhP. m. N. of an Asura BhP. ; (%{a4m}) n. evil , mishap RV. AV. ; sin , impurity Mn. &c. ; pain , suffering L. ; (%{A4s}) f. pl. the constellation usually called Magha1 RV. x , 85 , 13.

 



ghna   mf(%{A} MBh. xiii , 2397 Hariv. 9426 ; %{I} f. of 2. %{han} q.v.)n. ifc. striking with Mn. viii , 386 ; killing , killer , murderer , ix , 232 MBh. R. iii ; destroying Mn. viii , 127 Ya1jn5. i , 138 R. i BhP. iv ; removing Mn. vii , 218 Hariv. 9426 Sus3r. ; multiplied by VarBr2S. li , 39 Su1ryas. (f. %{I}) ; n. ifc. `" killing "' see %{a4hi-} , %{parNaya-ghna4} (cf. %{artha-} , %{arzo-} , %{kAsa-} , %{kula-} , %{kuSTha-} , %{kRta-} , %{kRmi-} , %{gara-} , %{guru-} , %{go-} , %{jvara-} , %{puruSa-} , &c.)

 

 

 



 aghaghna     mfn. sin destroying , expiatory m. `" an expiator "'N. of Vishn2u.

 



devataru   m. divine tree , the old or sacred tree of a village (cf. %{caitya} and %{dyu-t-}) L. ; N. of the 5 trees of Svarga (%{mandAra} , %{pArijAtaka} , %{saMtAna} , %{kalpa-vRkSa} , %{hari-candana}).

 

 



kalpataru    m. one of the five trees (cf. %{paJca-vRkSa}) of Svarga or Indra's paradise fabled to fulfil all desires (cf. %{saMkalpa-viSaya}) , the wishing tree , tree of plenty Hit. Pan5cat. Ragh. i , 75 , xvii , 26 ; any productive or bountiful source BhP. i , 1 , 3 ; (fig.) a generous person MW. ; N. of various works ; %{-parimala} m. N. of wk. ; %{-rasa} m. a particular kind of mixture Bhpr.


Monier Williams Sanskrit-English Dictionary (2008 revision)

ساری - اردیبهشت 93

توضیح : این مقاله در دوماهنامه گیله وا، شماره 131 ،  درج شده است .

نظرات
عبدی : يكشنبه , 1393/02/21 
سلام بر استاد ارجمند رسا و گویا و عقلانی فرمودین به نظر هم می رسد که همینه به عینه در خیلی مکانها دیده ام حتی در گرگان نزدیک امامزاده طیب آقادار ربطی به سیادت و قبر ندارد . 
کولاییان ،  
با درود ، از شما متشکرم . در مورد وجه تسمیه روستای سیکا که در پست های دیگر پرسیده اید، باید عرض کنم ویِزگی مربوط به نوع خاک در محل و چگونگی پوشش سطح می تواند راهنما باشد مثلاً آیاخاک با شن و ماسه آمیخته است؟ شن چال به محل نزدیک است ؟ . برای من بنویسید .  

عبدی : يكشنبه , 1393/02/21با سلام مجدد روستای سیکا نه اصلا شن چالی ندارد اما اگر از طریق گوگل ارز ببینید در روبروی سو چلما در دامنه شمال غربی چلمه کوه واقع است و هنوز کاملا سنگی نشده بلکه درختان تنومند راش ممرز و کچب دارد و خاکش در بیشتر جاها تپه ماهوری و تقریبا حاصلخیز است . امامزاده یحیی نزدیک آن چند سالی است بخاطر شرایط توپوگرافی بسیار مورد توجه است . از قدیم الایام مامن سادات بسیار معظم و با کرامت بود و درس و بحث و حوزه علمیه آن بسیار پر رونق بود و... 
 
کولاییان ،  
نوع خاک را مشخص نفرمودید آیا با سنگ و شن آمیخته است ؟  

تنکابنی : يكشنبه , 1393/02/21 
با سلام خدمت استاد ارجمند.من اهل شهرستان تنکابن هستم.اگر چه جوانان تنکابنی خود را از نسل دیلمیان می دانند اما با توجه به موقعیت این شهرستان و اشتقرار آن بین گیلان و مازندران همواره این سوال برایم مطرح بوده و هست که ارتباط اقوام گیلانی (گیلک و دیلم) و مازندرانی(تبری) با یکدیگر چیست؟آیا به نظر شما این دو قوم با توجه به نتایج آزمایشات ژنتیک با یکدیگر دارای یک منشا می باشند؟یعنی ریشه اقوام گیلانی نیز در هند بوده است؟با تشکر. بژی امی تبری و گیلک و دیلم و تالش. 
کولاییان ، 
با درود، اگر به نوشته های من دسترسی داشته اید پاسختان را تا کنون دریافت نموده اید .تمدن در مناطق مربوط به فرشوادگر را مردمانی مهاجر از شمال هند که کشاورز و دامداربوده اند پدید آوردند . این تحول در قرون پایانی پیش از میلادو همزمان با شروع عصر اشکانیان آغاز می شود . از آن زمان تا کنون گه گاه مردمانی از اقوام مختلف نیز به این مردم پیوسته اند اما همه ی این تازه واردان به نوعی جذب فرهنگ کشاورزی و دامداری مردم مهاجر از شمال هـنـد شدند . برآیند برداشت های حاصل از آزمایشات ژنتیک منشا مشترکی را به ما نشان می دهد ولی مهمترین مطلب فرهنگ و پیشینه تاریخی مشترک است که مردمان آریایی گیل و دیلم و طبری را به هم پیوند داده است .  

تنکابنی : يكشنبه , 1393/02/21 
از شما استاد گرانقدر و جلیل الشان سپاسگزارم.بنده افتخار مطالعه بخش قابل توجهی از مقالات بی همتای شما را داشته ام.تطابق زبانی اقوام شمال ایران با یکدیگر (به ویژه تالشی و مازندرانی که خود بنده نیز در این باره فعال هستم) و همچنین ارتباط زبان آن ها با زبان سنسکریت با توجه به مستندات شما کاملا قابل قبول هست. اما اگر اقوام قفقازی مانند گرج ها ، ارمنی ها،لاز ها،چرکس ها و... با اقوام شمال ایران دارای ریشه مشترک هستند که همگی ریشه در شمال هند داشته اند ،به یک سوال مهم بر می خوریم و آن این است که اقوام قفقازی از لحاظ رنگ پوست و مو (پوست و موی روشن) فابل قبول است که با گیل ها و تالش ها خویشاوندی نژادی داشته باشند چون در این دو قوم(گیل و تالش) به وضوح پوست و موی روشن را می توان دید اما در میان مازندرانی ها در غرب مازندران کمتر و در حوزه تجن بسیار کمتر پوست و موی روشن را می توان مشاهده نمود.به ویژه مردم شهر ساری و بهشهر به مراتب دارای پوست تیره تری می باشند.از آنجایی که مردم هند دارای پوست و موی تیره می باشند به نظر شما پس چرا اقوام قفقازی و گیل و تالش دارای پوست و موی روشن می باشند و اقوام مازندرانی این ویژگی(پوست و موی روشن)را بر خلاف اقوام قفقازی و گیل و تالش ندارند و در این ویژگی بین اقوام مازندرانی به ویژه حوزه تجن و مردم هند شباهت بیش تری دیده می شود؟با تشکر و آرزوی سلامتی برای شما استاد. 
کولاییان 
از سوالی که پرسیدید تشکر می کنم زیرا که بسیاری ممکن است همین سوال را داشته باشند .قبل از همه چیز باید عرض کنم شما اگر بخواهید به مقوله نژاد تکیه کنید بهترین راه تکیه کردن به اطلاعاتی است که عالمان به علم روز ارائه می کنند. این عالمان در آثارشان ادعا می کنند که دانش ژنتیک، مردم قفقاز را با مردم گیلان و مازندران به لحاظ عقبه نژادی بسیار نزدیک معرفی می کند . نسل های پیشین همین عالمان در اروپا به غلط شکل و قالب جمجمه را با اهمیت دانسته ، بعضی شان به همین دلیل، قفقاز را خاستگاه نژاد اروپاییان معرفی کرده اند . بعضی از ما نادرست ، رنگ مو و رنگ پوست را معیار می کنیم . حقیقت این است که اینها یعنی ژن رنگ و ژن پوست شمار کوچکی از ژن های بیشمار در ژنتیک ما انسان ها هستند. 
.امروز معیار های ژنتیک رنگ پوست و رنگ مو را تعیین کننده نمی داند . نکته آخر این که بسیاری از مردم در جمهوری آذربایجان و هم در ارمنستان چون مردم طبرستان اند و در هند و در شمال این کشور بسیاری مردم موی زرد و پوست با رنگ روشن دارند . مردی ساروی را می شناسم که با اقامت طولانی در اروپا و یا مناطق مرتفع رنگ پوستش دستخوش تغییر و بسیار روشن تر از قبل شده است . اگر این را به آمیختگی ها و به نسل ها ی دور و گذشت هزاره ها پیوند بزنیم، مساله بازهم بیشتر برایمان روشن می شود . خلاصه این که اگر به دانش نژادی و ژنتیک فکر می کنید بهتر است به دانش روز در این رشته روی بیاورید و نژاد شناسی تان را فقط به ژن رنگ و ژن پوست خلاصه نکنید . مهم تر این که مطالبی که برای ما اهمیت دارند، مقوله قومیت و مقوله فرهنگ مردم است. این مقولات ارتباط ناچیزی با مقوله نژاد پیدا می کنند . موفق باشید . 

محمد عبدی : يكشنبه , 1393/02/21باسلام مجدد بله بیشتر جاها مخصوصا خود محل خاک بسیار کمی دارد بیشتر سنگ و شنی موکودونی است یعنی سنگ رسوبی و معمولا پس از بارندگی خیلی داخل محل گل نمی شود سریع خشک میشه ... اما معدن شن و ماسه داشته باشه نه اما روستای همجوار مرس بزرگ شن چال سنگ موکودونی بزرگی دارد 
کولاییان ، 
با تشکر ، در سنسکریت sikatA (سِکا تا ) سنگریزه و سنگپاره ست و sikatAvat (سِکا تا وات) جایی است که شن و سنگریزه آنجا فراوان است . در واژه دوم، کسره کمی کشیده تلفظ می شود . احتمالاً کوتاه شده یا خلاصه دومین واژه سنسکریت همان (سِکا )است که مردم در دوران اخیر به دلیل واژه معنا دار سیکا (مرغابی ) ،آن را به شکل امروزی یعنی (سیکا )تلفظ می کنند . 

محمد عبدی : دوشنبه , 1393/02/22سلام استاد ارجمند بسیار درست فرمودین همینه
تنکابنی : يكشنبه , 1393/02/21 استاد،مطالبتون پیرامون واژه گیل و گیلکی و علت اشتراک در به کار گیری آن بین تمامی مردم گیلان و مازندران بی نظیره. 
کولاییان ، 
از توجه شما به آن مقاله متشکرم . در همین پست سوالی مطرح نمودید و گفته اید کوهی از سوالات را پیش رو دارید . مطمئن باشید در آینده همه آن ها را با مطالعه و به کارگرفتن روش علمی پاسخ خواهید گفت .موفق باشید . 

تنکابنی : دوشنبه , 1393/02/22 
با سلام.پیش تر دو پرسش پیرامون واژه های\"regh\" و \"dezgaal\" داشتم که افتخار دانستن پاسخ آن ها را از سوی شما،پیدا نکردم .استاد خواهش می کنم بنده را از دانستن نظر خود پیرامون این پرسش ها به ویژه پرسش پیش رو،محروم نفرمایید.درباره واژه \"پازوا\" \"pAzava\" که فرمودید در سنسکریت به معنای محلی برای نگهداری گله و رمه می باشد دو سوال پیش رو دارم که مشتاقانه در انتظار دانستن نظر ارزشمند شما می باشم: 1-آیا در زیان مازندرانی شرقی و حوزه تجن،امروزه کلمه ای که به این واژه سنسکریت(pAzava) نزدیک باشد،در گفتگوی روزانه به کار برده می شود؟ 2-در زبان مازندرانی با گویش تنکابنی در میان گالش های ارتفاعات تنکابن برای چراگاه قرق شده گله و رمه هر نوع دام و گوسفند از واژه \"پیجه\" \"peyje\" استفاده می کنند که در فرهنگ لغات تبری موجود نمی باشد.با توجه به تبدیل واج \"ز\" به واج \"ج\" که در فرآیند های زبانی بسیار رایج می باشد همانند واژه \"سازه\" در مازندرانی شرقی به معنای جارو که در مازندرانی غربی به صورت \"ساجه\" به کار می رود، در صور تی که در مورد واژه \"پیجه\" به جای واج \"ج\" از واج \"ز\" استفاده کنیم به واژه \"پیزه\" \"peyze\" می رسیم که از نظر آوایی و معنایی به واژه \"pAzava\" نزدیک می شود.آیا به نظر شما بین واژه های \"peyje\" و \"pAzava\" همریشگی موجود می باشد؟ با تشکر بی پایان از شما بابت مقالات بی نظیرتان. 
کولاییان،  
دوست عزیز ضمن تحسین جنابعالی به خاطر دقتی که به خرج می دهید، باید عرض کنم پاسخی از قبل آماده برای سوالات شمانیست و من هم البته تا حدی به این مسائل پرداخته ام . هدف اصلی فقط جلب توجه فرهنگدوستان به سمت و سویی تازه است .اگر موفق شوم گمان می کنم ، سرگذشت واقعی تاریخ و فرهنگ مازندرانیان بر اساس پژوهش های تازه دنبال خواهد شد و کارهای سترگ به توسط دیگر پژوهشگران صورت خواهد گرفت . از جمله این کار ها تنظیم واژه نامه ها و فرهنگ های اشتقاقی است که بسیار به آن ها نیازمندیم . در مورد سه واژه ای که پیش کشیدید مورد اول را با شما موافق نیستم ،مورد دوم شاید حاصل ترکیب دو واژه سنسکریت tas+gal که اولی به معنای پرتاب ودومی(گال ) به معنای داغان (نمودن ) است . بر روی هم شاید (دزگال ) همان (تس گال )، پرتاب شی به قصد داغان کردنش معنا می دهد . تغییر صوت «ت » به «د » مکرر اتفاق می افتد . معنای واژه سوم \"پیجه\" بر اساس آن چه که شما می گویید شاید درست باشد .  

تنکابنی : دوشنبه , 1393/02/22با سلام.ضمن تشکر از شما استاد و لطفتان نسبت به دوستدارانتان.قطعا شما در زمینه پژوهش های مربوط به تاریخ گیلان و مازندران آنچنان تاثیرات شگرفی نهاده اید که بی گمان عرصه مطالعات مربوط به گیلان و مازندران به یاری و راهنمایی شما با یک تحول و انقلابی بسیار عظیم و بی سابقه مواجه شده است که بی مانند است.امروزه بسیاری از دوستانم در غربی ترین نقاط استان مازندران و شرق گیلان(لنگرود) و حتی در مناطق تالش استان گیلان در گفتگو با بنده از خواندن مقالات شما ابراز شگفتی کرده و در زمینه مطالعات قوم شناسی و زبان شناسی در آن مناطق نیز اندیشه و نظریات علمی شما تاثیرات بسیار عمیقی نهاده است.حتی به تازگی نیز از طریق دوستان تالش خود در گیلان متوجه شدم که از طریق جوانان تالش گیلان،مقالات و نظریات شما در اختیار تالش پژوهان شهر های تالش نشین جمهوری آذربایجان نیز قرار گرفته است.امیدوارم که همواره سلامت باشید.
محمد عبدی : سه شنبه , 1393/02/23سلام توقع ما زیاد شد شرمنده میشه بفرمایید روستای \" مرس mares\" یا \" مرستmarest\" که مرس کوچک(ساخمرس) ومرس بزرگ(گت مرس) دو روستای نزدیک هم اما جدا هستند و ...در نزدیکی روستای سیکا طرف شرقش واقعند سنسکریت آنها را ؟ 
کولاییان ،  
با درود، مورد جالبی است ، گفتن در مورد ریشه نام این دو محل نیازمند تامل و دقت بیشتر است . شاید روزی محل را از نزدیک ببینم . خودم این کار را انجام خواهم داد . در مورد چگونگی نام این دو محل به خصوص از زبان سالخوردگان و مردم عادی اگر شنیدید برایم بنویسید . موفق باشید . 

تنکابنی : چهارشنبه , 1393/02/24با سلام.نقدی را بر یکی از نوشته های استاد می خواندم مبنی بر این که تصویر گاو بر روی گنجینه های کلاردشت دلیلی است بر وجود گاو از دوران بسیار کهن در مازندران و نه آمدن آن از سوی هند!!گویی بشر الزاما هر آنچه را می بیند باید به تصویر بکشد! خواندن این نقد با خندیدنم همراه شد و آن چنان کامم شیرین گشت که نمی دانم ایشان را نقاد بنامم و یا قناد!!گویا از منظر این نقاد متفکر! وجود مجسمه های شیردال بر روی سرستون های تخت جمشید دلیلی است مبنی بر این که استان فارس در دوران هخامنشیان زیستگاه پستاندار تخمگذاری! بوده که بدنش شیر و سرش عفاب بوده است و احتمالا این گربه سان پرنده! به دلیل ابتلا به مشمشه منقرض گشته و با انقراضش همه ما را از دیدنش محروم ساخت!!
تنکابنی : سه شنبه , 1393/02/23 
با سلام.استاد،علت به کار گیری واژه تات توسط کهنسالان مازندرانی در مورد زبان خودشان پس چه بوده است؟از سویی آن چه از جوامع تات زبان می دانیم این است که تاتی آن ها به یکدیگر شباهت ندارد که علت شباهت در نام تات و تفاوت زبان تات ها را در پست قبلی عرض نمودم.آن چه در ادامه می آید را قطعا بهتر از من می دانید،در جمهوری آذربایجان تات ها را از تبار مرزبانانی می دانند که در زمان ساسانیان برای محافظت از شهر گنجه به آن جا کوچانده اند.البته این نظر مورخان جمهوری آذربایجان است که به هیچ عنوان بی طرف نیستند،در عین حال تالش پژوهان آن را بقایای زبان آذری که قبل از ورود زبان ترکی به کار برده می شده می دانند.اما چه طور می شود که کهنسالان مازندرانی!! خود را تات زبان بنامند؟علت به کارگیری واژه تات در مازندران چه بوده است؟واقعا به کار گیری واژه تات چه علتی دارد؟استاد نظر شما در این باره ،منظورم به کارگیری واژه تات توسط کهنسالان مازندرانی، چیست؟ 
کولاییان ،  
دوست عزیز درسی بود که از هموطنان ترک و حکام ترک زبان آموخته بودند .نام بسیاری از اماکن تاریخی ما و همچنین مراتع و بسیاری از عناوین اجتماعی ترکی شد و به ترکی هنوز هم در زبان مردم باقی است .  

تنکابنی : سه شنبه , 1393/02/23با سلام.اگر امکان پذیر است نظر خود را نیز درباره واژه تات،از ما دریغ نفرمایید.اما درباره اصطلاح تات،باید عرض کنم که پاره ای از تالش پژوهان این واژه را واژه ای ترکی دانسته و علت به کارگیری آن را همجواری با اقوام ترک دانسته اند و اعتقادشان بر این است که هرجا قوم تات حضور دارد ترک زبانان نیز در جوار تات ها با جوامع انبوه تر حضور داشته و از سوی این ترکان واژه تات برای جوامع غیر ترک که در همجواری ترکان به سر می برند به کار برده شده و به مرور زمان این نام برای هر قوم غیر ترک که در همجواری ترکان به سر برده،رایج شده است.از جمله برای منطقه الموت که جوامع ترک زبانان در بیرون از محدوده الموت به طور گسترده حضور دارند.با این حال دانستن جواب این سوال از طریق شما بسیار ارزشمند هست.با تشکر. 
کولاییان ، 
با درود ، نسل های پیش ازمن و مردان کهنسال ساروی که من دیده ام ، مازندرانیان را تات زبان می دانستند . در جمهوری آذربایجان هم طبق آمارهای رسمی اوائل قرن بیست بسیاری مردم تات قلمداد می شدند . ارقامی که مربوط این روزها است البته تات زبان ها را کم تعداد معرفی می کند .  
 

تنکابنی : سه شنبه , 1393/02/23 
با سلام.استاد اگرچه به فرموده خودتان مبنی بر این که به عنوان زبان شناس نظر ارزشمند خود را بیان نمی فرمایید بلکه به لحاظ تاریخی به موضوعه مطروحه(گویش سمنانی) می پردازید،اما استاد با عرض پوزش بنده منظور شما را در مورد گویش سمنانی و ارتباط آن با زبان مازندرانی به درستی درنیافتم.منظور شما این است که گویش سمنانی مستقیما از خانواده زبان تبری نیست؟این در حالی است که در پستی از سوی شما خطاب به شهروند سنگسری پیرامون واژه مختباد و استفاده این کلمه در این قوم که قطعا در جریان جزئیات آن پست هستید،فرمودید:واژه مختاباد در مناطق دیگر ایران نیز به کار برده می شود سنگسری های عزیز که جای خود دارند.گویی از دید شما گویش سنگسری را نمی شود جدای از زبان تبری متصور شد.از سوی دیگر گویش سنگسری و گویش سمنانی جدای از تفاوت های زبانی بی اندازه با یکدیگر اشتراک دارند.چه گونه می توان جایگاه گویش سنگسری را در ارتباط با زبان تبری آن چنان که فرمودید دانست اما گویش سمنانی از چنین جایگاهی برخوردار نباشد؟با تشکر 
کولاییان، 
پرسشهای شما این است : گویش سمنانی مستقیماً از خانواده طبری نیست ؟ مختباد اگر مازندرانی است چرا سنگسری ها این واژه را به کار می برند ؟ آیا واژه مختباد دلیل وجود تبار تبری برای زبان سنگسری و در نتیجه زبان سمنانی نیست ؟ دوست عزیز ! فرضیه منشا واحد برای تبری و سمنانی شاید دشوار باشد ولی نوعی همگرایی و تاثیر درازمدت این دو زبان بر یکدیگر به دلائل تاریخی و جغرافیایی بسیار محتمل است . بنابر این، داشتن واژه های مشترک ، حتی بعضی جنبه های دستوری مشترک نیز بسیار محتمل است . بر اساس آن چه که پیش تر گفته ایم نباید حضور اقوام ایرانی را در دامنه جنوبی البرز و نزدیک حوزه تجن به هنگام اسکان هندو های متمدن نادیده بگیریم . ضمناً، این که فرهنگ و زبانی واحد، طی سده ها و هزاره همیشه ثابت و یا مسلط باقی بماند، فرض درستی نیست .  

تنکابنی : سه شنبه , 1393/02/23با سلامی دیگر.استاد با عرض پوزش بابت این پست طولانی،اما بنده و دوستانم که دارای مدارک آکادمیک بسیار بالایی نیز می باشند نه از روی کاهلی برای یافتن پاسخ،بلکه به دلیل نداشتن علم کافی پرسشی داریم که پاسخ آن از سوی شما به اندازه یک تبرستان می ارزد.بنده تا حدودی با نظریات پیرامون زبان سمنانی آشنایی دارم حتی در جایی می خواندم که سمنانی ها و مازندرانی ها زبانشان در قرون اولیه اسلامی بسیار نزدیک تر از آن چه امروزه هست بوده و حتی آن دو را در آن دوران یکی پنداشته بودند با این تفاوت که شتاب! در کلام مازندرانی ها در آن دوران نیز بیش تر بوده است اما به آسانی زبان یکدیگر را می فهمیده اند .اما استاد به نظر شخص شما گویش سمنانی (منظورم شهر سمنان هست و نه شهرستان های دیگر این استان) و زبان مازندرانی چه رابطه ای با یکدیگر دارند؟آیا می توان ردپای واژگان مازندرانی را در زبان سمنانی یافت؟منظورم این است که اگر چه زبان سمنانی با زبان های دیلمی و تالشی و تاتی دارای ارتباطات مستحکمی است،امابا توجه به نزدیکی جغرافیایی سمنان به مازندران و ارتباط مشهود گویش سمنانی با مازندرانی، آیا نمی توان گفت که سمنانی از گویش های مشتق شده از زبان تبری است با این تفاوت که ساخت دستور تبری کهن خود را بهتر حفظ نموده واین علت تفاوت گویش سمنانی و دیگر گویش های زبان مازندرانی با یکدیگر می باشد؟آن هایی که سمنانی را دیلمی و یا تاتی می نامند دلیل خود را شباهت گویش سمنانی با زبان دیلمی وتاتی ذکر کرده اند.حال آن که تمامی زبان های تبری،گیلکی،دیلمی،تالشی و تاتی در محدوده فرشوادگر بوده اند و سمنانی به عنوان گویشی تبری(در فرض ما) که ساختار کهن خود را حفظ نموده است طبیعی هست که علاوه بر شباهت با دیگر گویش های زبان مازندرانی با سایر زبان های محدوده فرشوادگر از جمله زبان دیلمی و تاتی نیز شباهت داشته باشد.البته عده ای بر ای باورند که آن ها از مناطق دیلم نشین به این مناطق کوجانده شده اند که هیچ گاه دلیل متقنی ارائه ننموده اند.حال آن که می دانیم جغرافیای تاریخی تبرستان در حدود اربعه بسیار گسترده تر از آن چه امروزه هست بوده است و دلیلی ندارد که بگوییم آن هایی که در سمنان هستند چون زبانشان با مازندرانی در بخش هایی دارای تفاوت می باشد از مناطق دیلم نشین به این جا آورده شده اند منظورم این است که این مناطق در محدوده تبرستان باستان و کهن بوده و هستند و زبانشان هم بنا به دلایلی از جمله آنچه که فوقا به آن اشاره شد و شاید تاثیر پذیری از پاره ای از گویش های ایران مرکزی و گویش های خراسانی نیز مزید بر علت بوده باشد،امروزه باعث تفاوت زبانی بین زبان مازندرانی و گویش سمنانی شده است.از سوی دیگر عده ای معنقدند که گویش تنکابنی،گویشی از زبان دیلمی هست و خود بنده نیز کلماتی را که از گویش تنکابنی به کمک دوستان خو در واقع نبش قبر می نماییم و یا از گالش ها و یا دوستان خود در کوهستان های تنکابن می آموزیم(که خدا راشکر دوستانمان در ارتفاعات تنکابن در جمع آوری این کلمات کهن بسیار فعال و کوشا هستند)،در فرهنگ لغات تبری نمی یابیم اما در فرهنگ لغات سمنانی و تالشی می یابیم(قطعا مستحضر هستید که گویشوران زبان های تالشی و تاتی تقریبا به راحتی زبان یکدیگر را می فهمند) .و نکته دیگر این که مردمان منطقه الموت که تقریبا با مردم تنکابن همزبان می باشند خود را قاطعانه تات!! و زبان خود را تاتی!! می نامند و ابهام موضوع را بیش تر می نمایند.حال آن که دژهای الموت همواره به وسیله جنگجویان دیلمی محافظت می شده است وحتی الموت را به همراه قزوین دروازه دیلم هم نام نهاده اند و واژه الموت اساسا خود، واژه ای دیلمی است (آله+آموت).خواهش می کنم نظر خود را از من دریغ نفرمایید.سپاسگزارم. 
 
کولاییان ، 
با درود ،آنچه که بنده می توانم عرض کنم از جایگاه یک زبانشناس نیست ولی به لحاظ تاریخی می توانم بگویم در عهد باستان حوالی سمنان و دامغان جایگاهی با اهمیت در کنترل تجارت آسیا و اروپا (سواحل مدیترانه ) بوده است . راه ارتباطی از آن حوالی به سواحل دریای مازندران (از کناره های تجن) به ویژه پس از شکل گیری تمدنِ مهاجران شالیکار و اسکان دامداران و بازرگانان مهاجر هندو در مازندران که خالق ثروت بوده اند ، اهمیت نواحی سمنان و دامغان را مضاعف می ساخت .بنابراین، کنترل آن نواحی توسط اقوام لشگری که از سوی امپراطوری ایران تعیین می شدند حائز اهمیت بوده است . اسکان قوم های لشگری پارت و یا دیگر اقوام که به خدمات لشگری اشتغال داشته اند و ممکن هم بود هر کدام به لهجه و یا زبان خاص خود تکلم نمایند، توانست به قولی منشا مجمع الجزائری از زبان ها ولهجه ها در این نواحی بشود. نبود تحریر و کتابت برای طولانی مدت و فواصل بالنسبه زیاد آبادی ها از یکدیگر ،همگرایی این دستجات را برای خلق زبان مشترک به ویژه با اقوام گیل و دیلم دشوار و یا ضعیف می ساخت . دقت روی نام واژه هایی مثل دامغان و طالقان و نام های دیگر ، همچنین ریشه یابی نام های متعلق به هر کدامشان شاید بسیاری از موضوعات را برایمان روشن کند . ضمناً از شما می پرسم که آیا معمای اصطلاح تات برای شما ناگشوده باقی است ؟ 

تنکابنی : چهارشنبه , 1393/02/24 
با سلام.استاد نوشتاری پیرامون معانی نام های روستا های مازندران غربی موجود است که شاید با آن آشنا باشید. اگر مایل باشید نام این نوشتار را در پست های بعدی می آورم.در این نوشتار با تکیه بر فرهنگ واژگان اوستایی و پهلوی سعی بر یافتن معانی روستا ها و طوایف مازندران غربی شده است،در حالی که جای زبان سنسکریت کلاسیک در این اثر ارزشمد خالی می باشد.آیا می توان با استفاده از زبان های اوستایی و پهلوی و بدون استفاده از زبان سنسکریت کلاسیک به یافته های متقنی در این موضوعات دست یافت؟برای مثال یکی از استدلال های این نوشتار را پیرامون وجه تسمیه روستایی که خاستگاه طایفه مادری بنده بوده و همچنین زادگاه محمدولی خان تنکابنی(سپهسالار تنکابنی) می باشد را برایتان می آورم. نام این روستا \"اشتوج\" \"oshtooj\" می باشد.البته این نامی است که توسط نهاد های دولتی بر روی تابلوی ابتدای این روستا نوشته شده است که روستاییان این نام را نادرست خوانده و خود به روستای خود \"اشتآج\" \"oshtaaj\" می گویند که در واقع مصوت \"آ\" در هجای دوم نام این روستا (تآج) کشیده تر از حد معمول خوانده می شود همانند مصوت \"آ\" در کلمه \"مآر\" در زبان مازندرانی به معنای مادر.اما در نوشتار مزبور نام روستا را به شکل دیگری یعنی \"OSHTOWJ\" آورده اند و علت نام گذاری آن را چنین بیان نموده اند که با توجه به موقیت کوهستانی روستا و قرار گرفتن آن در کنار پرتگاهی ژرف می توان آن را ده(روستا) کناره یا لبه پرتگاه نامید.ایشان نام روستا را ترکیبی از کلمه \"ااشت\"(به فتح الف اول و ضم الف دوم و سکون واج ش و سکون واج ت)\"aosht\" و واج \"ج\" می دانند.\"ااشت\" را کلمه ای اوستایی به معای لبه و کناره دانسته و واج \"ج\" را در پایان کلمه،پسوند مکان دانسته اند.با توجه به آنچه که در گویش روستاییان از نام این روستا می باشد که همان \"اشتآج\" \"oshtaaj\" است،به نظر شما آیا نام این روستا در زبان سنسکریت کلاسیک دارای معنا می باشد؟ 
کولاییان ، 
با درود ، موردی که پیش کشیدید ریشه یابی عامیانه نیست اما نا درستی یک رویکرد را کاملاً برملا می کند . بر اساس آنچه که شما شرح داده اید ، می شود دید که برای دوستان ما،همیشه مرغ یک پا دارد و واژه ها اگر عربی ، ترکی و یا فارسی کلاسیک از آب در نیامدند یا پهلوی اند یا اوستایی!! . هرگز از ذهنشان خطور نمی کند که مازندرانیان عهد باستان ممکن است آیین و زبانی متفاوت با ایرانیان فلات نشین داشته بنا بر پژوهش های اینجانب نیزعموماً و یا اکثراً تا ظهور اسلام به آیین زردشت نبوده اند . باید بگویم واژه زنداوستایی(نه اوستایی !) aoshtra به معنای لب یا لبه است . همان دوستان آن را قبل از هر چیز " "aosht عنوان می کنند تا از جزء اول نام روستا لبه و کناره استنباط شود . بدین ترتیب نام روستا برایشان یک واژه اوستایی می شود!! . حال آن که واژه سنسکریت اُشتاج oSThaja را داریم ، به معنای لبی یا لبه ای و تلفظ آن نیز به آنچه که مردم در نامیدن روستای خود برزبان می آورند بسیار نزدیک تر است و واژه های مازندرانی خوش(بوسه ) و خوشتابی (به شوخی ) از دیگر مشتقات این واژه سنسکریت اند و در زبان مازندرانی هنوز هم مصطلحند و پیش تر در نوشته های اینجانب اشاره به این دو واژه اخیر شده است . حرف (a ) در پایان نامواژه های سنسکریت به هنگام تلفظ ، معمولاً رعایت نمی شود مثلاً در مورد (oSThaja ) اینگونه است .شاید مفید باشد که بگوییم حرف S چون( ش) وحرف s چون (س ) ،حرف ( T) (ت )نرم و حرف h فقط باعث حلقی ادا شدن حرف قبل از خود در فونتیک واژه سنسکریتی است که ما بدان اشاره می کنیم . 
 
 

تنکابنی : چهارشنبه , 1393/02/24با سلام و تشکر.استاد،با اجازه شما هم اکنون واژه oSThaja را در فرهنگ لغات سنسکریت دانشگاه کلن بررسی نمودم و از تطابق این واژه سنسکریت با نام روستا و تلفظ آن از زبان مردم روستا شگفت زده شده ام!بی تردید گام به گام اعتقادم به نظریات علمی شما راسخ تر گشته و حقانیت نظریات شما برای همگان روشن تر می گردد.استاد بسیار عالی می شد اگر نوشتار مزبور که به بررسی نام های اماکن و طوایف مازندران غربی پرداخته توسط شما حتی اگر هم شده بخش هایی از آن مورد بررسی و تطابق با سنسکریت کلاسیک واقع می گردید.
محمد عبدی : پنجشنبه , 1393/02/25 
سلام بر استاد معظم . براساس واژه یابی و نظر تحصیل کردگان این دو محل \"مرس \" یعنی مرد سیاه چرده مجرب و ساخت مرس بوده که به مرور مخفف و ساخمرس شد و مرس سفلی و علیا دارد اما نمی دانم چقدر صحت دارد ... 
کولاییان ، 
با درود ، خواستم خواهش کنم این نام ها را از زبان مردم عادی و سالخورده نقل کنید و نه درسخوانده ! گفته اید مرست یا مرس، آیا منظورتان همان marest یا mares بوده است ؟ ضمناً ارتفاع منطقه از پانصد متر بیشتر است یا خیر ؟ از پوشش گیاهی و نام درختان اگر چیزی می دانید برایم بنویسید. با تشکر  

تنکابنی : پنجشنبه , 1393/02/25 
با سلامی دیگر.چندی پیش در دانشگاه شهید بهشتی با تنی چند از دوستان خود از اقصی نقاط ایران که برخی از آنان نیز دارای مدارک تحصیلی عالیه مربوط به تاریخ و زبان شناسی بودند،پیرامون زبان مازندرانی و سنسکریت کلاسیک با استناد به مقالات شما(البته با رعایت موازین و اصول استناد به مقالات و آثار پژوهشگران و حفظ حقوق نویسندگان) به گفتگو نشستیم.از نظریات علمی شما با ایشان گفتیم.بخشی از این دوستان که اتفاقا از بخش های مرکزی ایران بوده اند از آن دسته از ایران پژوهانی هستند که گمان می کنند آن زمان که در ایران مرکزی مردم به کشت و صنعت مشغول بوده اند در سایر نقاط ایران دایناسورها زندگی می نمودند ........  
 
کولاییان ،  
ضمن تشکر از شما ، توصیه می کنم فقط پرسش هایی که برای خودتان بی پاسخ مانده این جا دنبال کنید . یادم هست بانویی سالخورده از من پرسید فائده تاریخ چیست ؟. پرسیدم آیا قران خوانده ای ؟ او که بسیار متدین بود پاسخ دادالبته البته ! گفتم قصص قران را ..... ؟ گفت بله بله و دیگر چیزی نگفت و فهمیدم شانس آن را داشتم با او هم به تفاهم برسم. گاهی هستند کسانی که تفاهم با آن ها غیر ممکن و بی فائده است . این که کسی بگوید همه زبان ها ریشه در سنسکریت دارند و بعد هم بگوید شما چرا به دنبال تبار شناسی زبان مازندرانی هستید، نباید با او بحث کرد . شخصی که می گوید همه اقوام ایرانی با هندی ها ابتدا در یک سر زمین بوده اند و مازندرانی ها هم مثل شیرازی ها و اصفهانی ها .. پس دیگر جای بحثی با ایشان نیست . خیلی ها ذهن تاریخی ندارند مثل خیلی ها که ریاضی را نمی فهمند . بحث و اظهار نظر در مورد تاریخ با هر کسی درست نیست و وقت تلف کردن است و شما وقت عزیزتان را بیهوده تلف نکنید .  

محمد عبدی : پنجشنبه , 1393/02/25با سلام مجدد به گفته پیران مرست گفته می شود و دلیل خواستی برای نامگذاری بیان نمی کننداما بیشتر پیران وجود درخت راش (مرس) گت مرس و خورد مرس را بنام این دو روستای مجاور هم بیان می کنند .ارتفاع از سطح دریا حدود هزار متر است و در دامنه چلمه کوه واقع است و درختان راش(مرس) کهن و تنومند بسیار دارددر واقع راشستان است و بعد ممرز و کچپ ، بلوط ،نمدار و ملچ 
 
کولاییان 
دوست عزیز مَرِست و سوخا مَرِست به احتمال اشاره به دو درخت (ممرز ) یا به قول مردم کلیجان رستاق ( مَـرِز ) در گذشته این محل بوده است . زمان نامگذاری درخت دومی ظاهر اً نسبت به اولی زیباتر و مقبول تر بوده است . سوخا واژه ای سنسکریت و اشاره به همان صفت است . درخت ممرز در ارتفاعی که شما نوشته اید کم تر پیدا می شود و در صورت یافت شدن برای دامداران حائز اهمیت بوده است . 

تنکابنی : پنجشنبه , 1393/02/25یا سلام.منطقه ای در کوهستان سه هزار تنکابن وجود دارد که که امروزه ییلاق اهالی سه هزار می باشد.این منطقه \"اول\"(به کسر الف ، به فتح واج و ، به سکون واج ل) \"eval\" نام دارد.آثار سکونت انسان بر بالای تپه مشرف به رود eval وجود دارد.درختان کهنسال گردو به صورت پراکنده در اطراف خرابه ها وجود دارد.در بالای مخروبه های منطقه eval منطقه ای به نام \"دین دره\" \"din dare\" (شاید واج \"ر\" در \"دین دره\" \"din dare\" به صورت مشدد باشد شاید هم نباشد) وجود دارد.چشمه سار های فراوان دارد و طبیعت بی نظیر اطراف آن فضایی روحانی دارد.در نوشتاری که در پست های پیشین به آن اشاره شد eval را در فرهنگ لغات پهلوی به معنای مکان بلند دانسته و با موقعیت آبادی قدیمی مرتبط دانسته اند.در این نوشتار همچنین eval را در کتیبه سومری! به معنای روزگار کهن نیز آورده اند.شاید بتوان گفت که eval از دورترین روستاهای سه هزار باشد.به نظر شما eval با آنچه شما پیرامون \"ایول\" و \"ovil\" و معانی این دو واژه اخیر فرمودید،ارتباط دارد؟با تشکر.  
کولاییان ، 
با درود و خسته نباشید ! لطفاً یه مقاله «مازندران هفت خوان» ، به قسمت «اسپروز کجور» مراجعه نمایید . ضمناً اصطلاح «دین » به تپه های معمولاً خاکی و دست ساز اطلاق می شده است . بنای این گونه تپه ها از مناسک دینی مردم محسوب می شد .
تنکابنی : پنجشنبه , 1393/02/25با سلام.بنده آن قسمت از مقاله را مجددا مطالعه نمودم.در آن مقاله شما از اویل\"avil\" و یا اول \"avel\" در سامان شمالی اسپرز کجور فرمودید.اما eval در منطقه سه هزار می باشد که در قسمت جنوبی خود دو منطقه با نام های \"اجر\" \"ejar\" و \"اکر\" ekar\" در مقابلش دارد.  
کولاییان ، 
دوست عزیز معنای اَوِل را پرسیدید ، همانطور که آنجا توضیح داده شد این واژه احتمالاً همان هِه وِلا ، سر حد تعیین شده از جنوب و یا از شمال مستملکات بوده است .
تنکابنی : چهارشنبه , 1393/03/07با سلام.استاد گرامی،شما فرموده اید هنگامی که قوای اسکندر در حال ورود به تپورستان بوده اند از وجود مزارع برنج خبر نداده اند حال آن که چنین پدیده مهمی(کاشت برنج) در صورت وجود آن در آن دوران،حتما بدان اشاره می شده است پس باید بپذیریم که مازندرانی های امروزی از تبار مردمان متمدنی می باشند که برای کاشت برنج از شمال هند در دوران تسلط یونانیان بر ایران به شمال ایران کوچیده اند.اگر چه استدلال های شما با توجه به تطابق زبان مازندرانی و سنسکریت کلاسیک غیر قابل انکار است اما در این بین به یک تعازض بر می خوریم و آن تعارض این است که از یک سو نتایج آزمایشات ژنتیک، اقوام گیل و تالش و مازندرانی را دارای یک ریشه می داند و از سوی دیگر باید بپذیریم که در زمان حمله اسکندر به گیلان و تپورستان،در گیلان اقوام کادوس که اجداد گیلک ها و تالش ها امروزی و عموزاده های مازندرانی های امروزی می باشند حضور داشته و در جلگه های غرب گیلان با پارمنین بزرگ ترین سردار اسکندر درگیر نبردی سنگین بوده و ارتش اسکندر را زمین گیر نموده بودند و یا تپوری ها نیز دارای فرمانروایی به نام ات فرادات بوده اند.پس قطعا در زمان اسکندر اقوام گیل و تالش در گیلان سکونت داشته اند و حتی هرودت نیز به اقوام گل یا گلای که همان اقوام گیل می باشد اشاره نموده است و می توان نتیجه گرفت که اجداد مازندرانی های امروزی نیز در آن دوران در مازندران حضور داشته اند و لزوما پس از حمله اسکندر به مازندران امروزی نیامده اند و فبل از حمله اسکندر به ایران در مازندران سکونت داشته اند.نظر شما در این باره چیست؟با تشکر. 
کولاییان ، 
بادرود ، دوست عزیزم در کدام نوشته معتبر شما این مطلب را دیده اید که می گویید: « در گیلان اقوام کادوس که اجداد گیلک ها و تالش ها امروزی و عموزاده های مازندرانی های امروزی می باشند »؟ 
شما گفته اید « حتی هرودت نیز به اقوام گل یا گلای که همان اقوام گیل می باشد اشاره نموده است» این مطالب را در کجا دیده اید ؟ 
اگر استناد شما صرفاً به حدس و گمان ها و تعابیر بعضی از علاقمندان به تاریخ است، این کافی نیست . بله برایمان مسلم است که بعضی اقوام تنک جمعیت این جا و آنجا در نوار شمالی و در زمان آمدن اسکندرزندگی می کرده اند و همه آن ها که از نامشان یاد می شود، از معیشتی ضعیف و از فرهنگی نازل برخوردار بوده اند .  
در پاسخ به یکی نقد به نقل قول مورخین یونانی که منابع اصلی ما راجع به مارد ها محسوب می شوند،اشاره نموده ام و هم اکنون نیز همان نوشته در دسترس شما است . ضمناً می بایستی دقت کنید که اصطلاح« گِل» را اول بار از زبان کدام مورخ می شنوید و حضور همان مورخ و روایت او به چه دوره ای از تاریخ و به کدام مقطع از زمان متعلق است . 

تنکابنی : پنجشنبه , 1393/03/08با سلام.به فرموده شما باید بین قوم شناسی و نژاد شناسی تفاوت گذاشت.اگر چه مازندرانی و گیلک و تالش اقوام جدای از یکدیگر می باشند اما مگر می شود آن ها را به گواه نتایج آزمایشات ژنتیک دارای نژاد متفاوتی از هم دانست؟شما فرموده اید:بله برایمان مسلم است که بعضی اقوام تنک جمعیت این جا و آن جا در نوار شمالی و در زمان آمدن اسکندر زندگی می کرده اند و... .منظور از اقوام تنک جمعیت کدام قوم می باشد؟و یا مهم تر از آن این که آیا شما منکر حضور کادوس ها در شمال ایران در دوران قبل از حمله اسکندر به ایران هستید؟دورانی که کادوس ها در نبرد کوناکسا در دوره هخامنشیان حضور داشته و در حمله اسکندر نیز با او به نبرد پرداختند.و این که بگوییم اقوام کادوس اجداد گیلک ها و یا تالش های امروزی نیستند! بحث دیگری است که تمامی کتب معتبر منتشره پیرامون تاریخ تالش پاسخگوی این پرسش می باشد که ارتباط کادوس های دیروزی و تالش های امروزی چیست.با تشکر.
مهرداد یوسفی : سه شنبه , 1393/03/27درود به استاد نواندیش و دوستان فرهیخته،پاسخ به پرسش دوستان در زمینه تفاوت رنگ پوست و موی مازندرانی ها به ویژه مردم حوزه تجن با گیلانی ها و هندی ها نیازمند آشنایی با مبحث ژنتیک جمعیت و اصطلاحات آن همچون رانش ژنی، اثر جمعیت بنیان گذار،گلوگاه جمعیتی و... می باشد که به آن می پردازم. نخست باید مفهوم جمعیت را دانست. جمعیت را به آن دسته از افراد یک گونه گویند که امکان آمیزش و تبادل ژنی با یکدیگر را داشته باشند مانند اندک شالیکارانی که از استان اتارپرادش هندوستان به شمال ایران آمدند که دیگر نمی توانستند به همتبارانشان در شمال هند دسترسی و امکان آمیزش داشته باشند پس دو جمعیت جداگانه شمرده می شوند. در هر جمعیت می توان گوناگونی فنوتیپ ( صفاتی که با چشم دیده می شود مانند رنگ مو،پوست،شکل جمجمه و...) را دید فرض کنید گروهی از ژنتیک دانان به مازندران بیایند و چند صد مرد و زن مازندرانی و البته کودکان مو بلوند و دارای موی صاف،چشم سبز،ابروی کم پشت بینی اروپایی را از جمعیت زاینده استان جدا کنند و این اقلیت فنوتیپی را در جای دیگری اسکان دهند به گونه ای که چاره ای به جز ازدواج با گروه خودشان را نداشته باشند در این حالت رانش ژنی در جمعیت مازندرانی های استان رخ می دهد یعنی آرابش های ژنتیکی کمیابی از این جمعیت زدوده می شود و فراوانی آن ژن های ویژه به صفر خواهد رسید و دیگر امکان مبادله آن با ژنوتیپ های رایج جمعیت وجود نخواهد داشت در حالی که در جمعیت برگزیده پدیده ای به نام گلوگاه ژنتیکی روی می دهد که در آن افرادی که پیشتر بخت چندانی برای دیدار با یکدیگر و بنابراین تبادل ژن هایشان را نداشته اند اکنون همگی در کنار یکدیگر زندگی می کنند و دیگر دسترسی به افراد متفاوت با خود را ندارند پس جمعیت یاد شده در این سرزمین متمرکز می شود و بنابراین پیش بینی می شود که فرزندان آنان بیش از میانگین هر جمعیت طبیعی به پدر و مادر خود شباهت داشته باشند زیرا گوناگونی ژنتیکی آنان کمتر از کودکان دیگر می باشد مهاجران در چند نسل آینده بناگزیر با خویشاوندان خود ازدواج می کنند و این بیش از پیش از گوناگونی ژنتیکی آنان خواهد کاست و صفات نیاکان(موی بلوند و صاف،بینی اروپایی، چشمان سبزفام و ابروی کم پشت) در آنان پایدارتر خواهد شد زیرا زن و شوهر مهاجر ژن های مشترکی را از نیاکان یکسانی به ارث برده اند و اینک آن ژن ها را در آرایش و چینشی تازه به فرزندان خود خواهند داد به این" اثر جمعیت بنیان گذار "گفته می شود در این پدیده افراد یک جمعیت نوادگان جمعیت کم شماری بوده اند که دسترسی به جمعیت های همجوار و بنابراین شارش ژنی با آنان را نداشته اند اکنون اگر دانشمندان تصاویری از ما مازندرانی ها را به نوادگان مهاجران مازندرانی تبار نشان دهند و بگویند نیاکان شما از سرزمین همین مردم به این جا کوچیدند و شما با آنان همنژاد هستید طبیعی است که باور این گفته برای آنان بسیار دشوار خواهد بود زیرا فنوتیپ متفاوت خود را با رنگ تیره پوست،موی مجعد و بینی درشت و چشمان سیاه آنان مقایسه می کنند و این تفاوت ها را نشانه تفاوت نژادی ایشان با خود می پندارند پرسش من این است آیا همین موضوع برای جمعیت شالیکاران کوچیده به شمال ایران و جمعیت ساکن هند نمی تواند رخ داده باشد؟  

حسین : سه شنبه , 1394/03/05استاد سلام اخیراً بدنبال واژه ایی بودم که به مقالات شما برخوردم. خودم از روستای بیشه سر( واقع در شمال بابل) هستم آیا لفظ ( بیشه یا بیشه سر) ریشه ایی در سانسکریت دارد؟ یا به معنای همان (جنگل- خرابه) است؟ و ضمن اینکه در مقاسیه با آقادار، لفظ آقانون- آقاانون- آقاآبندان چگونه تعبیر می شود؟ لطفاً راهنمایی کنید. با تaکر 
 
کولاییان 
با درود ، بعید است که لفظ بیشه در نام محل شما واژه یی فارسی باشد .شاید در اصل« ویشه سر» بوده که امروز «بیشه سر » تلفظ می شود .  
« ویشه سر » در زبان کهن ما به معانی متعدد است و می تواند به عنوان مثال و فقط به عنوان مثال « سر دو راهی» یا «سر چند راهی» تعبیر شود . در مورد دیگر واژه ها که گفتید قدری توضیح از سوی شما لازم است . موفق باشید .  

حسین : چهارشنبه , 1394/03/13 
استاد سلام مجدد، حقیقتاً فکر نمی کردم پاسخ بنده را بفرمایید. از حوصله شما سپاس. ریشه های تاریخی برخی از واژه ها برای بنده معلوم نیست: مثلاً همین بیشه سر که در زبان محلی « ویشه سر» تلفظ می شود. یا کلماتی از قبیل: آقنون یا آقاانون که به فارسی گفته می شود: آقاآببندان! ( استخر آب بزرگ جهت کشاورزی) سوال اینست اگر آقا در کلمه آقادار- بفرموده شما در سانسکریت به معنای گناه، آلود باشد. توجیه اش با آقاآببندان که اصلا مورد احترام یا پرستش نیست، چیست؟ 
کولاییان ،  
با سلام ، موضوع همیشه به این سادگی ها نیست . در نظر بگیرید که شاید وجه تسمیه آقنون موضوعی دیگر باشد . شاید در اختصار ، واژه ای در میانه و در ترکیب اولیه این نام، از زبان افتاده است .به یاد داشته باشید که تلاش ما فقطً واژه یابی و پیدا کردن ریشه واژه ها نیست بلکه هدف رهیافتی به ریشه های قومی و فرهنگی مردم مازندران است . بدانیم سرچشمه های فرهنگی قوم ما از کجا جوشیده است . در ضمن بیشه سر موضوع سوال قبلی تان بود و پاسخ آن را نیز دریافت نموده اید . موفق باشید  

تنکابنی : شنبه , 1394/09/21با سلام خدمت استاد ارجمند. جناب استاد، چندی پیش در فرهنگ دهخدا با بیتی ار ناصر خسرو مواجه گشتم با این مضمون : به پیغمبر عرب یکسر مشرف گشت و فر او / ز ترک و رومی و هندی و سندی گیلی و دیلم. آن چه که برایم چالب بود آورده شده واژه "سندی" پیش از واژه "گیلی" می باشد که منظور ناصر خسرو "گیل سندی" بوده است. همان طور که می دانیم واژه سند می تواند اشاره به رود سند داشته باشد که از جمله نماد های شناخته شده هند از گذشته تا به امروز می باشد. اما بنده به معنای سند نیز مراجعه نمودم که در فرهنگ دهخدا علاوه بر نام رود سند، آورده شده است که سند به معنای نوعی توهین نیز آمده است که از آوردن معنای آن در این جا خودداری می نمایم. البته معانی دیگری نیز آورده شده است که مرتبط نمی باشند. لذا بنده می خواستم نظر شما را بدانم که آیا عبارت "سندی گیل" نوعی توهین! از سوی ناصر خسرو به قوم گیل می باشد و یا آن که عبارت "سندی گیل" را می توان نوعی نقل قول ناخواسته از سوی ناصر خسرو از گذشته های دور اقوام شمال ایران در راستای مهاجرت مردمانی متمدن از هند به شمال ایران دانست؟ 
کولاییان ، 
با درود ، در این شعر که شما نقل می کنید نکته یی قابل توجه نهفته است و آن اینست که وجهه جمعیتی و حضور قومیتی گیل و دیلم در دنیایی که ناصر خسرو می شناخت تا چه اندازه با اهمیت بوده است . در مواردی که شما پیش کشیده اید تردید دارم . ناصر خسرو واژه سندی را شاید مترادف با واژه هندی و فقط برای روانی و آهنگ شعر آورده است : 
به پیغمبر عرب یکسر مشرف گشت و فر او  
ز ترک و رومی وُ ، هندی و سندی ، گیلی و دیلم 

فومنی : دوشنبه , 1396/11/16سلام  
استاد استرابون و بسیاریی از مورخان باستانی اقوام ناحیه جنوبی دریای کاسپین را چنین نام می برند اقوام سکایی تبار تپور امارد دربیک و هیرکانی و همچنین اقوام غیر سکایی تبار همچون گل و کادوسیان.  
استاد ایا با وجود چنین اقوام باستانی در شمال کشور ایا می شود تمام مردم این خطه را از یک ریشه دانست حال اینکه پژوهش های ژنتیکی نشان می دهد مردم مازندران مارکرهای ژنتیکی بومی (همچون J2 , G ) بیشتری نسبت به مردم گیلان برخوردارند.  
ایا قوم باستانی گل که در گیلان می زیستند و در همسایگی امارد ها و کادوسیان بودند را می توان نیای گیلک ها دانست.  
کولاییان ،  
با سلام ، در مورد قوم تپور به مقاله "تپورستان و تپور ریشه در کجا دارد " در همین سایت مراجعه کنید . ضمناً مردم هیرکانی نیز بر جای خود و بیرون از اقلیم جنگل ، در دشت های وسیع متعلق به خود به کشت گندم مشغول بوده اند . در مورد اقوام دیگر این توجه را داشته باشید که آنها از جمعیتی قلیل برخوردار بوده مهمترین شا ن یعنی مارد ها حین اسکان مهاجران از منطقه به بیرون رانده شدند . جمعیت قلیل را برای آن اقوام بدان خاطر گفته ام که در مقایسه با شالیکاران مهاجر (تپور ها ) در تولید ثروت و تولید مواد غذایی بسیار عقب تر بوده آاند . آنها از امکاناتی ناچیز سود می بردند ، حاشیه نشین جنگل بوده و اقلیم جنگل های شمال ایران محل کشت و کارشان نبود . آن ها از عهده تبدیل و استفاده از اراضی جنگلی و استفاده از آب جاری رودخانه ها بر نمی آمدند و طبیعی است به ذخائری محدود دسترسی داشته توسعه اجتماعی شان نیز محدود بوده است . در دیگر سو ، مهاجرین از راه رسیده ، با استفاده از اراضی جنگل و کاربرد شیوه های آبیاری ، قدرت تولید برنج فراوان داشته از مواد لبنی حاصل از دامپروری خاص خودسود می برده اند . طبیعی است که رشد جمعیت مردمان مهاجر ، نسبت به جمعیت اقوام پیش گفته بسیار بیشتر باشد .  
شاید نفوذ کم اثر سرخ پوستان آمریکایی در جمعیت اروپایی و آسیایی مهاجر به آمریکا ، و ترکیب جمعیتی امروز آمریکا ، مطلب را کمی برای شما روشن تر کند . ضمناً درک درست مناسبات ژنتیکی نیازمند دقت بیشتر است . موفق باشید
نام:
ايميل
سايت
نظر :



قبلي   بعدي