شناسایی تاریخی ، نام ها و مکان ها
مازندران هفت خوان
 چاپ اين صفحه ارسال به دوستان
كد مطلب: 61 -   تعداد بازديد: 4077 -  جمعه 11 مرداد 1392
درويش علي کولاييان
  آمدن رستم به مازندران را همگان شنیده اند، این قصه را شاهنامه به چنین شهرتی رساند. به گمان فردوسی این ماجرا به عصر کیانیان تعلق دارد. کیانیان پادشاهان اسطوره ای تاریخ ایرانند، بر این اساس شاید بعضی گمان کنند آمدن رستم به مازندران اسطوره و افسانه است، اما چنین نیست . براساس آن چه که خواهیم آورد، این یک واقعه تاریخی است و پانصد سال جلوتر از زمان فردوسی و در عصر ساسانیان اتفاق افتاد .
 این ماجرا چرا اسطوره شد و چرا اسطوره ماند ؟ در اینجا سعی خواهد شد تا زمان ، مکان و محل وقوع و جوانب یکی از مشهور ترین رخداد ها که خاطره آن در حافظه تاریخی مردم ایران همچنان باقی است باز شناسانده شود . درخواهیم یافت شاهنامه شناسی یه شیوه متداول، چرا تا کنون قادر به بیان راز و رمز این ماجرا نبوده است .
گوشه هایی از مطلب پیش از این، به نظر دوستان وعلاقمندان رسیده است. امیدوارم اشاره مجدد به آن ها ملال انگیز نباشد و اهمیت موضوع بتواند تکرار را توجیه کند .

این یک ماجرای تاریخی است !
    

در عصر ساسانی و اواخر سلطنت قباد (528 میلادی )، حکومتی مستقل از خاندانی کهن در ناحیه ای مهم از طبرستان به زیر کشیده می شود1. این لشکرکشی به توسط شاهزاده ی ارشد«کیوس» یا « کاوس » که فرزند قباد است صورت گرفت . کیوس پس از پیروزی خود را شاه همان ناحیه اعلام می کند و نام »گرشاه «2 بر خود می نهد .  پس از او ، نوادگان او تا پایان عصر ساسانیان برمنطقه ریاست می کنند. اعقاب کیوس تا قرن ها پس از ظهور اسلام ، نفوذ قابل توجهی در مازندران و طبرستان داشته اند3 .

با همه دقتی که مورخان وکاتبان در شرح سرگذشت کیوس و بازمانذگانش، در مازندران و طبرستان به خرج می دهند ، چگونگی رفتار فاتحانه کیوس در مازندران، همچنان در سکوتی معنا دار پنهان مانده است . هیچ نامی هیچ نقل قولی از حاکم مغلوب، بر قلم مورخان نرفته است . این وضع ،
بدون شک ناشی از سانسور سخت ساسانیان بوده است چرا که هیچ نشانه از آخرین حاکم  و بستگان او و آن چه که بر آنان و بر مردمانشان گذشت ، گویی،هرگز به روی کاغذ نیامده است .

 
سانسوری دیگر از همان نوع ،سانسور علیه کیوس یعنی  همان شاهزاده فاتح، در تاریخ ساسانیان است . سانسورعلیه او،به منفعت برادر پادشاهش انوشیروان ، تا آنجا موثر افتاد که
پانصد سال بعد، فردوسی و احتمالاً همه ی خراسانیان همعصر او، بی خبر از بود و نبود کیوس شدند .
 
مولف شاهنامه در روایت از ساسانیان حتی یک اشاره  به شاهزاده کیوس نمی کند . او از سرگذشت برادر بزرگتر و رقیب انوشیروان و از زندگی غوغایی او گویا هیچ نقل قولی نـشنیده  است . اما ،مورخ بیزانسی «پروکپیوس » که در قرن ششم میلادی جنگ های ایران و روم را گزارش میکند، حقیقت  کیوس را می داند. در پرتو گزارش او و مورخان مازندرانی1است که سانسوری دیگر از ساسانیان نزد همه فاش می شود ،این که روایت هفت خوان رستم ،
شرح لشگر کشی کیوس به مازندران و افشای همان ماجرا است، قرن ها  پنهان ماند تا به مصالح آل باوند و وابستگانشان که خود را از سلاله کیوس فریاد می زدند ،خدشه ای وارد نشود  .
 
 
با گشودن مازندران بی تردیدنام کیوس به ویژه نام سردار شجاعش رستم به مدد فتح نامه ها10 ، در مناطقی ازامپراطوری ایران  بر سر زبان ها افتاد .هدف فتح نامه نویسان در آن زمان، بزرگ نمایاندن جنگ مازندران و قلع و قمع قومی بود که به آیین زرتشت نبوده اند و به مردم دیو شهرت داشتند11 .

کارزار کیوس و همرزمان او علیه مردم مازندران،در آنزمان نزد ایرانیان که پیرو آیین زرتشت بوده اند، منزلتی فوق العاده یافت . اما بعد ها به دلیل طردکیوس از قدرت، سپس اعدام او و برای مصلحت انوشیروان یادگارها و نشانه های کیوس محو شد و نام او از نوشته ها زدوده شد. چنین شد که فردوسی و کسانی پیش از او، هر چه که از کاوس و پهلوانش رستم به گوششان خورد ، ناخواسته ونادانسته با اسطوره کیکاوس و رستم افسانه درآمیخت و شرح تجاوز شاهزاده ، خشونت و بی رحمی او  در مازندران ،فقط در روایت هفت خوان و بنام کیکاوس باقی بمانـَد .

 
فردوسی کاوسی را می شناخت که کاوس افسانه بود و رستمی را می شناخت که پهلوان اسطوره بود . او در روایت هفت خوان و گشودن مازندران ،
کاوس شاهزاده ساسانی  را، کیکاوس می انگارد . مشابهت اسمی همیشه برداشت های مشابه را رقم زده است،مثلاً روایت های مربوط به شاه عباس دوم در بسیاری اوقات به شاه عباس کبیر نسبت داده شد . در مورد رستم هفت خوان همان مطلب صادق است. درباره رستم ِ هفتحوان به مطلبی اشاره خواهیم نمود  که حائز اهمیت است .
 
طبق شاهنامه، یکصد سال پیش ازسقوط مازندران و پیش از منضم شدن این ناحیه به ایران (عصر ساسانی)،گیلان، آمل و گرگان از متصرفات امپراطوری ساسانی به شمار می آمدند  اما نامی از ساری و مازندران تا آن زمان در میانه نیست . فردوسی در شاهنامه و در بخش ساسانیان که قریب به نیمی از کتاب او است ، از ساری و مازندران آن گاه نام می بَرَد که زمان ، زمان انوشیروان است .اگر چه شاهنامه به چگونگی تسخیر
مازندران در عصر ساسانیان اشاره یی نمی کند اما این را همه میدانیم که گشودن مازندران و منضم نمودن آن به ایران، چند سال جلوتر از سلطنت انوشیروان به وقوع پیوست و این کار با عاملیت کیوس انجام گرفت .


 
اشاره فردوسی به ساری و مازندراندر بخش ساسانیان ، فقط زمانی است که ازفتح مازندران چند سالی گذشته و  مطابق اسناد موجود تا آن زمان، کیوس به امر برادرش انوشیروان به قتل رسیده است . حال این گمان تقویت می شود که:پاره ای از طبرستان یا آن ناحیه که کاوس (کیوس ) به قلمرو امپراطوری ساسانیان افزود،همان مازندران بوده است .

  لقبی که کیوس پس از گشودن مازندران شایسته آن شده یعنی «گرشاه »،نمایانگر اهمیت مازندران آن عصر، در طبرستان و فرشوادگر  است .
 
آشکار می شود که مازندران آن عصر به بخشی بسیار با اهمیت از طبرستان اطلاق می شد و به طورعمده حوزه تجن و همچنین مناطقی تا حدود آمل را شامل می شده است .
 
 
فردوسی در روایات تاریخی اذعان می کند که همزمان با بهرام گور وحتی قبل از پادشاهی او،  اردبیل وگیلان و آمل وگرگان به استثنای مازندران، قلمرو ساسانیان و خط ساحلی که این نواحی را به هم مرتبط می ساخت در اختیار حکومت ایران بود . این بدان معنا است که مازندران در آن عصر، به دریا وصل نبوده است . شرح افسانه گون فردوسی از گشودن مازندران،  نکته اخیر را اگرنه مستقیم ولی بطور ضمنی تایید می کند .


 ساسانیان و تصرف طبرستان 

تصرف نواحی حاشیه ای جنوب دریای مازندران به دست ارتش ساسانی اقدامی تدریجی بوده است
4 . این کار با ظهور ساسانیان آغاز شد و به تدریج  تا پایان سلطنت «قباد» ادامه داشت و با تصرف آخرین ناحیه یعنی مازندران ، سه سال قبل از مرگ قباد،توسط کیوس این بخش از متصرفات ساسانیان کامل شد.
 برخلاف دیگر طوائف و دیگر نواحی در ایران ، انضمام حاشیه جنوبی دریای شمال ایران به امپراطوری ساسانی به زمانی طولانی انجامید.شاید به این خاطر که دیپلماسی شاهان مازندران و رفتارشان با دستگاه امپراطوری ایران متفاوت و تا حدودی زیرکانه بود .آن ها سلسله ای از شاهان محلی بازمانده از عهد سلوکیان و اشکانیان بوده، از ملوک الطوائف محسوب می شدند و زمانی طولانی بر فرشوادگر که آذربایجان و گیلان و طبرستان را در بر می گرفت ریاست داشتند4 .

نشانه ها حاکی است که تجارت از طریق جاده به اصطلاح ابریشم و فعالیت بازرگانان مازندرانی در آن، برای امپراطوری ایران منبع درآمدی هنگفت فراهم می کرد که معمولاً به صورت خراج سالیانه از سوی مازندرانیان به امپراطوران اشکانی و ساسانی پرداخت می شد . آن چه که اوضاع را برگرداند و در نهایت به زیان مازندرانیان و به سقوطشان انجامید در درجه اول، کاهش تجارت کشور هند با منطقه مدیترانه به خصوص با کشور روم بود . این تحول نتیجه بهم ریختگی اوضاع در هند و همزمان با آن، اوضاع در کشور روم و تجزیه آن در قرن ششم میلادی بوده است ، قرنی که سقوط مازندران در سال های میانی آن اتفاق افتاد.


 قرائن نشان می دهد که سقوط مازندران در اصل معلول ناتوانی در پرداخت خراج سالیانه بود . آن زمان کشور ایران دوره قحطی وخشکسالی را پشت سر می گذاشت6 .
قحطی در طول تاریخ ایران رویدادی متواتر بود و مازندران اگرچه دچار آن نمی شد، اما از سوی فرمانروایان حاکم بر فلات ایران ظاهراً به هدف جبران کمبود ها، بی رحمانه مورد تجاوز قرار می گرفت . اینگونه شد که
عُمرحکومتی خود مختار که اعقاب حاکمانش مهاجرانی از شمال هند محسوب می شدند به پایان خود رسید .
بر اساس پژوهش های نگارنده که پیش از این ارائه گردید ،آن ها چند قرن پیش از میلاد و بر اساس سیاست یونانیان و برای آباد نمودن نواحی جنگلی شمال ایران به این نواحی آمدند، آن ها برای ایجاد تمدن در اراضی جنگلی بر اساس الگویی از تولید ثروت در شمال هند از آن نواحی به شمال ایران و به مازندران کوچیدند . آن ها سر زمین تازه را به سنسکریت ، پوریشا وات گر (فرشواد گر) نامیدند 7 .

 آن ها به کوه های پوشیده از خاک بارور در منطقه که جنگلی انبوه بر آن روییده بود ،توجه ویژه داشته نامی که برایش برگزیدند برخاسته از همین مطلب بود .
خاک نرم و بارور،سطح کوه ها و دامنه ها را پوشانده بود یعنی متفاوت با وضعیت نا مطلوب نواحی کوهستانی شمال هند که بر اثر باران های موسمی طی هزاران سال شسته شده ،عاری از لایه های خاک بوده اند . آن ها قدردان اراضی کوهستانی پرباران و پوشیده از خاک نرم  ( پوریشا وات گر ) بوده ، گروه ها و دستجات این مردم به آباد کردن نواحی جنگلی مشغول می شدند و شواهد نشان می دهد که تا ارمنستان  آن روز که جمهوری آذربایجان و بخش هایی از ترکیه را در بر می گرفت گروهی از آنان مهاجرت نموده  در تاریخ ارمنستان نقش آفرین شده اند . مهمترین  گروه از میان آنان در حوزه تجن سکونت می کنند . این گروه، ظاهراً استثنایی بوده اند و مردمی از کاست برهمن را نیز شامل می شدند
5 . برهمنان به لحاظ تعداد همیشه بین مردم هند قلیل ولی به لحاظ فرهنگی در بالاترین مرتبه بوده اند .

برهمنان به توسط مردم عادی  از روی احترام گاهی دِوَ (دیو ) خطاب می شدند .
همانطور که بیان شد مردم برهمن عالی ترین کاست و  دارندگان عالی ترین رتبه فرهنگی و اجتماعی در تمدن هند باستانند . برهمنان مهاجر بدون شک جنبه هایی مهم از تمدن هند از جمله کتابت و دستور زبان را با خود داشته اند .اشاره بیشتر به مطلب اخیر و به هر کدام از جزئیات آن، در دیگر نوشته های نگارنده  آمده ، در دسترس همگان نیز هست
6 .

map1122234.JPG
توضیح : 1- این نقشه براساس نقشه آبادی ها مرکز آمار ایران سال 1375تنظیم شده است درصورت لزوم از درشتنمایی نقشه استفاده کنید .            
 

                  توضیح: 2-   موقعیت و مکان تپه کرز و امتداد کوه اسپرز که به چندین کیلومتر می رسد، در این جا تقریبی  است .
       

مازندران و دشت اسپه ورد شوراب

گفته ایم که نام مازندران در زمان وقوع رویداد تاریخی (هفت خوان ) به منطقه ای محدود اطلاق می شد .منطقه ای که با دشتی یکپارچه و وسیع آغاز می شد و در آن زمان بیشترین رونق کشاورزی را داشت . مسافران که از خراسان و گرگان به مازندران می آمدند برای رسیدن به آن، ناگزیر از کوهی بنام اسپروز ( امروز اسپرز) می گذشتند . در عبور از کوه و در بالا ترین ارتفاع، چشم انداز وسیع دشت اسپه ورد شوراب به وسعت چند هزار هکتار همیشه به چشم می خورد .اسپه ورد بزرگترین دشت شالیزاری منطقه بود و سهمی بسیار عمده از آب رود تجن چون امروز صرف آبیاری آن می شد (تصویر 1و 2 ).

در تابستان و اوج کار، تلاش مردم تماشایی بود . شب پایی مردم از کشت گاه وسیع و بهم پیوسته شان در تابستان و به خصوص در نیمه ی شب های تیره به اوج خود می رسید  و این از جمله کارها بود که برای تازه واردان جلب توجه می کرد . تماشای این منظره از فراز کوه اسپروز هر تازه واردی را که از شالی و شالی کاری اطلاعی نداشت متعجب می ساخت ، منظره ای که در بدو ورود به مازندران رستم را  به تعجب واداشت و فردوسی این مطلب را به زیبایی منعکس نمود
9 .

ساری و محل های مسکونی کشتکاران در آن زمان، گوشه هایی کوچک از دشت پهناور اسپه ورد شوراب بود . دشت را جنگلی انبوه از همه سو احاطه می کرد . این جا همان «شهر مازندران » و یا آغاز مازندران بود.

« اسپه دِوَ »همان«ارباب اسپه ورد » بود که خواهیم دیدبا تلقی نا درست فارسی زبانان در نوشته ها ابتدا به« اسپه دیو» و سپس به « دیو سپید» شهرت یافت .


aks1.JPG
  تصویر1 - چشم انداز به سمت غرب -در تصویر، ساری امروز(سال 87) را می بینیم -  ادامه ی دشت «اسپه ورد شوراب» در فراسوی شهر است - محل استقرار دوربین بر فراز کوه اسپرز و در منتهی الیه غرب آن  - تجن در در دورترین بخش از فضای سبز ( وسط تصویر ) - رود از سمت چپ تصویر به سمت راست جریان دارد.


aks2.JPG
تصویر 2 - دوربین در موقعیت قبلی و چشم انداز به سمت جنوب غرب - نیمه جنوبی ساری و دشت «اسپه ورد شوراب» در فراسوی آن - کوه های جنوب ساری و امتداد آن ها به سمت غرب در این تصویر دیده می شوند .


اولاد
 
«اولاد »اولین صاحب منصب مازندرانی است که با رستم  رویارو می شود ، این رویارویی به دلیل شکایت
مردِ دشت بان بود . دشت بان به دلیل خشونت تازه واردی که همان رستم است به اولاد شکایت برد. بر این اساس  روشن است که اولاد مسئولیتی انتظامی و امنیتی داشته است . بر پایه آن چه  که فردوسی روایت می کند اولاد بعد از نبردی تن به تن، تسلیم رستم می شود و یارانش تار و مار می شوند . فردوسی این بخش ماجرا را در شاهنامه ی خود، خوان پنجم نامیده است. با وجود پشت سر گذاشتن پنج خوان از هفت خوان، تا آن زمان رستم هنوز از کوه اسپروز عبور نکرده ، به آن سو و به درون مازندران پا ی نگذاشته است.

 رستم برای نجات کیوس ( کاوس ) آمده بود.کیوس در جنگی خونین با مردم مازندران شکست خورده زنده دستگیر شد و بنا به ملاحظاتی که با امپراطوری ساسانی در میان بود و احتمالاً برای معامله ای با نوشیروان که رقیب کیوس شناخته می شد، نزد دیو سپید اسیر  باقی مانده بود  .
  بیتی از فردوسی ، ملاحظه سیاسی از سوی دیو سپید را منعکس می کند.  «دیوسپید» در توجیه زنده باقی گذاشتن «کیوس » چنین می گوید:
 
 
بکشتن نکردم برو بر نهيب / همی تا بداند فراز و نشیب 

 
به هر حال در دسیسه ای که به زبان امروز ترور شناخته می شود، اولاد ، رستم را راهنمایی می کند تا او دو تن از صاحب منصبان عالی رتبه ، ارژنگ دیو و دیو سپید را در دو ماجرای جداگانه به قتل برساند . در پی آن ،کاوس که در بند دیوسپید بود آزاد می شود .
اولاد نیزبه پاداش همکاری با رستم، بعد ها  به مقام فرمانروایی مازندران می رسد .
 فردوسی کشتن ارژنگ را خوان ششم و کشتن دیو سپید را خوان هفتم نامیده است . به اعتقاد فردوسی و آن گونه که شاهنامه بیان می کند، خوان اول تا چهارم رستم در بیرون از مازندران  و دور از آن گذشت.  
 
  امروز در پیش کوه اسپرز ساری که به اعتقاد ما همان اسپروز شاهنامه است، در بخش شمالی و در روبرو، محلی با نام باستانی «هِه ولا» است که معنای سنسکریت آن " سرحد " است .  در مورد این محل و موقعیت آن باز هم اشاره خواهیم نمود. رویارویی رستم با« اولاد» ظاهراً در همین محل اتفاق افتاد .
   معنای واژه سنسکریت «اولاد» بسیار قابل تامل است . معنای واژه بیرون کردن و بیرون انداحتن است.  با نگاه هرمنوتیک و تاویل گرایانه ،«اولاد »کسی است که کنترل آمد و شد و مقابله با افراد غیر مجاز  بر عهده او است  .
 
Cologne Digital Sanskrit Lexicon
 
ulaD    cl. 10. P. %{ulaNDayati} , %{aulilaNDat} , to throw out , eject Dha1tup. xxii , 9 ; (see %{olaD}.)      

حرف D در فونتیک به کار رفته (هاروارد- کیوتو )  (د ) دال نرم می باشد





دیو سپید
 

برخلاف تصور عموم این نام ، در اصل یک اصطلاح فارسی نیست بلکه تلفظ فارسی زبانان از «اسپه دِوَ » است . این واژه همان« اسپه ارباب»  یا «اسپه ورد ارباب» در زبان مازندرانی و  معنی آن  « ارباب اسپه ورد» است .
  «اسپه ورد شوراب» یا آنگونه که در تحریرها آمده « اسفیورد شوراب » که بسیار از آن گفته ایم، همیشه بزرگترین قطعه ملک شالیزاری در منطقه بوده  مزرعه ای یک پارچه است و چند هزار هکتار وسعت دارد. قریب به نیمی از محصول برنج در حوزه تجن همیشه حاصل آنجا بوده است . این قطعه عظیم بر خلاف گذشته های دور که فئودالی بزرگ ارباب آن بود امروز صاحبان بی شمار دارد .یک نهر موسوم به «نهر اسپه ورد »که حفاری آن در گذشته  دور  و به احتمال قریب دو هزار سال پیش صورت گرفت با برداشت سهمی عمده از آب تجن (قریب نیمی از آن - قبل از بنای سد)، اسپه ورد را آبیاری می کند  .

 هنگام رفتن از ساری به قائم شهر نیمی از راه ،از درون اراضی اسپه ورد است . بدون تردید شهر امروز ساری که بخشی قابل توجه  اراضی این دهستان را بلعیده ،در آغاز به خاطر همین دهستان و در مجاورت آن بنا شده است . به گمان قوی ساری در سال های آغازینش و تا زمان تسلط اعراب ، سکونتگاه ارباب اسپه ورد و بستگان او بوده است .در آن هنگام بر اساس قرائن، نیرو های کار ،ظاهراً در ناحیه ای از اسپه ورد ، موسوم به« تلی باغ  »اسکان داشته اند . به موارد اخیر، نگارنده در نوشته های پیشین خود، اشارات کافی داشته است
.

sphAy    cl. 1. A1. (Dha1tup. xiv , 16) %{sphAyate} (Gr. also pf. %{pasphAye} aor. %{asphAyiSTa} , or %{asphASTa} fut. %{sphAyitA} &c.) , to grow fat , become bulky , swell , increase , expand Hcar. ; to resound ib.: Pass. %{sphIyate} , to become fat Sa1mavBr.: Caus. %{sphAvayati} (aor. %{apisphavat}) , to fatten , swell , strengthen , increase , augment Bhat2t2. [?Cf. Gk. $ ; Lit. %{spe0ti} ; Slav. {spe8ti}.] &383427[1270 ,1]
 
sphAyat    mfn. (pr. p.) expanding &c.                                        

sphAra mf(%{A})n. (accord. to Un2. ii , 13 , fr. %{sphAy}...            extensive , wide , large , great , abundant , violent , strong , dense          
 
vardh    cl. 10. P. %{vardhayati} (also %{vardhApayati} ; cf. below) , to cut , divide , shear , cut off Dha1tup. xxxii , 111 ; to fill ib. (in this sense rather Caus. of %{vRdh}).      
 
surabhi    mf(%{is} , or %{I})n. (prob. fr. 5. %{su} + %{rabh} , = `" affecting pleasantly "') sweet-smelling , fragrant RV. &c. &c. ; charming , pleasing , lovely RV. AV. AitBr. ; famous , celebrated Ka1vya7d. ii , 176 ; best , excellent L. ; N. of a fabulous cow (daughter of Daksha and wife of Kas3yapa , mother of cattle and of the Rudras , sometimes considered as one of the Ma1tr2is or as the cow of plenty ; .........   
..

deva mf (%{i})n…………….  ; a god on earth or among men , either Bra1hman , priest RV. AV. (cf. %{bhU-d-}) , or king , prince (as a title of honour , esp. in the voc. `" your majesty "' or `" your honour "' ; also ifc. e.g. %{zrI-harSa-d-} ,.



…………….

  توضیح1-ریشه سه واژه sphAy  sphAra   و sphAyat   به معنای  پهناور شدن sPA  است .

Whitney Roots links: sPA 
 
توضیح 2-: در سنسکریت واگفت و یا تلفظ حروف (س )و( ش) و( ز) به هم نزدیک و این سه حرف سوتی یا sibilant محسوب می شوند .




ارژنگ دیو
 
برخلاف تصورعموم این اصطلاح فارسی نبوده بلکه لفظی از«ارجنگ دِوَ» است .اصل  سنسکریت آن « اَدره جنگ دِوَ » است که به مازندرانی امروز « پایین جنگل ارباب» و یا به فارسی« اربابِ جنگل پایین»است. در سنسکریت ،واژه« جنگل» در شکلی کوتاه و به صورت« جنگ. » بر زبان آورده می شود . «ادره جنگ »در زبان سنسکریت به معنای « جنگلِ پایین» است  و« ادره جنگ دِوَ » یا به لفظ فارسی « ادره جنگ دیو » به معنای« اربابِ جنگل پایین» است . همان گونه که اشاره شد در زبان فردوسی و در حکایت شاهنامه این لقب به « ارجنگ دیو» و یا« ارژنگ دیو» بدل شده است .مرتع یا جنگل های انبوه و وسیع حوزه تجن ، درشرق رود تحن واقع و متشکل از دو ناحیه است ، ابتدا «جنگل پایین» است که از محلی به نام«خرچنگ» ،یعنی نامی برآمده از« ارجنگ » آغاز می شود و تا حد شمالی یعنی تا  کوه« اسپرز » ادامه دارد .ظاهراً «ارجنگ دیو،»  مرتع دار و صاحب همین جنگل پایین بوده است . جنگل بالا،  از آبادی «ورند» که شاه نشین مازندران محسوب می شده، آغاز  می شود و به سمت جنوب ادامه پیدا می کند. اختلاف ارتفاع ناگهانی و با شیب تند بین دو ناحیه به چند صد متر می رسد. از فرودگاه ساری و حتی از فاصله ای دور تر ، اختلافِ ارتفاع فاحش، بین دو ناحیه جنگلی،کاملاً پیدا است
 
adhara    mfn. (connected with %{adha4s}) , lower , inferior , tending downwards ; low , vile ; worsted , silenced ; m. the lower lip , the lip , (%{A4t}) abl. ind. see s.v. below ; (%{asmAt}) abl. ind. below L. ; (%{A}) f. the lower region , nadir ; (%{am}) n. the lower part , a reply , pudendum muliebre L. [Lat. {inferus}].     
 
jAGgala    mfn. (fr. %{jaGg-}) arid , sparingly grown with trees and plants (though not unfertile ; covered with jungle W.) Mn. vii , 69 Ya1jn5. i , 320 Sus3r. &c. ; found or existing in a jungly district (water , wood , deer) Sus3r. ; made of arid wood , coming from wild deer      

deva mf (%{i})n…………….  ; a god on earth or among men , either Bra1hman , priest RV. AV. (cf. %{bhU-d-}) , or king , prince (as a title of honour , esp. in the voc. `" your majesty "' or `" your honour "' ; also ifc. e.g. %{zrI-harSa-d-} ,. ; ,…………….

توضیح 1- حرف h در واژه اول فقط حلقی شدن صامت d را سبب می شود و G در واژه دوم خیشومی است و مانند ng در واژه انگلیسی long
        
توضیح2-در جنوب دور دست ساری محلی با نام «توسه » در محلی مرتفع به چشم می خورد . پایین دست این محل که بسیار پایین تر از محل اصلی است ساحل رودخانه و زراعت گاه مردم است . این جا به «ادرو توسه» موسوم بود و هست . این همان( ادره توسه) یا همان (پایین توسه) به معنای درست آن است و موردی نادر که از زبان کهن باقی مانده است. 
 



شاه مازندران  
 
جایگاه زندگی این شخصیت فاصله قابل توجهی از سرحدات شمالی و جنوبی داشته است و از روی قرائن، در عمق سر زمین و در جایگاه مطمئنی در« ورند» ساکن بوده است ، درصفحات بعد در مورد این مکان سخن خواهیم گفت .شاه مازندران همانطور که شاهنامه توصیف می کند، نسبت به دو فئودال بزرگ دیگر (ارژنگ دیو و اسپه دیو )جایگاهی والاتر داشته است . ملک او، در همسایگی ملک متعلق به «ارجنگ دیو» بوده ، محل اقامت او از کوه اسپروز تا چندین فرسنگ دور بوده است . او و به احتمال فراوان مردم برهمن ساکن« ورند» از منافع تجارت در جاده به اصطلاح ابریشم که از دامغان می گذشت برخوردار بوده اند .امروز هم عده ای زیاد از ساکنان ورند از تبار« بریمان» اند . براساس نشانه ها بریمان ها بازماندگان مردم براهمن یا برهمن اند .
امروز حضور طایفه های «بریمان» و «اِندرام »  به ویژه در «ورند» و نیز حضورطایفه های« بریمان» و «کاردِر» در« کولا» از گذشته راز آلود تاریخ، در حوزه تجن پرده بر می گیرد .

 

varendra    m. a chief , sovereign MW. ; Indra ib. ; m. n. N. of a part of Bengal. Buddh. ; (%{I}) f. ancient Gaud2a or Gaur , the capital and district so named (accord. to some) MW. ; %{-gati} m. N. of an author Cat.

 
brAhmaNa    mfn. relating to or given by a Bra1hman , befitting or becoming a BrBra1hman , Bra1hmanical AV. TBr. MBh. ; (%{-Na4}) m. one who has divine knowledge (sometimes applied to Agni) , a Bra1hman , a man belonging to the 1st of the 3 twice-born classes and of the 4 original divisions of the Hindu1 body.../

 
brAhmaNakula       n. the house of a BrBra1hman2a           
 
indramedin    (%{i4ndra-}) mfn. one whose friend or ally is Indra AV. v , 20 , 8     

karadhRta mfn. held or supported by the hand                            

حرف( i )در فونتیک به کار رفته چون کسره  فارسی  است . 


توضیح 1 - بریمان ها و اِندرام ها و کاردِر ها در دیگر روستا ها در حوزه تجن به ندرت یا به تعداد کم دیده می شوند .اما. در دو ناحیه ی کولا و ورند متمرکزبوده ،
بیشتر دیده می شوند . ضمناً کاردِر ها در گذشته معمولاً مردمی کم زمین و یا بی زمین بوده اند و در واقع فقط مالک دست های خود بوده اند .
-
توضبح 2- «کولا »با «کِلا »نباید اشتباه گرفته شود  مردم ناحیه هرگز نام آبادی «کولا» نزدیک ساری را «کِلا» بر زبان نمی آورند و در زبان این مردم، روستای معروف «پـَنِه کلا »همان« پـَنِه کِلا» است . کولا و کِلا معناهای متفاوت دارند. غالب واژه ها که معرف محل و مکانند ،در مازندرانی به کِلا ختم می شوند و کِلا معمولاً  اشاره به دشت یا زمین و یا محل و یامکان و یا عرصه ای خاص و معین است. کولا و کِلا ، هر دو  واژه سنسکریت بوده معنی کولا ،روستای برهمن نشین نیز هست  همانطور که می بینیم « براهمنَ کولا » به معنای «خانه برهمن »است ( سومین واژه سنسکریت در بالا).
 توضیح3- مالکان و ساکنان اصلی آبادی کولا نزدیک ساری ، همیشه مردمی از طایفه« بریمان »بوده امروز هم بریمان ها طایفه ای بسیار مهم در محل محسوب می شوند شاید لازم باشدکه گفته شود ،نگارنده خود اصالتاً و به لحاظ اجداد اهل کولا است ، ولی از طایفه بریمان نیست . 
 

     
کیوس یا کاوس

 کیوس و پهلوی آن کائوس( کاوس )، اشاره به یک نام است  . کیوس برادر ناتنی و بزرگ تر انوشیروان است و به او، در فراز های پیشین اشاره ها شده است.طبق منابع تاریخی معتبر، کیوس همان است که پشتیبان مزدکیان بود و مزدکیان هم پیروان نوعی مذهب اشتراکی محسوب می شدند که در عصر قباد پدر انوشیروان ظهور کرده ، نهضتی بزرگ را  به راه انداختند و در نهایت به توسط انوشیروان سرکوب و بسیاری شان به دستور او به قتل می رسند و زنده به گور می شوند .
کیوس شاهزاده ای است که برخلاف برادرش با مزدکیان همکاری کرد و مازندران را او با سرنگون ساختن خاندان حاکم آن جا به تسخیر در آورد. پیدا است کی کاوس در روایت هفت خوان، به واقع همان کیوس یا همان کاوس، شاهزاده ارشد ساسانی و مدعی سلطنت است . او همان کیوس است که مازندران را تسخیر میکند .
او به مجرد رسیدن به مازندران  دستور قتل عام صادر می کند و روایت فردوسی از عمل یکی از سرداران او که به کشتار مامور می شود چنین است .
.
زن و کودک و مرد با دستوار         نیافت از سر تیغ او زینهار
( دست وار به معنای عصا است )
 
در مراحل پایان لشگرکشی ، او به مجرد به اسارت گرفتن شاه مازندران که  رفتاری بسیار مسالمت جویانه نسبت به ایرانیان داشت ،با خشونتی تمام عمل می کند . 

برویش نگه کرد کاوس شاه      ندیدش سزاوار تخت و کلاه

به دژخیم فرمود تا تیغ تیز              بگیرد کند تنش را ریز ریز 


به دستور کیوس شاه مازندران قطعه قطعه میشود و رجال مازندران را سر می بُرند .گنج مازندران برای کیوس فراهم می شود که در تاریخ ساسانیان به گنج مازندران شهرت یافت و شاهنامه نیز در روایت عصر انوشیروان بدون شرحی از آن یاد می کند(
صد از گنج مازندران بار کن/ وزو بیشتر بار دینار کن) .
 فردوسی در اسطوره هفتخوان نیز که برایمان سندی از رفتار کیوس در مازندران است، از غارت همان گنج  و کشتار بزرگان مازندران سخن می گوید .

 
زگنج و زتخت و زدر و گهر        زاسب و سلیح و کلاه و کمر

نهادند هر جای چون کوه کوه    برفتند لشکر همه هم گرو

زدیوان هر آن کس که بدنا سپاس / وزایشان دل انجمن پر هراس


بـفـرمودشان تا بـریـدنـد ســـر /  فکـنـدنـد جایی که بد رهگذر

 
به شهادت فردوسی ، شاه مازندران بدون هیچ تردید اهل مسالمت بود و رفتارش با کیوس در نهایت بردباری بود. او در پاسخ به احضار کیوس به نامه رسان یک بارگفته بود . 
 
بگويش که سالار ايران تـويي/اگر چـه دل و چنـگ شــيران تويي
 
مرا بيهده خواندن پيش خويش/ نه رسـم کـيـان بـد نه آيــيـن پــيش

 در واقع با این پیام، شاه مازندران پیمان نیاکانش با اردشیر بابکان را پیش می کشد . شاه مازندران خلعتی به پیک دوم کیوس هدیه می کند که پیک آن را نمی پذیرد . پیک دوم ، رستم بود .او ناشناس مبادرت به چنین کاری کرد .

  کیوس در طمع سنگین خود یعنی غارت مازندران باقی ماند و دیدیم که امر به دستگیری شاه مازندران می کند و پس از دستگیریش، دستورقطعه قطعه کردنش را صادر نمود .

کیوس خود سرانجام به دستور انوشیروان و به خاطر ادعای سلطنت اعدام می شود .
 شاپور فرزند کیوس گوش به فرمان شاه وقت شد و« باو» فرزند« شاپور» در مازندران ساکن شد.
عـقـبه باو ، آل باوندند و کیوس را بدین خاطر مورخ مازندرانی ابن اسفندیار، آدم آل باوند خوانده است.

 
 
رستم
 
  همزمانی کیوس با رستم در قرن ششم میلادی شاید ابتدا قدری عجیب باشد ولی دیدیم که این تردید با کمی تامل کنار خواهد رفت . نام رستم نباید گمراه کننده تلقی شود، به ویژه آن که می دانیم در اواخر ساسانی نام رستم در میان مردم بین النهرین نامی محبوب برای فرزندان پسر بود
 .
چه شد که نام رستم پرطرفدار شد ؟ به این نقل قول از فرهنگ دهخدا توجه می کنیم ((...عمومیت داستان رستم در قرن هفتم میلادی و صدر اسلام میان اهالی بین النهرین چنان بوده که که چند تن از ساکنان آن دیار در اوایل همین قرن رستم نام داشته اند - فرهنگ دهخدا-  مدخل رستم )).
 
آیا رواج فوق العاده نام رستم در این مقطع از زمان ،به دلیل ماجرای کیوس و کمک جنگاوری با نام رستم به او و گشودن مازندران و فتح نامه9 در نیمه های قرن ششم نیست؟ آیا پهلوان شهرت یافته همان نیست که «رستم »نام  او بود و در گشودن مازندران ناجی کیوس بوده است ؟ آیا همان رویداد باعث نـشـد که نام«رستم » ، برای دوره یی از زمان، نامی پر طرفدار  نزد ایرانیان زردشتی یرای فرزندان پسر شود ؟
رستم ساسانیان ،پهلوانی است که دیوان را قلع و قمع ، موجوداتی را که براساس تبلیغات دینی پلید ترین و خطرناک ترینند ریشه کن می کند.
 
 می دانیم سردار نامی ساسانیان در جنگ با اعراب ، در قرن هفتم، او هم موسوم به« رستم فرخزاد »است. او  هم در قرن ششم به دنیا آمد. می توان پذیرفت، در حریان   گشودن مازندران به توسط کاوس که در قرن ششم اتفاق افتاد، جنگجویی بنام رستم عضو ارتش ساسانیان بوده است . بر اثر تبلیغات غلو آمیز و آمیخته با دروغ و بر انگیخته از آیین، او که مردی شجاع بود توانست به الگوی قهرمانی و شجاعت عصر خود بدل شود .


قُباد 

در اسطوره کیانیان و از قول منابعی چون تاریخ طبری ،پدربزرگ کاوس، قباد است ،اما در روایت فردوسی و در شاهنامه او،  پدر کاوس ، قباد است . جالب  توجه آن که در نسخ تاریخی معتبرهم، چون نوشته های مورخ بیزانسی «پروکپیوس » و نوشته های مورخین مازندرانی، قباد ساسانی نیز چون قباد اسطوره که فردوسی در شاهنامه از او یاد می کند، صاحب فرزندی بنام کیوس (کاوس) است . کیوس شاهزاده ارشد است و پیش از مرگ قباد و ظاهراً به دستور و یا به رضایت او مازندران را تسخیر می کند . او پس از مرگ  قباد، ادعای سلطنت می کند و رقیب انوشیروان می شود   .

 به این باور رسیده ایم که فردوسی در نقل اسطوره ی هفت خوان بی آن که خود بداند رویداد نجاوز کیوس به مازندران و تسخیر آنجا بتوسط او را برایمان شرح می دهد.  علیرغم تایید مکرر اصل رویداد از سوی کاتبان ، می دانیم سرگذشت مغلوبان حادثه در سکوت راز آلود مورخان تا کنون پنهان بوده است . سکوتی که باعث شد سررشته یکی از بزرگترین جریانات در شکل گیری تمدن ایران بعد از هخامنشی گم شود . امروز یادگار گرانقدر فردوسی به ما کمک نمود تا به آن حقیقت دست پیدا کنیم وبه قلب تاریکی تاریخ مازندران باستان و در نتیجه تاریخ ایران روشنی بیندازیم



اسپروز
 
اسپروز شاهنامه ، کوهی است که شهر مازندران درفراسوی آن واقع است . رستم قبل از رسیدن به اسپروز، بیرون از مازندران طی طریق می کند و هنوز به مازندران نرسیده است،  در دامنه کوه اسپروز، شاهنامه از مزرعه  و دشتبان آن سخن می گوید و رو یارویی رستم با مازندرانیان در همین حوالی آغاز می شود. به این نتیجه رسیده ایم که « اسپروز» همان است که  مردم امروز آن را« اِسپرِز» می نامند .این نام یک کوه و همچنین نام یک محل در دامنه جنوبی آن است . مطلب زیر درباره « اسپرز» است .


 .
اِسپِرِز(اِس پِ رِ ز)

کوه اسپرز در شرق ساری و نزدیک به آن است . امروز پارک جنگلی زارع  راه  دسترسی به آنجا است . ارتفاع  کوه قریب به دویست متر و بخش هایی عمده از آن، هنوز هم پوشیده از جنگل است . کوه ،چون دیواره ای طویل از شرق به غرب ادامه دارد (تصویر 3 ) و منطقه ی نا هموار جنوب را از دشت هموار کناره (دریا ) در شمال جدا می کند .
راه ارتباطی خراسان و
گرگان به ساری همیشه از دامنه شمالی کوه اسپرز می گذشت . در گذشته های نه چندان دور هم ،برای رسیدن به ساری بالا رفتن از کوه اسپرز غیر قابل اجتناب بوده است. عبور از مسیر امروزی و رسیدن به ساری در گذشته ،به دلیل فقدان پل بر روی تجن، امکان پذیر نبوده است .باعبور از کوه اسپرز و طی نیم فرسنگ راه به سمت جنوب ، آنجاجایی بود که عبور از رودخانه آسان بودو گستردگی رود و عمق کم آب و جنس بستر، عبور از تجن را آسان می کرد .
 
      کوه اسپرز همین امروز هم به بام ساری شهرت دارد، دشت «اسپه ورد شوراب» و تمامی دشتی که ساری درون آن بنا شده از جانب غربی این شاخه کوه، کاملاً نمایان است .محل و روستایی  با نام  « اسپرز » در دامنه جنوبی کوه اسپرز و نزدیک آن واقع شده که دره ای عمیق  از همین محل عبور می کند . پلی با اهمیت (تخته پل ) همیشه عبور از آن را ممکن و در عین حال رفت و آمد به درون مازندران را کتنرل می کرد تصویر4  .

spRz    2 mfn. (generally ifc. ; nom. %{spRk}) touching , coming into contact with (see %{kSiti-} , %{zava-spRz} &c.) ; reaching to (see %{gagana-} , %{bhUspRz} &c.) ....     
توضیح : R  حرف صدا دار است و تلفظ آن به ( ر ) مکسور در زبان فارسی نزدیک است .



aks3.JPG
تصویر 3- کوه اسپرز و ادامه شرقی آن در دوردست تصویر – دیواره پوشیده از جنگل که مازندران باستان را از دشت هموار کناره که در آن سوی دیواره و در شمال آن واقع است جدا می ساخت . آمدن به این سو و رسیدن به درون مازندران، حتی رسیدن به ساری برای آن ها که از خراسان و گرگان می آمدند ، مستلزم عبور از این دیواره طبیعی بود که تا دویست متر ارتفاع دارد  .امروز یک راه عبور از روی آن ،پارگ جنگلی زارع در ساری است.
 
توضیح 1- امروز هم
پس از عبور از مکانی معین از بالای کوه اسپرز و سرازیر شدن از کوه و به سمت جنوب، در دامنه کوه و در روستای موسوم به اسپرز، نهر یا دره ای باریک و عمیق به چشم می خورَد . در گذشته آمد وشد ها باعبور  از  پلی بر روی این دره بود و به هنگام عبور از پل همه چیز کنترل می شد . پل معمولاً «تخته پل» بود و امروز به جای تخته پل ، پلی  مستحکم با مصالح ساختمانی بنا شده است ( تصویر 4 ) راه ورودی به مازندران باستان و حتی رفتن به ساری برای آن ها که از خراسان و گرگان راهی این دیار می شدند، مستلزم عبور از آن بوده است . به ویژه برای رسیدن به ساری ،به خاطر نبود پل روی تجن ، رفتن از این مسیر را الزامی می کرد .
 .
توضیح2-  وجود کوه ها و دره ها و به ویژه جنگل انبوه ،عبور را از درون اقلیم مازندران در گذشته بسیار مشکل می ساخت
.
معابر مالرو بوده و دوامشان فقط در سایه رفت و آمدها حفظ می شد و باران و آب اغلب غیر قابل عبورشان می ساخت . محلی که تصویر فوق نشان می دهد « زرین وا»  است نام این محل به نادرست« زرین آباد» نوشته می شود . بنا به گزارشات باستان شناسی در حوالی همین محل آثاری از زمان اشکانیان و به قول کارشناس میراث فرهنگی بقایای قلعه ای عظیم از زمان ساسانیان کشف شده است ( گردشگری مازندران – سرویس میراث فرهنگی 19 حرداد 1389 )  تصویر  فوق متعلق
به سال های پیش از انتشار این خبر  است.


 

 
aks4.JPG
تصویر 4 - پل اسپرز بر روی رود اسپرز یا «اسپرز دره » - روستای اسپرز-  ارتفاع پل نسبت به کف رود فوق العاده زیاد و خطرناک است . این جا مکان مناسبی برای کنترل آمد و شد ها بود و برطبق شنیده ها تخته پل که معمولاً برای کاربرد های نظامی است در این جا مورد استفاده بوده است .

«اسپرز» در کجور

کوهی با نام اسپرز در کجور(غرب مازندران ) باعث آن شده که بعضی از جمله ظهیرالدین مرعشی مورخ مشهور مازندرانی (قرن نهم هجری )این گمان را مطرح کند که« اسپروز »شاهنامه در کجور است . اولین نشانی از اسپروز شاهنامه، رونق کار کشاورزی در دو سوی این کوه است . قبل از کوه و چه بعد از کوه  این شرایط در اسپرز ساری همیشه بوده  و هست . این مطلب در مورد اسپرز کجور صدق نمی کند . شب پایان درون دشت که فردوسی از مشاهدات رستم 9 نقل می کند در مورد «اسپرز» ساری کاملاً صادق است . علاوه بر آن ، موضوع« اسپه دیو»  و« اسپه ورد» در حوزه تجن که پیش تر توضیح داده شد «کوه اسپرز» ساری را تایید می کند .

نکته ای جدا گانه که جالب توجه است وحود محلی با نام«
اَویل» یا« اَوِل» در سامان شمالی «اسپرز» کجور است .  این واژه چون واژه های « هه ولا » در حدشمالی یا «اِی ول »در حد جنوبی حوزه تجن است .به نظر می رسد که «اَویل» و «اِیول » لفظی از « هِه ولا» به معنی سر حد است و نام« اسپرز» یا «اسپروز » به معنای محل تماس یا ورود به متصرفات گروهی معین بوده است .ما پذیرفته ایم که مردمی آشنا به زبان سنسکریت ، در زمان سلوکیان و اشکانیان بصورت دسته های  مهاجر از شمال هند به شمال ایران کوچ کشیده اند و آن هابا اشغال اراضی ونواحی جنگلی  و مراتع ، حدود و ثغور اولیه ای برای خود تعیین و سپس نامگذاری کرده اند . بر می آید این واژه ها که عنوان گردید از زبان همان مردم و از  زمانی دور(بیش از دو هزار سال پیش ) به یادگار مانده است 

 

کلاهور

نام پهلوانی مازندرانی است که در مهمانی شاه مازندران به افتخار رستم بنا به رسمی دیرین پنجه در پنجه با رستم می شود و از او شکست می خورد . این نام علی الاصول ترجمان فارسی « باکالیجار کولا »است و فردوسی در سرودن شعر و نقل نام او، به جای« باکالیجار کولا »  ترجمان فارسی آن ، کلاهور (کولاهور ) را پسندیده است . «باکالیجار» به معنای خورشید محل و یا چراغ ولایت است و در زمان فردوسی و در حیات  او  عنوان بعضی از رجال طبرستان از جمله «باکالیجار کولا» بوده است .همانطور که پیش از این اشاره شد ،کولا روستایی تاریخی نزدیک ساری است. لقب
عربی شمس المعالی، اعطایی مردم طبرستان به پیشنهاد یکی از اسپهبدان به قابوس وشمگیربوده  است . این عنوان معادل«باکالیجار طبرستان» است

 
bhA    2 f. (nom. prob. %{bhA4s}) light , brightness , splendour &c. (cf. f. of 4. %{bha}) VS. S3Br. ; m. the sun L. (cf. 2. %{bhAs}).  
   
kAliJjara    m. (cf. %{kAlaJj-})N. of a mountain Katha1s. cxi , 70 and 81 ; of a country Ra1jat. viii , 917 ; (%{I}) f. N. of Gauri1 L.     
توضیح : J  به حرف (ن) نزدیک وتلفظ آن شبیه بخش پایانی واژه برنج در فارسی است
.


 نام های دیگر

در هفت خوان رستم که روایت گشودن مازندران است ،شاید اشاره ای به بعضی مکان های زیر نباشد ولی معنای لغوی هر کدام یا وجه تسمیه آن ها، به شناسایی ناحیه مورد نظرکه تا کنون دنبال کرده ایم یعنی مازندران شاهنامه کمک می کند .
 
         


ساری و  ساری رُو

  ساری کهن در مغرب و در فاصله نیم فرسنگی از رود تجن است در کنار رودخانه معروف به « ساری رو» و در درون انحنای نود درجه این رود باستانی بنا شده است. تحدب انحنای رود« ساری رو» ، درست رو به سمت غرب دارد و شعاع انحنای آن به چند کیلومتر می رسد . به چنین شکلی از انحنا به دلیل راستای آن ،در سنسکریت« ساری» گفته می شود .این نه تنها وجه تسمیه رود بلکه وجه تسمیه شهر ساری نیز شده است( نقشه ص4). نشانه هایی طبیعی متعلق به این رود باستانی امروز همچنان قابل مشاهده است . این رود ، مسیر باستانی تجن و یا شاخه ای از تجن در گذشته های دور بوده است . بر خلاف تصور« رُو» مخفف« رود »نیست بلکه کوتاه شده و یا اختصار « رُجانا» در زبان کهن مردم منطقه است که امروز فارسی شده آن در زبان مردم« رُخانه » است .
 ساری همیشه منزلگاه و یا محل استقرار مالک یا مالکان دهستان اسپه ورد بوده است . دشت وسیع اسپه ورد از جنوب غرب، ساری را احاطه می کند . شواهد حاکی است این دشت به دلیل وسعت و یکپارچگی و به دلیل برخورداری از نهر اسپه ورد که بدان تعلق دارد، از کهن ترین و از با اهمیت ترین و از اولین کشتگاه های برنج ، در تاریخ کشاورزی ایران است
 
sari f. a cascade , waterfall (cf. %{sara} , %{-rA} , %{-rI}) L. ; a quarter of the compass L. .
rujAnA f. a river RV. i , 36 , 6 (cf. Naigh. i , 13 Nir. vi , 4)


وَرِِند
 
روستایی در سی کیلومتری جنوب ساری ، در مشرق تجن و در فاصله ای نزدیک به این رودخانه است. از اراضی و مرتع بالنسبه وسیع برخوردار بوده حـد شمالی جنگلهای مرتفع در حوزه تجن است .این محل قبرستانی متفاوت با روستاهای اطراف دارد و نشانه های با اهمیت و کهنی در آن دیده می شود .ناحیه ای است که عرصه آن با ویژگی ها و استعداد طبیعی که دارد دفاع از ساکنان  آن جا را در گدشته آسان می کرد . نقل قول ها از مردم کهنسال محل حاکی است که،اینجا روزگاری شاه نشین بوده است . بر اساس شواهد می توان ادعا نمود که شهر اسطوره ای « وَرُن » در اوستا با « ورند » قابل تطبیق است. نام« بریمان »و «اندرام»  به گروه هایی از مردم ساکن در« وَرِند » اطلاق می شود. بریمان یاد آور مردمان برهمن است که لقب احترام آمیز دیو در خطاب به آنان به کار می رفت . بر اساس اسطوره های اوستا دو سوم دیوان« وَرَن» روزگاری به دست قدرتمندان زردشتی هلاک می شوند . «وَرِند» می تواند نشیمن گاه شاه مازندران در روایت هفت خوان باشد .

 
varendra    m. a chief , sovereign MW. ; Indra ib. ; m. n. N. of a part of Bengal. Buddh. ; (%{I}) f. ancient Gaud2a or Gaur , the capital and district so named (accord. to some) MW. ; %{-gati} m. N. of an author Cat.     



سِمسکنده
 
این روستای بزرگ در شمال کوه اسپرز ساری و واقع در دشت کناره و بیرون از مازندران باستانی است و دشت شالیزاری سنتی آن  وسعتی قابل ملاجظه دارد . همیشه سهم معینی از آب تجن به سمسکنده احتصاص داشته است .
 بر اساس شواهد، ملک سمسکنده به مازندران الحاق شده است . گواه این ادعا، معنای نام سمسکنده است که بدون تردید همان سنسکریت «سماسکنه » -با نون مشدد - به معنای الحاقی است . اولین نامگذاری ها بر روی بعضی اماکن، حوشبختانه به شکل اولیه خودباقیمانده است . ساکنان از تغییر نام محلات جداً اجتناب می کنند . نام هایی مثل« قورتی کلا» و یا« هِه ولا» و «ولاشِد » هرکدامشان سابقه بسیار طولانی را پشت سر دارند . مردمان درحفظ نام روستاهاشان همیشه کوشا بوده اند .این قبیل تلاش های ارزشمند ، به پژوهش های تاریخی نیز کمک نموده است .

 

samAskanna    mfn. attached or added to (loc.) Nir. ; scattered over 
 (= %{viprakIrNa}) ib. Sch          
توضیح : با توجه به موقعیت هِه ولا ،  سِمسکنده  ابتدا بیرون از متصرفات مازندرانیان بود ولی بعد ها با  انتقال بخشی از آب تجن  به اراضی سِمسکنده ، این ملک به املاک مازندرانیان الحاق گردید . نام های فرعی در ناحیه سمسکنده احتمالاً معرف شکل و رنگ و چگونگی نوع خاک در این قطعه ملک وسیع است    .  


هِه وِلا
 
روستایی در شمال اسپرز و در کنار سِمسکنده است . همانطور که پیش تربیان شد عبور از کوه اسپرز یعنی آمد و شد ها به  درون حوزه تجن از ناحیه ای مقابل هه ولا آغاز می شد ،اینجا در واقع سرحد شمالی مازندران باستان بوده است . معنای «هه ولا» به زبان سنسکریت، «سرحد» است که پیش تر نیز بدان اشاره شد .سرحد جنوبی نیز امروز با کمی تفاوت در لهجه مردم   « اِی وِل » یا « ایول »است  . «اِیول» روستایی مشهور و به استان سمنان نزدیک است . لفظ «هِه ولا»  به اصل واژه که در زیر اشاره به آن خواهیم نمود  بسیارنزدیک  است . فاصله  «هِه ولا» و« ایول »از یکدیگر حدود پانزده فرسنگ است . گویا ورود به مارندران باستان و خروج از آن ،رسماً از این دو محل بوده است .
 
hi    2 ind. (used as a particle [cf. %{ha} and %{gha...... ; indeed , assuredly , surely , of course , certainly (%{hi4@vai4} , `" most assuredly "' ; %{hi-tu} or %{hi-punar} , `" indeed-but "' ; often a mere expletive , esp. to avoid a hiatus , sometimes repeated in the same sentence ; ...     
 
velA    f. limit , boundary ,end         
توضیح : ترکیب دو واژه سنسکریت چون واژه «سرحد » فارسی است که بر ساخته از(سر ) و  (حد )است                                                                                 



پانویس :
 
1-   
این رویداد مورد تایید مورخین از جمله پروکپیوس مورخ بیزانسی قرن ششم  میلادی نیز هست .اما آن چه که در زیر نقل می شود از سيد ظهيرالدين بن سيد نصيرالدين مرعشي مورخ مازندراني( قرن نهم هجري) مولف کتاب معتبر "تاريخ طبرستان و رويان و مازندران " به اهتمام برنهارد دارن(چاپ اول پاييز 1363- نشر گستره ص318 :
... در عصر شاه قباد که پدر انوشيروان عادل است و مي گويند که چون از ايام دولت قباد سه سال مانده بود که منقضي گردد کيوس را به مملکت طبرستان فرستاد و استيصال اولاد جنفشاه کرد والعلم عندالله  چون کيوس به طبرستان آمد سه سال از سلطنت قباد مانده بود .........ابتداي ايالت کيوس تا هجرت پيامبر مرسل عليه الصلوه رب العالمين نود و دو سال باشد... .

2-لقب(گرشاه ) را مورخان مازندرانی  گزارش می کنند. پروکپیوس مورخ بیزانسی او را شاه پتشخوارگر می نویسد . به هر صورت این می رساتد که ناحیه تازه تسخیر شده حائز اهمبت فوق العاده بوده، جایگاه بسیارمهمی به دست ساسانیان افتاده است . این نکته نیز گفتنی است که سال های بسیار پیش از این رویداد،آمل و گیلان و اردبیل و گرگان در تصرف ساسانیان  و در اختیار و سلطه آنان بوده است 

3-  استقبال از نام قابوس از سوی حکام  آل باوند و یا آل زیار که  خاندان حکومتگر در تاریخ مازندران بوده اند پیدا و آشکار است . قابوس شکلی ملفوظ از کاوس و یا کیوس است. مثلاً نام قابوس وشمگیر فرمانروای بزرگ طبرستان و همعصر و در حقیقت رقیب سلطان محمود غزنوی  که گنبد قابوس مزار او است تایید این مطلب است .  مولف قابوس نامه(قابوس دوم )  به فرزندش گیلانشاه، نسبت اجدادی  به کیوس را با جملاتی افتخارآمیز به او گوشزد می کند( دهحدا -مدخل کیوس ) .

4-    -…..- جنفشاه و اولاد او تا عهد قبادبن پيروز حاکم طبرستان بودند و ملک تمامي ممالک فرشوادگر از عهد ذوالقرنين تا عهد قباد در حيطه تصرف ايشان بود  اگر احيانا بعضي ولايات با استيلا و غلبه قهري از ايشان مسلوب مي گشت طبرستان را هميشه حاکم و اولامر بودند..(ص31)     نقل از  سيد ظهيرالدين بن سيد نصيرالدين مرعشي مورخ مازندراني( قرن نهم هجري) مولف کتاب معتبر "(تاريخ طبرستان و رويان و مازندران " به اهتمام برنهارد دارن- چاپ اول پاييز 1363- نشر گستره ص)318 :

5-    حضور طایفه ای از مردم  با نام« بریمان» ، استثنایی در حوزه تجن است . در مورد سوابق این مردم که اکثراً در روستاهای کهن« کولا »و «ورند» ساکن اند مطالبی از سوی نگارنده پیش از این ارائه گردیده است .
از جمله این نکته بسیار جالب  که  بریمان ها همگی اجدادشان را مهاجرینی آمده از جایی دیگر دانسته  اند ،آن ها  از  مبدا مهاجرت و زمان وقوع  آن اظهار بی اطلاعی می کنند .
در ضمن این نقل قول از کتاب تاریخی« بن دهش» به جا مانده از زمان ساسانیان و به نقل از مقدمه کتاب مازندران و استراباد تالیف یا سنت لویی رابینو ترجمه وحید مازندرانی است :  مازندرانی ها در آن جا (مازندران ) عده ای خارجی به شمار می رفتند ....ایشان از پدرانی که غیر از اجداد ایرانی و عرب بوده اند پیدا شده اند .

  6  - فردوسی در شاهنامه برای توصیف قحطی عهد قباد شاه ساسانی چنین سروده است :
 
                 ز روی هوا ابر شد ناپدید      به ایران کسی برف و باران ندید

7-purISavat giri پریشاوات گرِ( فرشوادگر ) - این نکته در دیگر مقالات به همین قلم مورد اشاره قرار گرفته است . 

 8- کتاب « نگاهی نو به تاریخ مازندران باستان »- درویش علی کولاییان – 1391  نشر گیلکان و همچنین کتاب"  مازندرانی و سنسکریت کلاسیک» نشر چشمه 1387 و   سایت اینترنتی www.kulaian. Com


  9-  آمدن رستم به مازندران و بیتوته شبانه او بر فراز کوه اسپرز را شاهنامه نقل می کند . مشاهدات رستم ، از دشت پیش رو،
در آن نیمه شب تیره چنین است    :



  
                                 
 چويک نيمه بگذشت ازتيره شب   
  خروش  آمد از دشت و بانگ جلب
 
          به مازنــدران آتش افروختــنـد  
به هر جاي شمعي همي سوختند
 
 تهمتن به اولاد گفت آن کجاست
 که آتش برآمد همي چپ وراست

    دَرِشهر مازنــدران اســت گفت
که ازشب دو بهره نخواهند خفت

      
       برای اطلاعات بیشتر در مورد شب پایی یا شوپه در مازندران به مقاله« شوپه در مازندران
به چشم رستم و از زبان فردوسی  » سایت اینترنتی www.kulaian.com مراجعه شود
 
10- صدور فتح نامه یا پیروزی نامه از سوی سلاطین در وقت جنگ ،از دیرباز و از  زمان هخامنشیان در ایران مرسوم  بود . هزار سال پیش از زمان ما ، بر اساس نوشته ابوالفضل بیهقی ، سلطان مسعود با آمدنش به مازندران و دیدن مقاومت ضعیف بعضی افراد تحت تعقیب  در مناطقی نزدیک آمل  که فقط از ترس جان می گریختند فتح نامه ای مفصل به غزنین فرستاد . اطاعت پیشاپیش مردم آمل و مازندران مدت ها قبل از وقوع جنگ و تسلیم بلا شرط آن ها باعث آن نشد تا مسعود و سرداران او از صدور فتح نامه ی غلوآمیز خود داری کنند .  مشابه همان ، پانصد سال جلوتر از مسعود، یعنی هزارو پانصد سال جلو تر از زمان ما ،در گشودن مازندران توسط کیوس یا کاوس  اتفاق افتاد ، نکته با اهمیت در این ماجرا ، تلقی مردم فارس زبان و پیرو اوستا از  لقب« دیو »  بود . مردم مازندران عنوان(دِوَ )را در خطاب به بزرگان شان به زبان می آوردند  . برایشان این لقب به معنای ارباب و عالی جناب بود اما نزد مردم زردشتی مذهب عنوان« دِو َ» همان « دیو » یعنی زشت و پلید تعبیر می شد . نفرت ها از این اصطلاح بر انگیخته می شد و بسیار هم  دچار توهم می شدند . پیدا است که نفرت مذهبی و طمع غارت ، تحقق اهداف کیوس را برای او ، آسان کرد .
  فتح نامه کیوس در مورد مازندران ، به دلیل اعمال سانسور از سوی انوشیروان باقی نماند ، اما ماجرا سینه به سینه  نقل شد و پنج قرن بعد به دلیل مشابهت نام و موقعیت قهرمانان (  قباد ،کاوس ، رستم ) به صورت بخشی از سرگذشت کاوس افسانه ای درآمد . خلاقیت شاعرانه فردوسی به جنبه های غلو آمیز داستان  بسیار افزوده است    .

11-  در جاماسب نامه ویشتاسب می پرسد که آیا مازندرانی ها و ترک ها انسان هستند یا دیو ؟جاماسب پاسخ می دهد آن ها همه انسانند .
(
به نقل از تاریخ مازندران تالیف اسمعیل مهجوری ص30  )
حتی نظامی گنجوی شاعر پرآوازه ایرانی دو قرن بعد از فردوسی  هنوز اینگونه باور دارد  :

نخیزد زمازندران جز دو چیز  / یکی دیو مردم یکی دیونیز   
     
(
کلیات خمسه نظامی موسسه انتشارات امیر کبیر - چاپ سوم - شرفنامه ص 863 )



 منابع

1-      طبری ،محمد ابن جریر، تاریخ الرسل و الملوک،ترجمه ابوالقاسم پاینده،نشرات اساطیر،چاپ هشتم 1388

2-        فردوسی ، ابوالقاسم ،شاهنامه فردوسی چاپ مسکو، نشرات هرمس،چاپ دوم1384     

3-      اوستا، نامه مینوی آیین زرتشت، گزارش وپژوهش جلیل دوستخواه، نشرات گلشن، چاپ پانزدهم 1389

4-      پیرنیا،حسن، تاریخ ایران باستان، نشرات نگاه،چاپ چهارم 1386

5-       مرعشی، سید ظهیرالدین ، تاریخ طبرستان و رویان ومازندران، به اهتمام برنهارد دارن، نشرات دیبا ،پائیز1363

6-       بیهقی، ابوالفضل ، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشرات فرهنگ اسلامی،چاپ اول 1377

7- کلیات خمسه حکیم نظامی - چاپ سوم - انتشارات امیر کبیر

8-       کولائیان، درویشعلی ،ساری و آغاز تمدن برنج ، نشرات شلفین،1385

9-       کولائیان ، درویشعلی ،مازندرانی و سنسکریت کلاسیک،نشرات چشمه ،پائیز 1387

10-    کولائیان ، درویشعلی، نگاهی نو به تاریخ مازندران باستان ، نشرات گیلکان،1391

11-   سرشماری نفوس و مسکن نقشه آبادیها 1375،نشرات مرکز آمار ایران ،1379

12-    دائره المعارف  آمریکانا ،قرن ششم میلادی،جلد 24، سال نشر 1359

13-   Monier Williams Sanskrit-English Dictionary (2008 revision)
14-      www. kulaian.com 


.پایان - مرداد 92 - ساری
نظرات
مهرداد یوسفی : پنجشنبه , 1392/06/21با درود، از راهنمايي بي دريغ شما سپاسگزارم تپه هملو مرز و سامان جدا ساز روستاي خرچنگ و گلورد است كه با ريشه يابي شما همخواني دارد واژه سلنار كه مي تواند در گذشته سلنارج بوده باشد را سيلنا فام يا به رنگ سيلنا معنا كرديد گاو ياد شده نارنجي متمايل به حنايي كمرنگ بود سيلنا يا سيل در زبان سنسكريت به همين رنگ است؟ 
کولاییان  
با تشکر ، این توضیح لازم است که سِل( سل منگو ) یا «سیل »یا «سلناز » که هر سه در فرهنگ پنج جلدی واژگان تبری آمده اشاره به یک ویژگی در رنگ گاو است . این به نوار سفید رنگ از پیشانی ، پشت تا دم گاو و با نواری مشابه در زیر شکم اشاره دارد . رنگ اصلی یا زمینه را مشخص نمی کند .  

مهرداد یوسفی : سه شنبه , 1392/06/19 با درود به پژوهشگر ارزنده استان،تپه اي مشرف به روستاي خرچنگ و چسبيده به جنگل به نام هملو ديده مي شود كه چندين اسكلت و بقاياي شكسته كوزه هاي سفالي به هنگام هموار سازي زمين كشف شد. به گفته اهالي روستاي مجاور ـ گلورد ـ زماني هملو گورستان گلورد باستاني بوده كه البته نزديك تر از امروز به اين تپه قرار داشته است.با توجه به بررسي هاي تاريخي و زبان شناختي اين منطقه توسط شما و شيوه دفن مردگان با وسايل زندگيشان، اين اسكلت ها را از آن آماردها مي دانيد يا شاليكاران مهاجر؟ به گمانم ريشه يابي دو واژه هملو و گلورد مي تواند راهگشا باشد چنانچه ممكن است من را از معناي اين دو واژه آگاه سازيد با سپاس از شما  
 
کولاییان 
یا درود ، دوست عزیزاین مورد را بهتر است از باستان شناسان میراث فرهنگی در ساری بپرسید . در مورد واژه گلورد که «کلورد» هم گفته می شود . به احتمال بخش پایانی (اُورد Urdha) اشاره به موقعیت عرصه و یازمین پیش روی ناظر به سنسکزیت است زمینی که شیبی منظم و تند، رو به نقطه ای دربالا دارد . تصور یک سطح شبه مخروطی (کله قندی ) یه درک این مطلب شاید کمک کند . بخش آغازین واژه «کلورد » به نظر همان «کِل » به معنای عرصه است . مثلاً « سایه کل » که معنای آن را می دانید. برای واژه دیگر یعنی« هملو » طرز تلفظ آن برای من روشن نیست .موفق باشید 

ورگ : شنبه , 1392/05/19 
بسیار عالی و ممنون. من علاقمندم تا منابعی درباره ارتباط زبان گیلکی و تبری با سانسکریت بیابم. لطفا راهنمایی کنید. با تشکر ورگ (امین حسن‌پور) از لاهیجان 
 
کولاییان 
با درود ، ضمن تشکر از شما باید عرض کنم اولین قدم آشنایی کافی با گیلکی و طبری است و سراغ گرفتن از فرهنگ ها است. واژه های شاخص مثلاً در زراعت و دامداری و جنگل را بشناسید . با دستور و گرامر زبانتان آشنا شوید . برای مقایسه و یافتن مشترکات با فرهنگ لغات سنسکریت آشنا یی پیدا کنید، آشنایی با انگلیسی این کار را آسان تر می کند . این راه را بنده دنبال نمودم و البته آشنایی با تاریح ایران و یونان و هند باستان به ویژه تاریخ مازندران و جغرافیای تاریخی و مردم شناسی در این خطه مرا به نتایجی رساند. سالها البته به این کار مشغول بوده ام . توصیه من به شما ، مرور کار های بنده است البته اگر مایل باشید .کارها بسیارشان منتشر شده و در دسترس شما است . موفق باشید . 

مهرداد یوسفی : پنجشنبه , 1392/06/21با درود و سپاس از شما، نام اين تپه hamlu با اندكي درنگ و فشار بر حرف L تلفظ مي شود همچنين در بخش نظرات مقاله گاوهاي بومي مازندران و گيلان از چه زماني بومي اين ديار شده اند؟ بنده نام يكي از گاوهايي كه در كودكي شنيده بودم را سنارج نوشتم با پرس و جو از سالخوردگان تلفظ درست را سلنار يافتم كه تصحيح مي كنم 
 
کولاییان  
با درود ، واژه مورد نظرتان می تواند ترکیب سنسکریت ham و lU که اولی حرف ندا و دومی «لو » به معنای محل تقسیم و جدا شدن است . شاید اشاره به یک عارضه طبیعی است که سامان دو ناحیه و یا دو محل را مشحص می کند . در مورد مطلب دوم که اشاره نمودید هر دو روایت قرین به صحت است . «رج » همان رنگ است .« سلنا » فقط نوع رنگ را مشخص می کند . در ضمن « سِلنا» را همان« سِل» بر زبان می آورند . 

قاسمی سمسکنده : جمعه , 1393/03/02با سلام. و عرض ادب خدمت استاد گرانقدر. در مورد سمسکنده خواستم عرض کنم که سمسکنده در زبان سنسکریت به معنای مسکن سه ده صحیح میباشد .(زنگی خیل ,ملاخیل,کردی خیل)زنگی خیل از زنگبار و ملاخیل یعنی قوم با سواد و کردی خیل از مهاجران کرد.معنی های دیگری همچون سهم سکندر و سمسکین و سیبپوستکنده سه ظرف مسین نیز معناهای دیگر ان میباشد که کمی دور از واقعیت به نظر میرسند.در سفر نامه ملکونف امده که در سال 1275 میبایست جیره 70 سرباز را میپرداخت, دو طایفه کرد نیز ساکن سمسکنده بودند تپه دیدبانی و چشمه کنار ان و استانه اقا سید علی اما زاده ابراهیم و پناهگاه حیات وحش و پارک شهید زارع از اماکن دیدنی و زیارتی وتفریحی ان میباشد.09111516248بدرود. 
کولاییان ،  
با درود ،دوست عزیز در کدام کتاب و یا کدام فرهنگ سنسکریت شما آن معنا را از سمسکنده دیده اید ؟ نام آن فرهنگ و مولفش را برایم بنویس . اگر سمسکنده ای هستید راجع به تفاوت نوع خاک و یا ظاهر خاک در کردی خل نسبت به دو محل دیگر نیز اشاره کن .  

اِژقه : چهارشنبه , 1396/12/02سلام، در سوادکوه هم ما روستایی به نام اسپرز داریم  
کولاییان ، 
با سلام ، برای رسیدن به آنچه که ما بدان رسیده ایم تنها نام اسپرز نبوده است . شواهد با اهمیت دیگر نیز راهنما بوده اند . مطالب را به دقت بخوانید، اگر توانستید به ناحیه سفر کنید و از نزدیک آن چه که هست را ببینید .
amore : چهارشنبه , 1397/04/06سلام جناب کولاییان از سخنان شما نهایت استفاده را بردیم لطفا توضیحاتی درمورد منطقه دودانگه و حاکمان و مردمش بگذارین،چون از آنجا تا ساری فاصله کمی نیست و ساسانیان و اعراب و...چطور این مناطق رو مخصوصا که بسیار جنگل های انبوهی داشت رو ازش گذشتن و ...  
اگر شناختی هم دارید از ریشه مردم منطقه بگین.با سپاس  
کولاییان ، 
با درود ، دوست عزیز توجه اصلی من به آغاز تمدن برنج و آغاز دامداری و پرورش گاو پون ور یعنی همان گاو مازندرانی در مازندران باستانی و زبان و هویت و مشترکات مردم ساکن در اقلیم جنگلی شمال ایران است . دودانگه و چهاردانگه یکی در غرب تجن و آن دیگری در مشرق تجن روی هم به هزارجریب نامبردار گردید که تعبیر جریب یا گری به واحدی از مساحت برای نام این منطقه کوهستانی و جنگلی نادرست به نظر می رسد . اصل اصطلاح هزارجریب لفظی فارسی نیست و اصطلاحی به زبان باستانی ما است و ارتباطی با واحد مساحت زمین یعنی جریب نمی تواند داشته باشد . موفق باشید .
نام:
ايميل
سايت
نظر :



قبلي   بعدي