کيکاوس يا کيوس شاهزاده ساساني (اسطوره يا تاريخ ؟)
 چاپ اين صفحه ارسال به دوستان
كد مطلب: 16 -   تعداد بازديد: 7440 -  چهارشنبه 23 ارديبهشت 1388
درويش علي کولاييان
کيکاوس يا کيوس شاهزاده ساساني (اسطوره يا تاريخ  ؟)
در شاهنامه فردوسي داستاني از غارت مازندران به توسط پادشاه کياني ـ کيکاوس ـ آمده است1 . اين داستان شرح وقايعي  است  که با دیگر سرگذشت های حماسی، تفاوتي سوال برانگيز دارد . در عکس العمل رستم به اعتراض دشت بان مازندراني که اسب رها شده (رخش)به کشت مردم زيان رسانده است ،می بينيم پهلوان شاهنامه در واکنشي سخت ، گوش دشت بان را که از قضا رستم را نمي شناسد و از هويتش بي خبر است ، از جاي مي کند . پيدا است چنين رفتار از سوي پهلوان ، به محتواي حماسي داستان لطمه مي زند و هميشه این خشونت نا بجا، مورد سوال خوانندگان شاهنامه نيز بوده است.

نکته اي را که پيش کشيديم و ساير نکته ها که به دنبال خواهيم آورد بيانگراين مطلب است که گشودن مازندران يا همان ماجراي آمدن کيکاوس به مازندران نه اسطوره اي حماسي بلکه نقل يک حکايت تلخ تاريخي است . به واقع حکيم طوس ، به ماجرايي که پانصد سال جلو تر از زمان خودش اتفاق افتاده است رنگي حماسي مي بخشد . اما ، با همه شکوه سخنش  ، داستان آمدن کيکاوس به مازندران حماسه اي با شکوه نيست2 . اين گمان با ما است که فردوسي از زمان و دوره تاريخي اصل ماجرا بي خبر است و شاهزاده ساساني يعني کيوس (کاوس) را کيکاوس پنداشته است . کيوس يا کاوس، همان شاهزاده جاه طلب است که در کسب مقام پادشاهي نا شکيبا است ولي پس از مرگ پدر ، برادر کوچک تر يعني انوشيروان پادشاه ايران می شود و در اين راه دست به اعدام برادر بزرگتر و مدعي سلطنت خود يعني کيوس مي زند . کيوس قبل از مرگ و زماني که پدرش قباد زنده بود، به طمع ثروت و اعمال قدرت ، مرتکب تجاوزي خونين به سرزمين مازندران مي شود .آن چه را که خواهيم آورد در ارتباط با همين مطلب است:

اول ، داستان آمدن کاوس کياني به مازندران و اسطوره ديو سفيد از زبان شاهنامه حکيم ابوالقاسم فردوسي .

دوم، آگاهي از منشا زباني و قومي مردم مازندران و تاريخ آغاز سکونت آن ها در مازندران که طي چند سال اخير موضوع پژوهش نگارنده بوده و به طرح موضوعاتي تازه نيز منجر شده است . بخش هايي مهم از نتايج اين تحقيق ، در قالب مقالات و يا کتاب منتشر شده يا در دست انتشاراست7.

سوم ، اطلاعات تاريخي مربوط به آمدن کيوس شاهزاده ساساني به مازندران و اتفاقي که همزمان با آن روي مي دهد يعني انقراض سلسله اي از حکمرانان محلي پس از چندين صد سال درمازندران که ماجراي بدون شرح آن در نسخ تاريخی مازندران و ايران به تکرار آمده است .



آمدن کي کاووس به مازندران از زبان شاهنامه
3
فردوسي زماني که داستان کي کاوس را آغاز مي کند اشاره به بزمي شاهانه در حضور کاوس دارد .
 رامشگري مازندراني از راه مي رسد و خواستار هنرنمايي براي پادشاه ميشود :

چو رامشگري ديو زي پرده دار                         بيامـد   که خـواهـد بر شاه بار
 
پيداست که ديو نشان قوميت رامشگر مازندراني است و هم او است که از زبان پرده دار به شاه اينگونه معرفي مي شود :

بگفتا که رامشگري بر در است                           ابا بربط و نغز رامشگر است

شاه، رامشگر مازندراني را به حضور مي خواهد و در کنار باقي نوازندگان به او اجازه هنرنمايي مي دهد . رامشگردر آوازي که مي خواند از زيبايي مازندران و نکو بختي مردم آن ياد مي کند و شاه با شنيدن آواز او به فکر طمعي سنگين مي افتد :

چو کاووس بشنيد از اواين سخن                          يکي تازه انـديـشه افکنـد بن
 
دل رزمـجــويش ببسـت انــدر آن                      که لشکر کشد سوي مازندران
 

کاووس با علني ساختن تمايل خود به غارت مازندران همه مردان حاضر در بزم را شگفت زده مي کند تا آن جا که  بزرگان دربار از راي او پريشان مي شوند
 .

سخن چون به گوش بزرگان رسيد                  از ايشان کس اين راي فرخ نديد
 
نشســتند و گفــتند با يکــدگـــر                    که از بخت ما را چه آمد به سـر
 

خردمند ترينشان نيز به کاووس چنين نصيحت مي کند :

زتو پيش تـر پادشـه بوده انــد                                      که ايــن راه هرگز نپيموده اند                       ا                                                
 
همايون نداردکس آن جاشدن                  وزايدر کــنـون راي رفـتـن زدن
 
سپه را بر آن سو نبايد کشيد                  زشاهان کس اين راي هرگز نديد
 

با وجود پند هاي بسيار، کاووس از راي خود بر نمي گردد و لشگر به سوي مازندران مي کشد . او چون مهماني ناخوانده به آن جا ميرود وحتي از دادن پيغام هم به شاه مازندران طفره مي رود:

نخواهم که در پيش آن مرزبان                        به پيغام نامــه گشايم زبــان
 
همي رفت کاووس لشکر فروز                     بزد گاه بر پيش کوه اســپروز
 
به جايي که پنهان شود آفتاب                   بدان  جايگه ساخت آرام و خواب
 

کاوس با اردو زدن در کنار کوه اسپروز، پس از مي گساري دو هزار نفر را گزين مي کند و به سر کرده آنان دستور مي دهد به محل و مردم آن جا يورش برند و به پير و جوان و زن و مرد و کودک رحم نکنند
 .
بشــد تا در شهــر مازنــدران                         بباريد شمشير و گرز گران
 
زن و کـودک و مــرد بــا دســتـوار                   نيافـت از سر تيــغ او زيـنـهار
 
همي کرد غارت همي سوخت شهر                       بپالــود بر جاي ترياک زهــر
 

مي بينيم کشتار بي رحمانه زن و کودک و پيران سالخورده اي که با عصا راه مي روند به دست کساني است که رستم بزرگترين حامي آن ها است . در هيچ جاي ديگر شاهنامه خشونتي شبيه آن روي نمي دهد و چنين رويدادي البته داستان را از محتواي حماسي آن تهي مي کند . اين ترکتازي در جايي اتفاق مي افتدکه فردوسي آن را چنين توصيف مي کند      :

به هر جاي گنجي پراکنده زر                         به يــک جاي دينار ســرخ گهر
 
يکي چون بهشت برين شهر ديد                       پر از خــرمـي بر درش بـهـر ديد
 
بي اندازه گرد اندرش چار پاي                       بهشت است گفتي هميدون به جاي
 

کاوس و سپاهيان او حريصانه به غارت و زور گويي خود ادامه مي دهند تا اينکه سران مازندراني به فکر دفع کاوس مي افتند .

چو يک هفته بگذشت ايرانيان                  زغارت گـشـادنــد يکـسر مــيان
 
خبر شد سـوي شاه مازنــدران                  دلش گشت پر درد سر شد گران
 

گروهي از مردم مازندران به دستور شاه مازندران و به فرماندهي مردي با لقب سپيد ديو (احتمالاً نامي که برای متجاوزين چون سپيد ديو13معنی می شده است . ) با کاوس به مقابله بر مي خيزند وپس از چند روز تمامي قواي کاوس و سر انجام خود او نيز دست گير و به زندان سپرده مي شوند
 .
به سختي چو يک هفته اندر کشيد                   بديده زايــرانيان کس نــديــد
 
به هشــتم بـه غريــد ديــو سـپـيـد             که اي شاه بي بــر به کـردار بيد
 
هــمي بــرتــري را بــيـاراســتـي                 چــراگاه مازنـــدران خواستي
 
چــو با تاج و با تخت نشکيــفـتي                خــرد را بدينــگونه بـفريفتي 4

سردار مازندراني پس از دستگيري کاوس و ياران او گنج هاي متعلق به آنان را نيز به سرداري ديگر مي سپارد تا به شاه مازندران تحويل دهد .

سپرد آنچ ديد از کران تا کران                  به ارژنگ سالار مازندران
 

سردار مازندراني، سپيد ديو ، دليل نکشتن کاوس را در نامه به شاه مازندران چنين توجيه مي کند :

بکشتن نکردم برو بر نهيب                     بدان تا بداند فراز و نشيب

کاوس با ديدن اوضاع پيش آمده خبر دستگيريش را به اطلاع ياران خود در بيرون از مرز هاي مازندران مي رساند . مطابق شاهنامه، رستم وارد مازندران مي شود و پس از شرح جند رويداد ، نبرد رستم با ديو سپيد از زبان فردوسي نقل مي شود . رستم اگر چه در مازندران از هفت خوان مربوط به خود عبور مي کند ولي رستمي در مرتبه و شان رستم شاهنامه نيست. پيش تر گفته ايم که او به مازندران سفر مي کند در ميان راه اسبش را در کشت گاه مردم رها مي سازد و با بي رحمي گوش دشت بان را زماني که زبان اعتراض به او باز مي کند از جاي مي کند. به دنبال اين ماجرا است که پهلوان شاهنامه با کمک و جاسوسي يک مازندراني به جايگاه ديو سفيد و ارژنگ ديو مي رسد و دست به کشتن آن ها ، آن هم به شيوه ای که امروز ترور شناخته می شود ،  مي زند . چرا که در مورد هر دو نفر رستم غافلگيرانه حريفان بدون سلاح خود را به قتل می رساند . با به قتل رسيدن اين دو تن از سران مازندران يعني ديو سفيد و ارژنگ ديو ،شاه کاوس و همراهان او نيز در خلال اين عمليات به دست رستم از بند رها مي شوند، سپس رستم در مقام پيک و نامه رسان بگونه اي ناشناس وبي گفتن نام ، پيام دوم کاوس  را به دست شاه مازندران مي دهد(کاوس در نامه اول که پهلواني ديگر آن را به دست شاه مازندران مي رساند از او مي خواهد که خواسته هايش را بپذيرد ولي از شاه مازندران پاسخي مثبت دريافت نمي کند ) . رستم با رسيدن به دربار شاه مازندران پس از نمايش پهلواني ها ، مثلاٌاز جاي کندن يک درخت و يا چنگ و پنجه انداختن با پهلوانان مازندراني و چيره شدن بر آنان وبعد از تحويل نامه به دست شاه مازندران از او اين سوال را مي شنود : آيا تو همان رستمي ؟

از آن پس بدو گفت رستم تويي               که داري بر و بازوي پهلوي
.
رستم نه تنها هويتش را انکار مي کند بلکه با لاف زدن چنين رجز مي خواند :

چنين داد پاسخ که من چاکرم          اگر چاکري را خود اندر خورم
 
کجا او بود من نيايــم بــکار          که او پهلوانست و گرد و سوار

مي بينيم که داستان پهلواني رستم دراين جا از شان يک حماسه با شکوه دور مي شود .بي گمان نوشته هاي مورد استناد فردوسي اين مطالب را با خود داشته، استاد طوس هم از آن چشم نپوشيده است .
 
مطابق حکايت شاهنامه ، شاه مازندران با خواندن نامه از سوي کاوس مجدداٌ خواسته هاي او را نمي پذيرد و از تهديدات رستم نيز هراسي به دل راه نمي دهد و به رستم مي گويد :

بگويش که سالار ايران تـويي             اگر چـه دل و چنـگ شــيران تويي
 
مرا بيهده خواندن پيش خويش                 نه رسـم کـيـان بـد نه آيــيـن پــيش
 

از کلام و شعر پيدا است که کاوس سنتي کهن يعني حرمت ديوان مازندران را زير پا گذاشته است و فردوسي در ادامه نقل مي کند که به هنگام خدا حافظي خلعتي از سوي شاه مازندران به فرستاده شاه ايران پيش کش مي شود ولي او نمي پذيرد .
رستم با اطلاعاتي که در مقام يک فرمانده نظامي از اوضاع حريف مقابل در اين آمد و شد و از نزديک کسب مي کند به نزد کاوس باز مي گردد و جنگ کاوس به کمک رستم با شاه مازندران به شکست مازندرانيان مي انجامد و شاه مازندران را پس از اسارت به نزد کاوس مي آورند :

برويش نگه کرد کاوس شاه               نديدش سزاوار تخت و کلاه
 
بدژخيم فرمود تا تيغ تيز             بگيرد کند تنــش را ريـز ريـز
 

به اين ترتيب کاوس به هدفي که داشت مي رسد و به طمع سنگين خود جامه عمل مي پوشاند و دستور مصادره تمامي اموال حکومت مازندران را صادر مي کند :


  به لشکر گهش کس فرستاد زود                          بفرمود تا خواسته هرچ بود

 زگـنــج و ز تــخــت و زدر وگهــر                        زاسپ و سليح و کلاه و کمر
        
 نهادند هرجاي چون کوه  کوه                      برفتند لشکر هـمـه هم گروه         

 
زديوان هرآن کس که بد ناسپاس                            وز ايشان دل انجمن پــر هراس

بــفــرمودشان تا بريــدنــد سر                            فکندند جايي که بد رهگذر
 

مي بينيم خاندان حاکم در مازندران همگي قتل عام مي شوند و به قول فردوسي گماشته اي از سوي رستم که ديگر لقب ديو ندارد به فرمانروايي مي رسد . واژه ديو در مازندران به جه معني و متعلق به کدام زبان و آيين بوده است ؟


زبان مردم مازندران و منشا قومي اين مردم

وجود واژگان و نام هاي فراوان محلي و فرهنگ کشت برنج و ابزار کشاورزي و شبکه هاي آبياري و اصطلاحات دامداري و حتي نوع گاو و بعضي اصطلاحات به جا مانده از اعتقادات در بين مردم که از گذشته اي دور باقي مانده است ، حکايت از مردمي مي کند که ابتدا به زبان سنسکريت کلاسيک و يا زباني نزديک به آن سخن مي گفته اند . يادگارهاي زباني به جامانده نشان مي دهد به احتمال فراوان اين مردم در اوج شکوفايي تمدن هند باستان ، يعني زماني که هند بزرگترين و ثروتمند ترين پادشاهي جهان بوده است و در اوج توسعه روابط استثنايي اين کشور با ايران و در زمان سلوکيان به مازندران کوچانده مي شوند . هدف از اين کار استفاده از اراضي دست نخورده جلگه اي و رودبارهاي جاري براي کشت محصول با ارزش برنج و همچنين پرورش دام بوده است . گاوهاي جنگلي مازندران و گيلان که تا کنون نيز بعضي دامداران سنتي به پرورش آن مشغولند يادگار آن زمان است7 . شايد براي تامين امنيت مردم مهاجر است که قوم عقب مانده و فقير مارد يا آمارد به توسط فرمانروايان اشکاني که خود در اطاعت سلوکيان بوده اند در جنگي چند ساله از مازندران به بيرون رانده مي شوند . 5
مردم کوچانده از هند که به احتمال، کم تعداد نيز بوده اند6 به منطقه اي هدايت مي شوند که اين منطقه متعلق به بخشي از سر زمين مازندران امروز است . منطقه ياد شده در آن زمان به پايتخت اوليه سلوکيان و اشکانيان يعني هکاتوم پيلوس(دامغان) نزديک ودر عين حال منطقه اي پر باران و جلگه اي بود و براي آبياري نيز از رود تجن و سر شاخه هاي آن بر خوردار بوده است7 . مردم تازه وارد بر اساس واقعيت تاريخی مربوط به هند داراي فرهنگي پيشرفته (داراي خط و حتي دستور زبان) و به احتمال زياد هندو مذهب بوده اند . آن ها در امنيتي که اشکانيان برايشان فراهم مي کنند به پرورش نوعي ويژه از دام و کشت غله ارزشمند برنج که حتي به عنوان دارو به دور دست ها در غرب و تا يونان و مصر صادر مي شده است مشغول مي شوند . آن هادر کمتر از چند قرن بر ناحيه وسيعي از ارتفاعات و نيز بر پهنه اي وسيع از جلگه ، يعني از حدود شرقي ساري تا ساحل شرقي هراز تسلط پيدا مي کنند . قدر مسلم برنج در افزايش سريع جمعيت اين مردم تاثير جدي داشته و در طول زمان مي بايستي انتظار داشت که منطقه نفوذ فرهنگي و سياسي آن ها نيزگسترده تر شده به تدريج به يک نيروي قدرتمند محلي بدل شوند . بر اساس نوشته هاي تاريخي سلسله فرمانروايان اين مردم از زمان سلوکيان بر سر کار آمدند و تا ظهور اردشير بابکان و حتي پس از او نيز به گونه اي خود مختار به حکومت خود ادامه مي دهند ولي سر انجام حدود نود سال پيش از هجرت پيامبر اسلام ، با تجاوز خشن و طمع کارانه کيوس يا کاوس ، فرزند بزرگتر فباد، برادر نوشيروان ، سلسله حاکمان محلي و مستقل ديو در مازندران به پايان راه خود مي رسد .
 
از اسامي فرمانروايان محلي که از زمان يونانيان تا آمدن کيوس شاهزاده ساساني به مازندران بر منطقه و احتمالاٌ نواحي اطراف آن حکومت داشته اند تنها يک نام در تاريخ باقي مانده است . اين نام جسنف8 است که نامه معروف تنسر، هيربدان هيربد اردشير بابکان خطاب به او است9. شايد به اين دليل که در ميان نام هاي ايراني چنين نامي (جسنف) نبوده ويا نيست تا کنون پژوهشگران ومفسرين ما نام او را ، معرب نام هايي چون گشنسف و يا گشنسب و نظاير آن دانسته اند و جالب اينجا است که حتي ذره اي اين احتمال را جايز نديده اند ،اين نام ممکن است پهلوي و يا اوستايي نباشد .
نام جسنف به واژه سنسکريت کلاسيک jaiSNava که معناي اول آن فاتح و پيروزمند است بسيار نزديک و حتي با آن منطبق است . اين واژه در معنای ثانويه به معناي خورشيد است ، يعني نام و لقبي که فرمانروايان مازندراني در بسياري موارد ملقب به آن بوده اند.
 
موارد مشابه ديگري هم مي توان نشان داد که به اصرار براي واژه هاي کهن مازندراني چون باکاليجار اجزا فارسي و يا عربي درست کرده تا به معناي آن دست پيدا کنند و به ذهنشان خطور نکرده است که اين واژه بر خلاف تصور پهلوي و يا اوستايي و يا فارسي و يا عربي نيست بلکه در زبان کهن مازندراني و در جمع واژه هاي سنسکريت معناي آن پيدا مي شود . اين ناديده گرفتن ها از کجا سرچشمه گرفته است ؟



آمدن کيوس شاهزاده ساساني به مازندران


از عجيب ترين چشم پوشي ها در تاريخ شايد اين باشد که تمامي نوشته هاي مورخين محلي و ديگر تاريخ نويسان ايراني راجع به انقراض حکومت مستقل در مازندران، در قرن ششم ميلادی ، شامل اين مطلب نيست که استيلاي شاهزاده ساساني ـ کيوس ـ بر مازندران با کدام حادثه همراه بوده است. سلسله اي چندين صد ساله پايان ميگيرد شخصي خون ريز بر مسند کار مي نشيند بي هيچ گزارشي از برخوردي و يا نزاعي که به احتمال بسيار بر سر اين کار در گرفته است .
 
باور کردني نيست خانداني ريشه دار از جايگاه تاريخي خود اين چنين بي سر و صدا به زير کشيده مي شود و کوچک ترين صداي مخالف در جايي ثبت نشود . جايي که همه مي دانند شخصي جاه طلب که به پادشاهي برادرش با حسادت نگاه مي کند و سرانجام نيز به دست برادر عادل خود !! به مجازات مرگ مي رسد ، عامل اين کار بوده است .
 
نام کيوس در پهلوي به لفظ کائوس و يا کاووس نزديک است . در بعضي متون فارسي نيز عيناٌ کاوس آمده است . او است که ادعاي پادشاهي ايران را درسردارد و ظاهرا در مقام شاهزاده ايران و فرزند ارشد قباد ساساني، قدم به ولايت مازندران مي گذارد . حاکمان خودمختار محلي مازندران در چشم کيوس مرزباناني بيش نبودند ، قراين نشان مي دهد او و ارتش او با استفاده از فرصت به طمع تصاحب ثروت مردم مازندران دست به توطئه مي زنند و به قتل و غارت مشغول مي شوند . شايد او و ارتش او ابتدا مهار مي شوند ولي با کمک امکاناتي که از بيرون می رسد به هدف خود مي رسند و سر انجام نيز بزرگان محلي را از دم تيغ عبور مي دهند.

کيوس و فتح نامه نويسان او در آن چه که انتشار مي دهند از بار منفي واژه ديو، در آيين ايرانيان سود ميبرند و آن را با خرافه هايي که معمولاً اديان ديگر پيرامون اديان رقيب بافته اند در هم مي آميزند . و بدينگونه بزرگان جلگه نشين مازندران را ،که در زبان محلي خود با لقب احترام آميز ديو(deva )خطاب مي شدند ، پليد و شايسته کيفر نشان مي دهند. آن ها به واقع هيچ بهانه و هيچ مستمسک ديگري براي تجاوز و قتل و غارت خود پيدا نمي کنند . قدر مسلم بهانه هاي آييني توجيه خشونت کاوس مي شود . فتح نامه10 ها و يا فيروزي نامه ها ، معمولاٌ فاتحيني از قماش او به اطراف مي فرستادند و احتمالاً نسخه اي از همان فيروزی نامه است که مبناي سندی مي شود و فردوسي بزرگ توجه خود را به آن معطوف می کند .به شهادت تاريخ ، شرق ايران و خراسان سال ها جولانگاه کيوس و منطقه نفوذ او بوده است .
 
نکته اينجا است که شايد  فردوسی ما گمان می کند ، آن سند متعلق به کاوسی ديگر يعني کاوس کياني است . غافل از آن که  آن سند ، فيروزی نامه کيوس و ياهمان کاوس ساسانی و سردار او رستم  است که پيروزي خود را  به گوش مردم ايران به ویژه خراسان مي رسانند. همزماني اين ماجرا با غروب عصر طلايي امپراطوري گوپتا در هند، در اواسط قرن ششم ميلادي ، قابل تامل است . ضعف و زوال روابط تجاري کشور هند با روم (امپراطوري روم هم در اين زمان دستخوش بحران هاي عظيم داخلي بوده است ) و به تبع آن کاسته شدن از آمد و شد بازرگانان در آن عصر ، مي تواند تاثير زيادي در شکل گيري اين ماجرا داشته باشد . دامغان شهر با اهميت آن زمان نزديک به مرکز مازندران و بازار اقتصادي حاکمان مازندران بود و در فاصله بين دو کشور بزرگ هند و روم واقع مي شد و به لحاظ تجاري در حساس ترين
موقعيت ارتباطي قرار مي گرفت .

باجي کلان که احتمالاً از سوی مردم مازندران در آن زمان پرداخت می شد ، هميشه در سايه رونق تجارت روم و هند ميسر می شد و در سايه اين امکان بود که خودمختاري مردم منطقه فراهم مي شد، نبود اين امکان، مي توانست انگيزه وقوع تجاوزي بي رحمانه از سوي حکومت مرکزي باشد . اين تجاوز بي رحمانه ديديم که اتفاق افتاد.
 
پس از ظهور اسلام و زماني که مسلمانان حکومت داشته اند نيز مي بينيم بسياري از سلاطين ايران چون مسعود غزنوي براي مطالبه خراج بيش از حد تحمل و امير تيمور هم در ظاهر به بهانه مذهب ، مازندران را به خاک و خون مي کشند . بدون شک قحطی های دوره ای که از خصوصيات اقليمی فلات ايران است هميشه انگيزه نيرومندی برای حاکمان فلات نشين ايران در غارت مازندران بوده است 14 . فردوسی وضعيت خشکسالی در ايران را در عصر قباد ساسانی که احتمالاً تا زمان  تجاوز کيوس به مازندران نيز ادامه داشته است ،اينگونه ياد می کند :

زخشکی خورش تنگ شد در جهان        مـيـان کـهـان و مـيـان مهان                                                                                                                                                           
زروی هــوا ابــر شــد ناپـــديــــد       به ايران کسی برف و باران نديد   
                                         
                                 
می بينيم که قحطی دوران ساسانی به کشتار مازندرانيان و غارت اموالشان منجر می شود . جالب توجه اين است که بر اساس نشانی هايي که شاهنامه می دهد و ادله ای ديگر که به آن اشاره خواهيم نمود در اين تهاجم مانند دفعات ديگر که قرن ها بعد به توسط امثال مسعود غزنوی و امير تيمور اتفاق مي افتد مسير حرکت ارتش مهاجم از راه گرگان به مازندران بوده و از طريق راه کناره صورت  گرفته است.



نتيجه :


با توجه به نکاتی که آورده ايم و با رجوع به شاهنامه متوجه می شويم که فردوسي بزرگ به احتمال فقط کاوس کياني فرزند قباد را مي شناسد و از سرگذشت تاريخی کاوسی ديگر( يعنی کيوس) فرزند بزرگتر شاه قباد ساسانی که هويت تاريخی او قابل ترديد نيست بی خبر مانده است . فردوسی طوسی زماني که به داستاني کهن با نام کاوس بر می خورد بی توجه به آن که او کدام کاوس و فرزند کدامين قباد است ، آن سر گذشت را به سرگذشت کاوس فرزند قباد کياني پيوند می زند. قريب ده هزار بيت از شاهنامه مربوط به دوران کاووس کياني و شرح سرگذشت هاي مربوط به او است . به احتمالي ضعيف فردوسي بنا به مقتضياتي به عمد اينگونه عمل کرده است11 يعني تجاوز بي رحمانه کيوس را نه در شرح ساسانيان بلکه در ابتداي بخشی طولاني از سرگذشت کيانيان جاي داده است . همانطور که گفتيم  شاید که او سرگذشت کيوس را سرگذشت کاوس کيانی مي پندارد و متن سندي که از چشم  دستگاه سانسورساسانی  پنهان مانده بود را چندین قرن پس از انوشیروان به داستان کاوس کياني پيوند مي زند .
 
جابجايي و يا پيش و پس شدن فاحش بعضي موضوعات در شاهنامه و حتي متون اوستا و رعايت نشدن توالي زماني ، مطلبي دور از ذهن نيست ، چرا که مواردی از اين دست مورد تاييد و توجه بزرگاني چون مرحوم پيرنيا و مستشرقيني چون دارمستتر بوده است .

بدين ترتيب شاهنامه فردوسي ، شرح واقعه اي خونين و تاريخي و در عين حال فراموش شده را به ما باز مي گرداند. اين داستان واقعاً تاريخی است اگر چه در شمايل اسطوره ، سر گذشتي واقعي است، متعلق به مازندران و در نود و چند سال پيش از هجرت اين اتفاق روي داده است . واقعه ای خونين که حتی چندين صد سال بعد شايد نوادگان حکومتگر کاوس در مازندران چون آل باوند و آل زيار بر ملا شدن آن را به لحاظ سياسي به زيان خود دانسته ، مايل به افشای آن نبوده، احتمالاً در سانسور آن نيز بسيار کوشيده اند .

اميد است اين ماجرا ی مهم تاريخی مورد توجه دقيق پژوهشگران و علاقمندان تاريخ باشد

 .

چند نکته در حاشيه
 

بسياري ازنام هاي مربوط به مازندران و اشخاصي که متعلق به آن جا بوده اند مي تواند تا حدود زيادی واقعي تصور شوند . مثلاً نام اسپروز که نام يک کوه در شاهنامه است ، با نام اسـپرز ، کوهی در چندکيلومتري شرق و نزديک ساري  ، منطبق است . جاده قديم _ گرگان از نزديکي و يا دامنه اين کوه عبور مي کند ضمن اين که در سمت و جانب شمالی جاده دشتی است که تا دريا ادامه دارد .
واژه اسـِپرِز می تواند به واژه سنسکريت spRz به معناي تماس يا محل برقراري تماس مستقيم و يا دست يافت و نفوذ مربوط باشد .حرف صدا دار R بطور معمول مي تواند شبيه (رِ) مکسور يا با توجه به حرف لبيال پيش از خود p وبر اساس قاعده ای در زبان سنسکریت شبيه (رُ) مضموم تلفظ شود . بر طبق عادت مردم امروز مازندران می دانیم در بسیاری موارد ضمه به کسره بدل می شود ومثلاً اسپروز را اسپرز تلفظ می کنند .
در شمال کوه اسپرز و در امتداد شش کيلومتر به خط مستقيم نام دو محل ديگر در درون دشت جلب توجه مي کند . اولي هـولا(hi velA) و دومي گلما(gulma )است . اولي به لفظ سنسکريت به معنای سر حد و مرز است . در سنسکريت velAبه معناي سرحد و hi (هه)براي تاکيد است اين مي تواند اشاره به حساس ترين قسمت مرز در شمال شرقي متصرفات ديوان مازندران باشد . شايدعبور و مرور و يا در حقيقت مرز بازرگاني آن ها از همين ناحيه بوده است .
واژه گلما(gulma ) نيز در لفظ سنسکريت به معناي واحد نظامي(پادگان) است . ولا شد هم روستايي در شرق هولا و در فاصله ي چند کيلو متري آن است و در سنسکريت ولا شد velA siddha به معناي انتهاي نوار مرزي است .
ارتباط معني دار نقاط فوق الذکر مبين محدوده اي مرزي و در عين حال بسيار مهم در ناحيه بوده است . به ويژه محلي با نام سِمِسکَنده که احتمالاً با واژه سنسکريت سَماسکَنه(samAskanna ) مطابق است و معنای آن ضميمه شده و يا الحاقي است ،درست واقع در شرق هه ولا است . در مورد سمسکنده بايد گفت اين امکان وجود دارد که براي ايجاد يک کشتزار وسيع برنج در محل، رجال مازندراني از همسايه شرقي (گرگان ؟) آن را دريافت نموده و با ايجاد نهر و برداشت از آب تجن منطقه وسيعي را براي کشت برنج مهيا نموده اند و امروزه نيز از برنجستان های معروف اطراف ساری است ، همانطور که گفتيم اين وضعيت روي هم رفته مويد وجود سامان و يا مرزي رسمي در گذشته ای دور ، در محدوده مورد نظر است. شواهد نشان مي دهد که همسايه شرقي بيشتر به حفظ پرديسان شکار و هدايت انواع گله هاي گوزن علاقمند بوده است .(به اين مطلب نگارنده در مقاله "گاوهاي بومي مازندران و گيلان از چه زمان بومي اين ديار شده اند " و برای درج در گيلان نامه منظور شده ، اشاره نموده است .) . به اين ترتيب اردو زدن سپاه کاوس در کنار کوه اسپرز آن طور که شاهنامه نقل می کند برايمان قابل توجيه می شود .
همچنين نام "سپيد ديو" که با نام صاحب منصبي واقعي نظير اسپه ديو مطابقت پيدا مي کند .او مي تواند اسپه ورد ديو يا به مازندرانی امروز " اسپه ورد ارباب " باشد . معنای ايُن اصطلاح به فارسی به معنای" ارباب اسپه ورد" است . يا بطور خلاصه اين واژه سنسکريت می تواند در شکل " اسپه ديو " ادا شود . ساري می توانست محل سکونت اختصاصي اين ديو و خاندان او باشد .
اسپه ديو مي توانست زمين داري بزرگ باشد . يعنی مالک دهستان و يا برنجستان عظيم اسپه ورد ، در کنار ساري، در جنوب و جنوب غربي اين شهر، يعنی مالک برنجستانی با مساحت چند هزار هکتار . از قراين چنين بر می آيد رود باستانی ساري رود ، ساري و برنجستان اسپه ورد را از هم جدا مي ساخت و ارباب بزرگ اسپه ورد خود در شرق و درون انحنای نود درجه ساری رود که معنای سنسکريت آن همان ساري است سکني داشته است . مي توان گمان برد که فردوسي بزرگ و يا يکي پيش از او اسپه ديو را به گمان خود و به فارسي و يا پهلوی ، سپيد ديو و يا ديوسپید معني کرده و اينگونه پنداشته است .
برنجستان عظيم و بي نظير اسپه ورد شوراب امروز هم به کمک يک نهر باستاني با همين نام آبياري مي شود ( در سنسکريت sphAy به معناي وسعت يافتن و sphAyat به معنای توسعه است . در سنسکريت sphAy همان اسپه تلفظ مي شود و vardh به معناي قطعه و يا محدوده است و ورد تلفظ مي شود . واژه اخير هنوز هم در مازندران متداول است و شوراب يا سوراب هم surabhiدر سنسکريت مبين شهرت و داشتن برکت است) . نام نهری که کانال آبياری دهستان اسپه ورد محسوب می شود امروز هم در زبان مردم همان اسپه ورد است که سهمي کلان از آب تجن به سر دهنه اين نهر هدايت و صرف آبياري آن مي شود . اسپه ورد در اسناد کهن و رسمي اسفي ورد است و بر اساس سابقه کشت برنج و شواهد زباني که به آن اشاره گرديد احتمالاً دو هزار سال قبل و يا حتي جلو تر از آن زمان اين نهر يا اين کانال حفاري شده و مورد استفاده جمعيتی قابل توجه از مردم مازندران به ويژه مردم حوزه تجن بوده است . ( به اين مطلب در نوشته هاي پيشين از سوی نگارنده اشاره شده است .)
ارژنگ ديو مي تواند" ادره جنگل دیو يا کوتاه شده آن يعني" ادره جنگ ديو" باشد ( پايين= ادره adhara=) ، جنگل نيز واژه اي سنسکريت به معني زمين نا آباد و يا خرابه که با معناي فارسي جنگل متفاوت است . شايد ذکر اين نکته لازم باشد که کاربرد واژه خرابه ، به معناي جنگل و مترادف با آن ، امروز هم شايدخاص مازندرانيان و احتمالاً گيلانيان است .
ديو پايين جنگل يا" ادره جنگل ديو" ( به زبان مازندراني امروز" پايين جنگل ارباب " ) مي توانست اشاره به کسی باشد که صاحب جنگلي به مساحت چندين هزار هکتار است و به حدود احتمالي آن اشاره خواهيم نمود .
جنگل ها چراگاهي براي گاوهاي جنگلي محسوب مي شدند ،حتي امروز هم اين شيوه مرسوم باقي مانده است . به عبارتي ارژنگ ديو (ادره جنگ ديو) مي توانست دامدار يا مرتع داري بزرگ باشد.
ضمناً امروزه نيز محلی با نام توسه که بخش پايين دستی آن ادرو توسه است در شصت کيلو متری و در ارتفاعات جنوب شرقی ساری قابل شناسايي است . قرابت لفظی ادره و ادرو با توجه به معنای کاربردی آن جلب توجه می کند .
نام محلي ديگر در حوزه تجن روستاي ورند است . بر اساس شواهدي که باقي مانده روستاي تاريخي و با اهميت ورند ( يا شايد همان" ورن"، جاييکه در اوستا به قتل دو سوم ديوان آن جا اشاره مي شود ) در ده کيلومتري جنوب شرقي اسپه ورد و جنوب ناحيه خرچنگ واقع شده که از موقعيتي ويژه بر خوردار بوده است. با توجه به واژه سنسکريت ورندرا(varendra )که يک معناي آن سلطان و فرمانروا است، اين محل مي توانست معرف محل سکونت بزرگان و احتمالاً شاهان مازندران از حدود قرن سوم قبل از ميلاد تا قرن ششم پس از ميلاد باشد. اين محل با محل اردوگاه کاووس که به گمان ما در پای کوه اسپرز بر پا شده بود، به فاصله چندين فرسنگ است و بر خلاف قلمرو" ادره جنگ ديو" و قلمرو" اسپه ديو" که در همسايگی اردوگاه کاووس واقع می شده اند در فاصله بالنسبه چشمگيری بوده است .
نام محلي ديگر درآغاز جنگل وسيع پايين دست ورند در مجاورت و در شمال آن، امروزه همان خرچنگ تلفظ مي شود . واژه خرچنگ خود واژه اي پهلوي است و در اين جا مي تواند دگرگون شده واژه سنسکريت ادره جنگ يعني کوتاه شده ادره جنگل باشد به ويژه آنکه موقعيت آن درست در محل ورود به منطقه ي جنگلي در پايين دست ورند است . مسلماً اين نام را ساکنين ورند که محل سکونتشان مشرف به آن بوده است به اين مرتع داده اند چرا که در مقابل جنگل ورند و در پايين دست آن واقع شده اند . در نقشه پيوست موقعيت روستاي ورند و خرچنگ و بعضي اماکن ديگر که نامشان را برده ايم مشخص شده است . اگر ورند را پايتخت بدانيم مي بينيم که محل اقتدار ارژنگ ديو در شمال ورند و وصل به آن و در شرق رود تجن واقع می شده و محل اقتدار سپيد ديو هم در شمال غربي ورند و بدون مرز مشترک با آن و واقع در غرب رود تجن بوده است .
تجاوز کاوس به مازندران از شمال و در نتيجه برخورد کاوس و رستم با اين دو رجل مازندراني از همان آغاز غير قابل اجتناب بوده است چرا که اردوگاه کاوس وصل به محدوده شمالی املاک ارژنگ ديو بوده است . می بينيم تحويل غنايم به دست آمده از ارتش کاوس به ارژنگ ديو از سوي سپيد ديو(ديو اسپه) آن طور که شاهنامه نقل می کند ناشي از موقعيت حوزه اقتدار ارژنگ ديو نسبت به ورند و همسايگی ديو اخيرالذکر با ورند شاه نشين بوده است .
آنطور که شاهنامه می گويد می توان حدس زد روابط اربابان با شاه در مازندران آن روز و چگونگی توزيع قدرت در آن زمان ظاهراً متفاوت با چگونگی روابط فئودالی در فلات ايران(استبداد شرقی) بوده است .به عبارتی ديگر از قراين می توان فهميد که شاه مازندران چون سلاطين اروپايي وژاپن روابطی برابر و برادر گونه با اربابان و فئودال های مازندران داشته است .
در مورد ديگر اشخاص مازندرانی مثلاً کلاهور پهلوان مازندراني که با رستم پنجه در پنجه مي شود می شود گفت که او همان باکاليجار15)bhA kAliJjara کولا است . باکاليجار کولا يا خورشيد منطقه کولا حتي تا هزار سال جلوتر از زمان ما يعني همزمان با فردوسي اصطلاحي مرسوم بوده و به معناي بزرگ منطقه کولابوده است . شايد فردوسي و يا مورخي پيش از او اين نام را به زباني که خود سخن مي گفت، کولا هور يا کلاهور(هور = خورشيد) معنا کرده است و يا فولاد و غندي ، نام های ديگری که فردوسی در ماجرای آمدن کاوس به مازندران از آنان ياد می کند ، يکي مي تواند به فولاد محله و ديگري به روستاي سوغندي کلا مرتبط باشد . اين اماکن اغلب نزديک هم و يا در فواصل چند کيلومتري از يکديگر واقع اند (ر.ک. به نقشه ضميمه ) .
آنچه را که تا اينجا و با توضيحات قبلي آورده ايم ، از آن ميانً به موارد زير توجه فرماييد :
مازندران ، کاوس ، ديو ، ديو سپيد ، ارژنگ ديو ، اسپروز
اشاره به همه اصطلاحات بالا در متن مقاله داشته ايم ولي از ميان آن ها اولي و آخري يعني مازندران و اسپروز(اسپرز) اصطلاحاتي پابرجا و غير قابل انکار باقي مانده اند . حتي واژه احترام آميز ديو هنوز هم در مازندران اگر چه محدود ولي مرسوم است . ديو در سنسکريت دِوَه (deva ) به معناي خداوند و ارباب و عاليجناب است .
اصطلاح اسپروز ( در شکل امروزي اسپرز) جالب توجه است زيرا نام اسپروز از چهار موردي که در شاهنامه آمده سه مورد آن در داستان غارت مازندران به دست کاوس، يعني همين داستان مورد بحث به ميان آمده است . همانطور که ديديم اين محل که بر اساس شواهد زباني و نام اماکن موجود ، به احتمال فراوانً مرز و ساماني به رسميت شناخته شده در شمال شرقي مازندران(حوزه تجن) در گذشته دور12 بوده است . از اين رو مي توان فهميد که آمدن از راه گرگان(هيرکانيه )و يا از راه کناره به مقصد مازندران، منتهی به همين محل بوده است. کوه اسپروز يا همانطور که امروز در ميان مردم محلي اسپرز کوه يا اسپرز تپه به زبان آورده مي شود مرتبط با ناحيه گلما است . جايي که احتمالاً محل استقرار نيرو هاي مرزباني و يا مرزبانان  بوده است . بنا بر اين اردو زدن کاوس در نزديکي اين محل به منزله آخرين اولتيماتوم او به بزرگان محل جهت ورود به قلمرو ديوان و تعرض به آنان براي وصول خراجي هنگفت بوده است
ايستگاه نظامي( گلما) و ايستگاه تماس و کنترل واقع در کوه اسپرز، در همکاري با يکديگر قادر به نظارت ويا حفاظت کامل از جاده کناره در منطقه و يا حوزه تجن بوده اند و چنانچه گفته ايم، هم شواهد جغرافيايي16 و هم شواهد زباني موجود ،حتي امروزهم نشان مي دهد که خط واصل گلما و اسپرز،حد شمال شرقي متصرفات اصلي ديوان مازندران بوده و بايد اضافه نمود در آن روزگار فقدان يک پل بر روی تجن که امری بس محتمل به نظر می رسد ، بطور قطع تعيين کننده بوده است . عبور از بلندای تپه و يا کوه اسپرز هميشه آسان تر از عبور از رودحانه تجن در محدوده مورد نظر بوده است . به ويژه آن که پس از عبور از کوه به قسمت هايي قابل عبور از رود تجن می توان دست يافت .

در خاتمه به اين نکته نيز توجه می کنيم که نام رستم براي کساني که دوران زندگي اين شخصيت اسطوره اي را مقدم برزمان ساسانيان مي پندارند شايد مطلب  مورد ادعای ما را با ترديد همراه مي کند . اما اگر مطابق نوشته هاي معتبر که فرهنگ نامه دهخدا از آنان نام می برد ، ظهور و يا رونق نام رستم را میان مردم حدود قرن ششم ميلادي بدانيم ،  جايي براي ترديد باقی نمی ماند ولي اگر نام افسانه اي رستم کهن تر، و حتي به پيش از هخامنشيان مربوط باشد ، چاره اي نمي بينيم مگر اين که رستم آمده در اين داستان را، رستمي ديگر و پهلواني ديگر بدانيم که فقط همنام با رستم افسانه اي است همانطور که کاوس هم در اين داستان کاوس ديگري است و حتي وارونه اين مطلب مثلاً مازندران هم در جايي ديگر از شاهنامه و يا خارج از آن ممکن است با مازندران مورد نظرما متفاوت باشد و يا اگر جايي ديگر اشارتي به ديو آمده است ممکن است منظور چيزي ديگر باشد (مثلاً اکوان ديو) . مهم آن است، در کنار ادله ديگر ، اسامي و واژه هايي که در داستان مورد نظر آمده اند جمع ناپذير نباشند . شرح مفصل بعضي از اين مطالب به ويژه واژگان مطروحه و معاني و منابع مربوط به آن ها در ديگر آثار قلمي نگارنده آمده است .
در اين نوشتار فونتيک به کار رفته براي حروف لاتين(اسامي سنسکريت) هاروارد – کيوتو(H-K ) است و فرهنگ نامه سنسکريت که مورد مراجعه بوده است : Cologne Digital Sanskrit Lexicon بوده است .

map.JPG

پانويس:


1-کيکاوس پادشاهي از سلسله کيانيان است و داستان زندگي او به بخش پهلواني شاهنامه مربوط مي شود .
2-. شرح آمدن کاوس به مازندران فقط در برگيرنده بخشي کوچک از سرگذشت طولاني اين پادشاه کياني از زبان فردوسي است ، چرا که در باقي سرگذشت ها که به کاوس کياني مربوط مي شود فردوسي داستان هاي حماسي شکوهمندي را به نظم در آورده است .

3-نقل اشعار از شاهنامه بر اساس چاپ مسکو(انتشارات آبان 1386 )و شاهنامه چاپ امير کبير1354

4- اين شعر بيانگر اين مطلب است که کاوس کيانی شاهزاده اي است چشم به پادشاهي دوخته و ً در اين کارظاهرا ناشکيبا است. در تطابق با اسناد تاريخی کاوس يا کيوس شاهزاده ارشد ساساني هم سه سال پيش از مرگ پدر ش شاه قباد به مازندران آمده و آمدن او سبب بر اندازی حکومت محلی مازندران شده است . می بينيم کاووس کياني که شاهنامه اشاره به آن دارد همچون کاوس (کيوس) شاهزاده ساساني که فردوسي ظاهراً از واقعيت تاريخي زندگي او بي خبر است ، اظهار وجود خود را از رفتن به مازندران آغاز مي کند .

5- مرحوم پير نيا در کتاب تاريخ ايران باستان از رانده شدن مردم مارد از موطن خود يعنی طبرستان به توسط پادشاه اشکاني و سکوت فرمانروايان يوناني تعجب خود را به تاکيد ابراز مي کند . شايد آن چه که ما به آن رسيده ايم پاسخي به اين معما باشد . يعني اين جنگ هابرای تامين امنيت وجای دادن به مهاجرين هندو که مردمی متمدن و مولد ثروت بوده اند صورت گرفته است .( شايد نام مازندران خود يادگاری به جا مانده از همين مردم هندو است . يعنی همان مردم که فرمانروايان و رجال سياسی خود را با نام مقدس و احترام انگيز ديو خطاب می نمودند )
 
6- بر ملا نــشدن اين مهاجرت در تاريخ شايد از کم تعداد بودن مردمي است که در اين مهاجرت شرکت داشته اند . جمعيت عظيم هند در آن زمان که تا يک سوم جمعيت جهان و تا پنجاه ميليون نفر برآورد مي شود شايد اين اتفاق را کم رنگ می ساخت و سر انجام اينکه دلايل سياسي و اقتصادي که مقتضاي اين کار بود (مثلاً توليد و تجارت برنج) شايد سبب نوعي پنهان کاري بوده است.

7- مقاله ساري آغاز گاه تمدن برنج ، مندرج در گيلان نامه جلد ششم و کتاب ساري و آغاز تمدن برنج در مازندران و گيلان ( ناشر شلفين(1386، کتاب مازندراني و سنسکريت کلاسيک ــ روايت واژه ها (ناشر نشر چشمه1387) و مقاله" گاوهاي بومي مازندران وگيلان از چه زمان بومي اين ديار شده اند" شماره هفتم گيلان نامه(زير چاپ)) و مقالات ديگر حاصل تحقيقات نگارنده بوده است .

8- در کتاب مازندران و طبرستان و رويان تاليف ظهيرالدين مرعشي تصحيح برنهارد دارن مطالب زير در ارتباط با سلطنت ملوک مازندران تا استيلاي کيوس فرزند قباد ساساني آمده است . اين نقل قول ها تقريباً تمامي گفته هاي تاريخي راجع به کيوس در ارتباط با مازندران را در بر مي گيرد . :
-- درتواريخ که اهل بصيرت جمع کرده اند مسطور است که در ايام اسکندر ذوالقرنين که ممالک عجم را به ملوک طوايف قسمت مي کرد اجداد جنفشاه را که از ملوک عجم ما تقدم بودند طبرستان داد . از ابتداي ايالت اجداد جـنفشاه تا هنگام ايالت او و او معاصر اردشير بابکان است دويست سال بود و از جـنفشاه تا آخر اولاد او که نسب شريفش منقطع گشت دويست و شصت و پنج سال و آخر عهد او و انقطاع نسبش در عصر شاه قباد که پدر انوشيروان عادل است و مي گويند که چون از ايام دولت قباد سه سال مانده بود که منقضي گردد کيوس را به مملکت طبرستان فرستاد و استيصال اولاد جنفشاه کرد والعلم عندالله چون کيوس به طبرستان آمد سه سال از سلطنت قباد مانده بود .........ابتداي ايالت کيوس تا هجرت پيامبر مرسل عليه الصلوه رب العالمين نود و دو سال باشد .
-- اين حکايت از تاليف مولانا اوليا الله آملي المرحوم نوشته شده که پادشاهي طبرستان تا به عهد قباد ابن فيروز که پدر انو شيروان است در خاندان جسنفشاه مانده بود چنانکه شمه اي از آن قبل از اين ذکر رفت و چون چنانکه عادت تصاريف زمان است مقراض روزگار اسباب انساب ايشان را به انقراض رسانيد و الباقي هوالله الواحد القهار . قباد از اين آگاهي يافت پسر بزرگتر خود کيوس را به ايالت طبرستان فرستاد و کيوس مرد شجاع و با هيبت بود .
-- جنفشاه (جسنفشاه و اولاد او تا عهد قبادبن پيروز حاکم طبرستان بودند و ملک تمامي ممالک فرشوادگر از عهد ذوالقرنين تا عهد قباد در حيطه تصرف ايشان بود اگر احياناً بعضي ولايات با استيلا و غلبه قهري از ايشان مسلوب مي گشت طبرستان را هميشه حاکم و اولامر بودند .

9- در لغت نامه دهخدا آمده :جسنفشاه نام پادشاه طبرستان در زمان اردشير بابکان است . آقاي پورداود در يشت ها چنين آورده اند : تنسر
هير بد هربدان اردشير بابکان در کاغذي که به جسنفشاه پادشاه طبرستان نوشته او را به اطاعت اردشير دعوت کرده است. ( از يشتها تاليف پورداود جلد 1صفحه 294 )
10 - نوشتن فتح نامه حتي در زمان هخامنشيان و پيش تر از آنان نيز به شکل سنگ نوشته ها و کتيبه ها مرسوم بوده است. کيوس و يا کاوس ساساني پس از گشودن مازندران در حوالي خراسان مستقر و در گير جنگ هاي مهمي با همسايگان شرقي ايران مي شود و با شکست دادن دشمنان ، مغرور گشته از برادرش انوشيروان مي خواهد که به نفع او از سلطنت کناره گيري کند .ولي اين جاه طلبي به قيمت جان او تمام مي شود .

11- درملاقات مهم فردوسی با فرمانروايان مازندرانی که پس از تنظيم شاهنامه اتفاق افتاد چه گذشت ؟ کيوس را مورخی معتبر چون اوليا الله آملی آدم آل باوند می داند فرمانروايان آل زيار به اصل و نسب شان که به کيوس می رسد هميشه مفتخر بوده اند ، پس نبود نام کيوس در شاهنامه برای بزرگان مازندرانی که با فردوسی ملاقات نموده و شاهنامه را از نزديک ديده اند چگونه توجيه می شده است ؟آيا زشتی سر گذشت کيوس مانعي در اين ميان بود ؟ نام بردن از شخصی که برادر بزرگتر پادشاه است و به توسط همان پادشاه به اصطلاح عادل به دليل ارتکاب جرم سياسی و جرم ارتداد (پيروی از مزدک) به مجازات اعدام می رسد برای فردوسی چه مشکلی به همراه داشته است؟ شايد آسان ترين حرف همان باشد که بگوييم فردوسی کيوس را نديده و يا نديده انگاشته است . يا آنکه بگوييم ملاقات فردوسی با بزرگان مازندرانی که در چهار مقاله عروضی از آن نقل می شود افسانه ای بيش نبوده است .

12- کساني که از نزديک از دو محل اسپرز(کوه) و گلما ديدن مي کنند به موضوعاتي جالب توجه مي رسند که توضيح کامل آن ها در اين جا شايد لازم نباشد . از جمله مطالب قابل توجه، امکان ارتباط آسان بصري از راه دور بوده است . موردی ديگر اينکه مطالعات به عمل آمده در مورد سطح آب نشان مي دهد که سطح آب درياي خزر در اوايل قرن ششم بعد از ميلاد پنج تا ده متر بالا تر از امروز بوده است و اين نشانگر آن است که گلما به مثابه پادگان نظامي به خط ساحلي دريا بسیار نزديک و نسبت به دریادر فاصله ای بسيار کمتر از امروز بوده است .

13- شايد برداشت فردوسي و يا راوي قبل از او از لقب يک رجل مازندراني  به " سپيد ديو" تعبير شده است و در واقع اين ، شکل نا درست نام آن شخص بود . در مورد ارژنگ ديو هم چنين مطلبي مي توان گفت در اين ارتباط ، در انتهاي همين مقاله(در حاشيه) مطالبي را آورده ايم.
14- در اين زمينه مقاله "جامعه قحطی و جامعه شناسی قحطی –نگاه به عاملی بازدارنده در تمدن شرق " به قلم نگارنده در مجله سياسی اقتصادی اطلاعات شماره
202 -201 سال 1383 در دسترس همگان است .
15-باکالجار کولا - تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ظهيرالدين مرعشی به اهتمام برنهارد دارن
 
16- توجه به منحني تغييرات سطح آب دريای مازندران موقعيت گلما را برای ما روشن تر می کند . پایان

زمستان 1387 - ساري
نظرات
علی : دوشنبه , 1393/03/12سلام بنده اهل شهر کیاسرم خوشحال میشم اطلاعاتی راجب کیوس که به گفته بزرگای محل پادشاه شهرمون بود برام بفرستین باسپاس از زحمات بی دریغتون 
کولاییان ،  
با درود ، دوست عزیز برای من روشن نیست چگونه نام کیوس به کیاسررسیده است . سعی کن سندی معتبر برای این مطلب پیدا کنی . خیالبافی بعضی ها هم نباید تاریخ شمرده شود . در ضمن سرگذشت کیوس و روایت تجاوزش به مازندران درهمین پست ،پیش روی شما است ، موفق باشید. 

فراهانی : جمعه , 1393/10/12....میگویید رزم مازندران، فتحنامه ی شاهزاده ی ساسانی است و بعد می گویید این سندی است که از چشم سانسورچیان ساسانی به دور مانده و بعد میگویید باوندیان و زیاریان سعی بسیار در سانسور آن داشتند!!!! تناقض نمی بینید احتمالاً؟ باوندیان می دانستند اما فردوسی نمی دانست که این سندی ساسانی است؟ زهی تخیلات. خسته نباشید.  
 
کولاییان،  
 
عصر ساسانیان از چند قرن طولانی تر است .شاهنشاهان این دودمان پر تعداد بوده اند . هر پادشاه دستگاه حکومتی خودش را بنا به میل و مصلحت خود اداره می نمود . اگرپادشاهی از انتشار خبر بعضی از واقعیات و پیش آمدها که به گذشته اش و یا به شاهان پیش از او مربوط می شد، دل ناخوش می شد امری عادی بوده است همچنین این که او از انتشار همان اخبار جلوگیر شود باز هم موضوعی عادی بوده است . این همانا سانسور است . اگر شما منکر این گونه اتفاقات هستید پس به قول شما زهی تخیلات !!  
ممکن است منکر این واقعیت نباشید ولی در مورد سانسور نام کیوس ، سندی را جستجو کنید . در آن صورت از خود بپرسید کیوس چه کسی بود کدام دسته از مورخان از او نام می برند ؟ همین مورخان چگونه از سر گذشت او آگاه شده اند ؟ سپس از خود بپرسید چگونه شد که استاد حکیم ابوالقاسم فردوسی از نام او مطلقاً بی اطلاع مانده است ؟ فردوسی راستگو قدر مسلم در پی انکار نام کسی نبود ولی از خود بپرسید چرا این مرد بزرگ کوچکترین اطلاع از بود و نبود کیوس این رجل با اهمیت عصر ساسانی پیدا نمی کند ؟ آیا این وضع نمایانگر امحا اسناد ، از بود و نبود کیوس لا اقل در خراسان(جولان گاه کیوس ) نیست ؟ محو این اسناد به سود چه کسی و در چه زمانی روی داده است ؟آیا این همان سانسور نیست ؟  
در مورد باوندیان ،باوندیان همیشه ی تاریخ خود را منسوب به باوند و از نوادگان کیوس یا همان کاوس برادر و رقیب انوشیروان دانسته اند .شما این اختلاف نظر فاحش بین باوندیان و ابوالقاسم فردوسی راچگونه توجیه می کنید ؟ آیا این از برکت دستگاه سانسور انوشیروان نبوده است ؟  
آمدن کیوس به مازندران و گرشاه شدن او متعاقب کدام اتفاق در مازندران و یا طبرستان آن روز اتفاق افتاده است ؟ حاکم قبلی چه کسی و از کدام خاندان بوده است ؟ او چگونه از تخت به زیر کشیده شد ؟ سر گذشت او چه شد ؟  
حال نام مازندران در کنار نام کاوس (کیوس ) و در کنار نام اولاد و در کنار نام های دیگر مثل اسپروز و ارژنگ دیو ( ادره جنگ دِو ) و دیوسپید (اسپه ورد دِو ) و نشانه های دیگر بگذارید . در صورت دارا بودن حوصله کافی و هم در صورت مطالعه دقیق مقاله ،برایتان روشن خواهد شد که این داستان پر هیاهو (هفتخوان رستم )که فردوسی آن را به اشتباه متعلق به عصری دورتر از ساسانیان می بیند، همان قلع و قمع آخرین ملو ک الطوایف باقیمانده از عصر جانشینان اسکندر و از عهد اشکانیان در ایران، توسط عوامل حکوت ساسانی یعنی شاهزاده کیوس بوده است . امیدوارم این مطلب برایتان روشن شده باشد که چرا باوندیان از ذکر کشتار بی رحمانه جد بزرگشان و مایه افتخارشان به مازندران، طفره رفته اند . آیا این نیز سندی جداگانه می خواهد ؟؟  
از خود بپرسید که آیا فردوسی و بقایای آل باوند چه اندازه به هم نزدیک ( به لحاظ جغرافیایی )و چه اندازه با هم به اصطلاح ندار بوده اند که راجع به مطلب مورد نظر شما اتفاق نظر پیدا کنند ؟ آیا این ساده انگاری نیست ؟ 
امیدوارم حالا کمی نظر هامان به هم نزدیک شده باشد . پیشنهاد می کنم به مقاله یی دیگر ،"مازندران هفتخوان "در این سایت و به همین قلم نگاهی بیندازید .موفق باشید .  

عبدالله رشیدی آل : يكشنبه , 1394/11/25با عرض سلام خدمت استاد عزیز  
در شهرستان سوادکوه مازندران ودر 25کیلومتری شهر آلاشت ودر ارتفاع 2700متری کوهی وجود دارد به نام اسپه کلا کوه ودر قسمت غربی این کوه روستایی به نام اسپرز وجود دارد که در آن گورستانی قدیمی وجود دارد که فقط اسکلت جمجمه سر از کندن زمین آن دیده می شود وهمچنین در روستای همجوار آن به نام امامزاده حسن مرتعی وجوددارد که همه ساله واز دیرباز در تاریخ 28 تیرماه هرسال جشن مردگان ومراسم کشتی برگزار می گردد ،آیا امکان آن وجو دارد این اسپرز همان اسپورز واین جشن هم همان سالگرد کشته شدگان در این حادثه شوم بوده باشد؟البته در شهر آلاشت یک سنگ به قطر 2متر که کروی هم بوده واکثر پیران به آن قداست می دهند وبر آن بوسه می زنند و آن سنگ را مایه نجات این منطقه از دست دیو سپید می دانند ،ونام آن سنگ را رستم دکت می نامند واعتقاد دارند با این سنگ رستم دیوان را از پای درآورده است شماره تماس اینجانب .... بوده اگر هم خواستید می توانم این نقاط را به شما نشان دهم با تشکر.  
کولاییان ،  
با سلام ، دوست عزیز کوه اسپروز شاهنامه سه نشانه با اهمیت دارد :  
 
1- قبل از کوه و نزدیک آن یعنی در پای کوه مزرعه یی هست و دشتبانی از آن مواظبت می کند .  
 
2- بر روی کوه،شاهنامه از درختانی بلند صحبت می کند پس ارتفاع آن کوه ، چنان ارتفاعی نیست و نمی تواند باشد که شما توصیف می کنید . جنگلی انبوه بر کوهی که شما توصیف می کنید نمی تواند بروید .  
 
3- آنسوی کوه و در دید رس ، رستم تماشاگر صحنه یی در نیمه های شب تیره است ( آن به وضوح تلاش شب پایان در فراری دادن خوک ها از مزرعه یی بسیار بزرگ است و شاهنامه آنجا را، با نام شهر مازندران یاد می کند. )  
 
امیدوارم به این سه نشانه خوب توجه کرده باشید . نشانه های مهم دیگری هست از جمله خود اسپه ورد شوراب همان مزرعه یکپارچه شالیزار است که وسعت آن چند هزار هکتارست . ساری قدیم در گوشه یی از آن ایجاد شده است .  
مزرعه باستانی و عظیم اسپه ورد به توسط نهر ی با همین نام و با سر دهنه یی از تجن هنوز هم آبیاری می شود.  
کوه اسپرز ساری که این روزها " بام شهر " به آن گفته می شود ، در گذشته ها و حتی امروز هم با جنگلی انبوه بپوشیده بود و هست ، شما دشت اسپه ورد شوراب را از آنجا تماشا می کنید . اینگونه می توان دید که نام ارباب آن دشت و آن مزرعه عظیم در عهد باستان ،همان اسپه دیو( اسپه ورد دیو ) بوده است که فردوسی بزرگ و فارس زبان ما در شاهنامه خود از آن با تعبیر دیو سپید یاد کرده است .  
معنای اسپه ورد دشت بسیار وسیع است و اصطلاح اسپه در آن به معنای سفید نیست بلکه به معنای با وسعت است و "ورد " نیز به معنای قطعه ملک است .  
درضمن نام اسپرز در سنسکریت به معنای محل دسترسی است و این می تواند نام اماکن متعدد در مازندران باشد . اگر وقت دارید به مقاله مازندران هفتخوان به قلم اینجانب مراجعه فرمایید .
فریبا : پنجشنبه , 1395/10/23ممنون از مطالب مفیدتان ولی به نظر من تاریخ فراتر از اخلاقیات و ارق وطن پرستی است. نمی توان با معیارهای اخلاقی زمان خود رفتارهای تاریخی را ارزیابی نمود و درباره شخصیتهای تاریخی قضاوت کرد. فردوسی اسطوره خود رستم را و همچنین شاهان ایرانی را با همه خوبیها و بدیهایشان، شقاوتها و خشونتهایشان توصیف نمود و قرار نبود از رستم یک جومونگ بسازد! آنچه در ورای همه این اتفاقات مهم است هویت ایرانی و تمامیت ارزی ایران است. برای تاریخ این اصلا مهم نیست که گروهی در دورانی کشته شده اند و یا مورد ظلم واقع شده اند. سیاست سراسر ظلم است.
عرب : سه شنبه , 1396/06/14استاد :توضیحات جنابعالی بسیار عالی بود ای کاش میشد شاگردی شما را از نزدیک میکردم اگر کتاب یا مولفاتی دارید به این شماره ارائه بدید لطفا، تااز دانش شما استفاده شود.09111581385 عرب از ساری با تشکر  
کولاییان  
با تشکر از شما ، در مورد کتاب به فروشگاه کتاب آقای مقدم در ساری به آدرس خیابان انقلاب پاساژ انقلاب نزدیکی سه راه قارن مراجعه فرمایید .
نام:
ايميل
سايت
نظر :



قبلي